معمولا توی ناامیدترین حالت دست به قلم میشم اما الان تو روز روشن وسط استراحت مینویسم.
اول که خیلی از دوستان محبت کردن و برای پست قبلی کامنت گذاشتن، مرسی. دوم تعدادی درخواست رمز کردن، خدمت دوستان بگم که اصلا پست تحفه ای نبود، سراسر غر بود و چون غر بود نمیخوام زیاد بمونه. همین پست میتونه اینه ای از پست قبلی باشه.
سوم میون اون کامنتها، یک کامنت بود که میگفت چقدر از زندگی گله میکنی و منفی میبینی و زندگی همه بالا پایین داره. جواب ایشون را دادم که امیدوارم دیده باشن اما گفتم ممکنه همین موضوع برای شما هم سوال باشه یک توضیح هم اینجا بدم.
اول از همه اینجا وبلاگه، رسم این وبلاگ هم اینه که فقط رو افکار درهم و برهم بنده و نگرانیها متمرکز میشه، این وسط ممکنه با روند زندگی من هم همراه بشید. اصلا یک معرفی اون بالای وبلاگ هست که میگه قراره اینجا چی بخونید. بذارید بک طور دیگه بگم من وقتی ز افکار منفی و نگرانیهام مینویسم کمی از بارشون رو شونه هام کم میشه. مثل ژورنال نویسی که الان خیلی مد شده. برای همینه که این وبلاگ ۱۲ ساله هست و قراره تا من هستم هم بمونه. پس اگه دوستانی هستن که اینجا دنبال انرژی مثبت و زندگی زیبا میگردن به اینستا سر بزنن. خود من کلی پستهای گوگولی مگولی و چقدر همه چی زیباست اونجا دارم.
خوب بریم یک جور دیگه هم جواب اون کامنت را بدیم. اگه من اینجا غرغر میکنم و بخشهای منفی را میگم به این معنی نیست که بخش خوب وجود نداره. بخش کاملا سیاه زندگی من زمان فوت برادرم و سالهای قبل مهاجرت بود و تابستون دوسال و نیم پیش. یعنی شانس همون تابستونی که پسرک بدنیا اومده بود، اونهم نه بخاطر پسرک، بلکه بخاطر شرایط بد کاری من و راستین. اصلا شما فهمیدید که چقدر اون تابستون برای من سخت بود؟! دیگه بعد از اون زندگی سفید و خاکستری بوده، گاهی سفیدی بیشتر گاهی خاکستری بیشتر.
این تابستون من شغل نداشتم اما راستین داشت، از شهر محبوبمون هم زدیم بیرون و اومدیم یک شهر کوچیک. بدون دوست و آشنا.من نگران کار هستم اما اصلا قابل مقایسه با دوسال و نیم پیش نیست. چون اینبار نگران اجاره خونه و خرج زندگی نیستم. اتفاقا یک جورهایی هم خوبه، چندماهه (۲-۸ ماهه) تو خونه ام و فشار و استرس کار ندارم، پسرک که مهد نمیره خیلی خیلی خوشحاله و زندگی آرومی داریم. حالا چرا پس نگران کارم؟! چون بایدد برگردم سر کار. ما با یک حقوق هیچ پس اندازی نمیتونیم داشته باشیم. اینجا برای بازنشستگی و حتی خرج کالج بچه ها باید پس انداز کرد. یک مسافرت درست نمیتونیم بریم. و مهمتر هیچ کدوم روحیه زندگی تو شهر کوچیک را نداریم. پس باید کار پیدا کنم ولی بدشانسی به شدت بازار کار خرابه و گپ کاری من هم داره بیشتر و بیشنر میشه.
دیگه غیر از بدشانسی همگانی خرابی بازار کار، بدشانسی های متفرقه هم پیش میاد. اول کار شرکت جانسون جانسون که تقریبا داشت قطعی میشد که یکهو خود پوزیشن بسته شد، بعد شرکت استرازنیکا بعد از مصاحبه اولیه اشتباهی بهم نامه ریجکتی زد و خود منابع انسانی بهم مسیج زد که ما اشتباهی بهت ایمیل زدیم، اما بعد نتونست من را تو لیست انتخابی ها برگردونه.
دوتا مصاحبه دیگه هم داشتم یکی مرک یکی ابوی. که ابوی با اسکیل من جور درنیومد اما برای مرک منتظرم.
این ماه، ماه اخر سال هست و همه جا تق و لقه و مردم پی مسافرت و کریسمس بازی. من هم دوباره تو اپلای شغل شل شدم و یکی دوهفته هست ول کردم اما از حالا استرس شروع سال و بی شغلی را گرفتم.
چون درخواست رمز برای پست قبل زیاده، یک هفته دیگه پست را باز میذارم اما بعد کامل میبندم.
روز و روزگارتون خوش