-
رفت و اومد امید و ناامیدی
سهشنبه 3 مرداد 1402 19:32
سلام این مدت روزهای متناوبی بوده از امید و ناامیدی، گاهی کاملا ناامید و گاهی پر امید. همین هفته پیش بود که بعد از ماهها رفتم دوچرخه سواری، قبلش کلی ناامید بودم اما دوچرخه سواری تو شرایطی که اصلا انتظارش را نداشتم، به اینده و اومدن اتفاقات خوب امیدوارم کرد( بک متن پرامید هم نوشتم که بگذارم تو اینستا، خلاصه دوستانی که...
-
بادمجون
دوشنبه 5 تیر 1402 14:13
الان دارم عین یک کدبانو، بادمجون سرخ میکنم، پسر کوچولو تو گهواره برقی اش خوابه و هران ممکنه بیدار بشه. پدر و مادرم توی اتاق خوابمون، در خواب بعدالظهرن. دو ساعت پیش بود که با یک کاریاب دیگه حرف زدم، دیروز یک نامه سراسر تعریف و تمجید برای کار ازش تو لینکدین گرفته بودم. در حین مصاحبه رزومه ام را براش فرستادم، در ظرف دو...
-
مونترال
یکشنبه 14 خرداد 1402 10:47
سلام، اومدم توی حیاط تو افتاب نشستم، پشت سرم دوتا خرگوش در حال بازی هستن و اونطرف تر یک پرنده سینه قرمز نشسته. از همون حیاطها که تو فیلمها میبینیم. بله من هنوز مونترال کانادا و خونه برادرم هستم، البته تو سایه هوا سرد و خنکه. فردا صبح عازم نیویورکیم. اصلا دلم نمیخواد برگردم. عین یک ادمی که مسافرته و دوست نداره برگرده...
-
مونترال
شنبه 30 اردیبهشت 1402 13:59
تو اشپزخونه نشستم، روبروم منظره سبز حیاطه. امروز هوا گرمتره اما چندروز پیش حسابی سرد بود. بله من مونترال هستم. الان حدود ده روزه اینجام. راستین برگشت نیویورک تا برای امتحان پروانه دیگه اماده بشه. خواهرم هم یک ماهی هست اومده خونه برادرم و داره کارهای مهاجرتیش را میکنه. البته اون قصد داره نهایتا ساکن ونکوور بشه اما فکر...
-
ماه می
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 12:34
سلام بزنماز همه چی بگم. اول اینکه مصاحبه اون شرکت را که رد شدم ازشون فیدبک خواستم دوتا مورد گفت، فکر میکنید چی بود! یکیش این بود که چرا کلمه (ما )را استفاده می کردی و کارهایی را تشریح کردی که تیم انجام داده و باید تحقیقات خودت را تشریح میکردی! کارد میزدی خونم درنمیومد. مصاحبه من با یکی از شرکت های اصلی مدلینگ و شبیه...
-
اوضاع کاری خیط
سهشنبه 5 اردیبهشت 1402 20:44
بازم وقت غرغر و درد دل رسیده و به نوعی وقت نوشتن و درد دل کردن با شما مصاحبه را ریجکت شدم، فوق العاده کار ریموت مناسبی بود که به سادگی فرصت کاری را از دست دادم. حقیقتش از ریجکتی ترسیدم بخصوص که الان که دارم میگردم میبینم کار حضوری کمه چه برسه به کار ریموت. بعد هم چندجا که اپلای کردم نامه ریجکتی گرفتم با وجود اینکه از...
-
کولیک
دوشنبه 4 اردیبهشت 1402 07:31
روی تخت دراز کشیدم و خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم، پسرک درحال گریه های پیش از کولیک تو بغل راستین هست و میدونم بزودی کولیک به اوجش میرسه و اون موقع با شدت گرفتن گریه هاش باید بلند شم، وان کوچیکش را تو سینک بذارم و حمومش کنم. ۷ هفته از زمان تولدش گذشته و از هفته سوم کولیکش شروع شد. تازه داشتیم از پروسه بچه داری لذت...
-
یک ماه بعد
چهارشنبه 16 فروردین 1402 11:46
نی نی یکماهه شده و تو این مدت ما به روند زندگی جدید عادت کردیم. نی نی همچنان بچه اروم و هوشیار و قوی و خوبیه اما متاسفانه یک هفته ای هست که کولیک گرفته. اگه بچه کوچیک دور و برتون هست که کولیک داشته، میتونید حدس بزنید چه دوره سختی برای بچه و پدر و مادر میشه. تقریبا از سرشب کولیکش شروع میشه و تا نصفه شب ادامه داره. تو...
-
مرخصی درست و حسابی
چهارشنبه 2 فروردین 1402 12:37
دیروز به راستین میگفتم دلم میخواد برگردیم ایران زندگی کنیم، راستین که فکر میکرد منظورم حمایت خانواده هست میگفت میشه بلیط بگیریم بری دوماه ایران. گفتم نه منظورم زندگی برای همیشه هست. تو ایران مرخصی زایمان داری و استرس از دست دادن شغل نداری. راستین گفت وقتی شهروند امریکا شدیم اگه دوست داری میتونی برگردیم. این صحبت را...
-
نی نی
جمعه 26 اسفند 1401 18:33
سلام به همه، نی نی ما روز جمعه هفته پیش ساعت ۱۱:۳۳ صبح بوقت نیویورک بدنیا اومد، اگه تقویم را نگاه کنید میبینید هم به میلادی هم به خورشیدی عدد تولد رندی داره.ساعتش هم رند شد( مادری که علاقه به اعداد رند داره :)) از روند زندگی جدید میشه از چند جهت نوشت. من از کلمه روند زندگی استفاده کردم، چون تا الان میبینم زندگیم زیر...
-
این روزها قبل تغییر
سهشنبه 2 اسفند 1401 15:04
ده روز تا اومدن نی نی مونده و من دلم نمیخواد این روزها تموم بشه، بعد از چندماه پر تلاطم، الان که کمی زندگیمون به ثبات رسیده، دارم از این بارداری بازم لذت میبرم، عاشق شیطنتهای وروجک و بزرگ شدنش هستم، حتی شکم قلنبه و لاک پشتی راه رفتنم را دوست دارم و ازش جک میسازم. ای کاش میشد چندهفته ای بیشتر این دوران کش بیاد اما خب...
-
قبل تولد
جمعه 28 بهمن 1401 13:53
همه میدونیم نه اتفاقات بد همیشگی هست نه اتفاقات خوب، اما راستش این مدت انقدر بعد از ابراز خوشحالی و رضایتم از زندگی بلافاصله اوار خبرهای بد رسیده که میترسم بیام بگم زندگی امون برگشته رو روال عادی. بله عادی نه اتفاقات خوب. تو این مدت که اومدیم خونه جدید همزمان شده که بار استرس من کمتر بشه و شبها راحت تر بخوابم. حتی...
-
اتفاقات بزرگ
چهارشنبه 19 بهمن 1401 15:56
سلام از مترو بسمت خونه جدید. هنوز این خط مترو و خونه برام جدیده. از اون خونه قبلی دل کندم اما هنوز حس خونه هم به این خونه جدید ندارم. وسایل جدید دیروز اومد و یواش یواش داریم میچینیم و خونه داره شکل میگیره. خوب بریم سر زندگی. متاسفانه پدر راستین فوت کرد. حرف خاصی ندارم بزنم جز ارزو کنم روحیه راستین تا اومدن نی نی که...
-
خونه و اتفاقات جدید
جمعه 14 بهمن 1401 23:49
بازم سوار متروام، اولین باره از دانشگاه تا خونه جدید با مترو برمیگردم و باید حواسم به ایستگاهها باشه اشتباه پیاده نشم. اسباب کشی انجام شد و برادرم هم دیروز از کانادا اومده که به راستین تو قفسه زدن کمدها و سرهم کردن وسایل و چیدمان کمک کنه. چقدر موهبته بودن فامیل نزدیک توی یک کشور دیگه، حقیقتش بعد اینهمه سال این مدت...
-
تشکر از همه شما دوستان
چهارشنبه 5 بهمن 1401 12:21
دوستان عزیز، خواستم از همه اتون تشکر ویژه کنم. از پیامهای تک تک شما سپاسگزارم. همگی با محبتید و بینهایت لطف دارید. من و راستین سخت تر از اینها را پشت سر گذاشتیم. و امیدوارم این بحران را هم پشت سر بگذاریم. الان همزمان داریم برای راستین چندتا برنامه را پیش میبریم تا درامد موقتی ایجاد بشه تا روزی که کار تو زمینه ای که...
-
اوار جدید
دوشنبه 3 بهمن 1401 16:10
گوشی را بعد از مشاوره با تراپیستم در مورد کنترل استرس قطع کردم و به راستین زنگ زدم که خبر بد را بمن داد، خبر مثل اوار رو سرم ریخت، حال راستین خیلی بدتر از من بود. اومد خونه و نشستیم حرف زدن و فکر کردن، ملامت کردن و تشویق کردن. قرار بود کار راستین از فوریه تو اون شرکتی که من ازش بعنوان شرکت برده داری اسم برده بودم شروع...
-
این هفته
جمعه 30 دی 1401 15:30
دارم میرم دانشگاه، سه شنبه اخرین ازمایش خرگوشیم را دارم و اخر هفته اسباب کشی. از دیشب شروع کردیم جمع کردن وسایل. البته بهتره بگم راستین شروع کرده جمع کردن وسایل. سعی میکنم سمت وسایل سنگین نرم و کمتر خم و راست شم. همزمان عصرها میزنیم از خونه بیرون برای خرید وسایل خونه و بچه. گاهی که خودم را با یک شکم گنده تو اینه های...
-
خرید وسایل خونه
دوشنبه 26 دی 1401 12:16
بازم مترو و نوشتن. تاریخ اسباب کشی قطعی شده، قبلا گفته بودم که اپارتمانمون توی ساختمون بزرگ هست و با امکاناتی مثل باشگاه یا اتاق بازی بچه ها. هرچند همه اینها پولی هست، حتی هزینه پارکینگ هم جداست. ترک کردن اپارتمان الانمون هم سخته. بقول راستین اپارتمان بخشنده ای بود، کوچیک بود اما پرنور و دلباز و ما خاطرات خوبی توش...
-
استرس
جمعه 23 دی 1401 11:59
دوسه هفته ای باید هرروز برم دانشگاه، مترو سوار شدن همان و نوشتن همانا خوب از چی بگم٫ پست سری پیش از استرسی نوشتم که چند روزی سراغم اومد. خوشبختانه استرسم خیلی کمتر شده، یعنی تبدیل به تجربه ترس از استرس شده :))) اما غیر این خوشبختانه بقیه چیزها خوبه. حتی تا همین یک ماه پیش که شیکمم چندان بزرگ نشده بود، با لباس گشاد کسی...
-
این روزهای پرشتاب
سهشنبه 20 دی 1401 20:33
بازم مترو و نوشتن. براتون بگم خودم را چشم زدم. شوخی کردم من به چشم زدن اعتقادی ندارم. اما سختی بارداری هم رسید. هفته پیش یکی از بدترین هفته های بارداری ام بود که البته بیشتر بخاطر شرایطم هست. چطوری؟ الان میگم. من تا قبل از بارداری با واژه استرس نااشنا بودم. یعنی استرس میگرفتم اما بصورت معمولی و مثل همه. اما تو این...
-
تغییر خونه و محله
سهشنبه 6 دی 1401 11:09
گفته بودم بهتون که توی دسامبر اسباب کشی داریم، خونه توی بروکلین بود یک خونه ۹۰ متری که سایز خونه و کمدهای زیادش و بخصوص قیمتش مناسب ما بود. فقط اپارتمان کواپ بود. یعنی ساختمون هیئت امنایی اداره میشد. همزمان یک اپارتمان دیگه هم تو منهتن پیدا شد که شانسی و (تحت شرایط خاص مالیاتی) قیمت نسبتا مناسبی داشت اما همچنان خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 آذر 1401 18:37
دیروز دومین ازمایش خرگوشی را بار گذاشتم و تموم شد، میمونه سه هفته انالیز سمپل و کار رو داده ها و گزارش نویسی تا قبل ازمایش بعدی. عملا بعد هر ازمایش نفس راحت میکشم، دوتا ازمایش دیگه هنوز مونده که کارهای عملی گرنت امسال تموم بشه و یکمی استرس اشون را دارم. اخه عملا بعد ازمایش دیروز احساس میکردم یک دور رفتم توجال و...
-
روزانه ماه ۷
چهارشنبه 23 آذر 1401 11:03
خسته از یک روز کار روزانه تو مترو نشستم و دارم برمیگردم خونه. تو سال گرنتی امسال، احتیاجه ۴ تا ازمایش خرگوشی را کامل کنم. بچه های قدیمی میدونن ازمایشهای حیوانی چقدر انرژی بر و استرس زا هست. اولین ازمایش را ماه پیش انجام دادم و دومین اخر هفته هست. ماه پیش قبل ازمایش دوهفته بیخوابی شدید همراه با استرس گرفته بودم، اولش...
-
پست جدید بعدا
پنجشنبه 17 آذر 1401 04:31
میخواستم امروز پست جدید بذارم اما انقدر خبر اعدام محسن شکاری ناراحتم کرده که پست را به بعد موکول کردم، امیدوارم خیلی زود حرکتهای اساسی برای جلوگیری از تکرار این اقدام شنیع انجام بشه
-
بچه
سهشنبه 15 آذر 1401 11:48
ادمها بدلایل مختلف بچه دار میشن، بعضی عاشق بچه ها هستن و دوست دارن خودشون هم بچه داشته باشن. این ادمها گاها فقط ازدواج میکنن که بچه دار بشن. بعضی ادمها رویه و روال سنت و فرهنگ را دنبال میکنن. سنت میگه ازدواج کنید، بعد یکی دوسال هم بچه دار بشید، اونها هم مطابق سنت و حرف خانواده و جامعه جلو میرن، گاهی حتی نمیدونن چرا...
-
توضیح بمناسبت ابان
دوشنبه 23 آبان 1401 22:36
سلام فردا ۲۴ ابانه، روز تولد برادری که سالهاست پیش من نیست و سالگرد ابان ۹۸، و سالگرد و ماهگرد و روزگردخیلی از جوونها که کشته شدن. امشب داشتم وبلاگ گردی میکردم. پستی تو وبلاگ یکی از بچه ها دیدم که گله کرده بود چرا بعضی دوستان خارج نشین از اتفاقات این روزها نمینویسن. گفتم شاید شما هم مثل ایشون فکر میکنید که چرا اسمان...
-
تغییر خوب
چهارشنبه 18 آبان 1401 15:47
از این هفته بیشتر دارم میرم دانشگاه، قبلا گفته بودم که بزودی ازمایشهای خرگوشی شروع میشه. راستش تو این مدت اتفاق خاصی نیافتاده که بخوام در موردش بنویسم. مهمترین اتفاق این روزها جابجایی هست که اون را هم گفته بودم. یک اپارتمان تو بروکلین دیدیم، تقریبا دوبرابر قیمتی که الان میدیم، خود کوچه و خیابونش بد نیست اما بین دو...
-
تغییر خونه
دوشنبه 9 آبان 1401 15:33
خوب فصل ازمایشهای منم شروع شد و مترو سواری و بالطبع بهترین زمان برای نوشتن. دارم میرم دانشگاه مصاحبه با یک دانشجو، یادش بخیر اولین باری که من رفتم پیش استادم تا منرا برای ازمایشگاهش قبول کنه. خوشبختانه استرسهای اولیه کار با اون پروفسور تو استرالیا و اینکه چطور کار را هندل کنم برطرف شده و دارم میافتم رو غلطک. شاید هم...
-
یک پاییز دیگه
چهارشنبه 20 مهر 1401 18:41
بعد از مدتها رفتم وبلاگ خوانی، وبلاگ زیر اسمان خدا، ایران بودم که این وبلاگ را میخوندم و پست زبانش کلی کمک کرد که خودم را برای امتحانها اماده کنم، با چه ذوقی مطالب مربوط به سالهای اول دانشگاه را میخوندم. دوسه تا پست جدیدش خاطره پستهای قدیمی بود. بعضی پستهای من هم همچین سبکی داره نوشتن از هردری صادقانه و بی شیله پیله....
-
اپیدت کاری
دوشنبه 21 شهریور 1401 10:22
این مدت چندباری خواستم بنویسم حتی موضوع تو ذهنم شکل گرفته اما بعد نتونستم روی کاغذ بیارم. البته بهتره بگم توی وبلاگ. مطالب زیادی میتونست موضوع این پست باشه اما بعضی هاش سانسور شدن بعضی هاش هم زمانشون منقضی شده. پس بریم سراغ موضوع کار و بار که همیشه موضوعی بوده که بخشی از ذهنم را مشغول کرده و راحت میتونم ازش بنویسم....