My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

ساعت ۱۰ شبه و اومدم توی تخت تا بخوابم، معمولا شبها ساعت ۱۰:۳۰ میخوابم. فردا شنبه هست و تعطیله. پسرک خوابه و راستین داره شیشه های شیر پسرک را میشوره و برای خواب اماده میشه. 

یادتونه چقدر مشکل برای خواب شب پسرک داشتم، خوشبختانه قبل یکسالگیش حلش کردیم و دیگه الان پسرک یک سره تا صبح میخوابه. پروسه اش یک هفته سخت بود و بعد از سه هفته یکهو شروع کرد یکسره خوابیدن. الان هم چندوقته مشکل صبح زود بیدار شدن پسرک را داریم. ساعت ۵-۶ صبح بیدار میشه و چون مهد میره تا ساعت ۱ ظهر بهش اجازه خوابیدن نمیدن.دیگه بچه نمیتونه تا اون موقع دووم بیاره، خوابش میاد و شروع میکنه به گریه. چند روز پیش از مهد زنگ زدن و علت گریه های پسرک را پرسیدن که ما گفتیم بخاطر اینه که قبل ظهر خیلی خوابش میاد. الان چندوقتی هست داریم سعی میکنیم راه حلی برای صبح زود بیدار شدنش پیدا کنیم. زودتر میخوابونیم. دیرتر میخوابونیم. شام مفصل میدیم. نور اتاقش را چک میکتیم. از خواب بیدار میشه بلافاصله سعی میکنیم بخوابونیم تو تخت، با کالسکه تو بغل، اما جواب نداده. و پسرک همچنان صبح زود بیدار میشه و بعدش نمیخوابه.امیدوارم این مشکل خواب پسرک هم هرچه زودتر حل بشه. 
فردا شب هم کنسرت همایون شجریان میریم. پرستار غریبه گرفتیم بچه دوستمون با یکی از دوستهامون هم قراره بیان خونه ما و خیالمون راحته که پرستار با پسرک تنها نیست.
از شما چه پنهون، نه من نه راستین اهل موسیقی ایرانی نیستیم اونهم موسیقی کلاسیک و فقط بخاطر اینکه بریم ببینیم چه جوریه کنسرت را داریم میریم اما همه ایرانیهای اینجا با ذوق و شوق و اشتیاق بلیط را تهیه کردن.
میدونید که پنجشنبه هم عازم کنکون مکزیکیم. خیلی خیلی ذوقش را دارم اونهم بیشتر بخاطر اینکه پسرک قراره خانواده ام را ببینه و با خانواده ام مسافرت میرم، ای کاش از این فرصتها خیلی خیلی بیشتر پیش میومد.
جالبه کسی از بیرون به زندگی من نگاه کنه چقدر زندگی من براش جذاب بنظر میرسه اما نمیدونه که پس ذهن من و راستین چه نگرانی و غم بزرگی خوابیده.
امروز با سوپروایزرم جلسه داشتم( پسرک هم چون صبح زود بیدار شده بود و نتونسته بودم بخوابونمش تو خونه نگه داشتم تا تا توی خونه بخوابه) حسابی کلافه و خسته خواب بچه بودم و نگران اینکه تو روز کاری دستم به بچه داری بند بود، این وسط هم جلسه با سوپروایزر داشتم و نمیخواستم متوجه بشه بچه ام خونه هست. 
سوپروایزرم میدونه دنبال کار تو اف دی ای میگردم گفت دست از پیدا کردن کار بردارم و رو فلوشیپم تمرکز کنم. بیشتر سازنده باشم . میگفت بنظر من به این مبحث علاقه نداری و همش دنبال کاری و ادم احساس میکنه هرآن  ممکنه بری. قبلا برام توضیح داده بود که چقدر پیدا کردن کار تو اف دی ای رقابتیه و پوزیشن خالی سخت پیدا میشه و یکی باید بره تا یک پوزیشن خالی بشه( لعنت به من که دوسال پیش جاب افر را رو باد هوا رد کردم و الان در به در یک جاب افر مثل اونم، ای کاش میدونستم چقدر اون جاب افر با ارزش و کمیابه) البته گفت که از کارم راضیه و اگه یکی دوتا پروژه تا اکتبر تحویل بدم فلوشیپم را تمدید میکنن اما مشخص نیست کی پوزیشنی خالی میشه و الان هم اونقدر تو مبحث شبیه سازی وارد نیستم که بتونم مصاحبه ها را پاس کنم. میتونید حس و حالم را بعد این حرفها درک کنید؟!
دو روز پیش هم یک کاریاب به راستین زنگ زد و گفت مصاحبه میذاربم و برای کار تخصصی تو سطح سنیور و حقوق خوب. اما یکهو غیبش زد( یاد پارسال می افتم و موجهای امید و ناامیدی) 
دیگه ۱۰:۳۰ شد من برم بخوابم. نمیدونم قبل مکزیک پست میذارم یا نه. روز بخیر

ماه خرداد

صبحه، ساعت ۹. پسرک قبل رسیدن به مهد خوابش برد. اومدم توی یک پارک نشستم که ربع ساعتی بخوابه بعد مهد تحویلش بدم. پسرک دوران نوپایی را میگذرونه و خیلی شیرین شده. فقط بشدت عاشق بیرون رفتنه و تموم مدت کفش به دست جلوی در خونه میشینه که ببریمش بیرون. سعی میکنیم عصرها حتی شده نیم ساعت بزنیم بیرون، بخصوص که الان هوا فوق العاده دلپذیره و خونه ما هم فقط یک کوچه( بلاک) با رودخانه هادسن فاصله داره. میریم کنار رود ( پیاده روی عریضی هست که گاها سبزه و چمنی داره) میشینیم و عبور کشتیها و غروب بسیار زیبای هادسن را میبینیم . البته کلمه نشستن خیلی حقیقت نداره چون تموم مدت پشت سر پسرک راه میریم. 

وضعیت کاری من و راستین اصلا فرق نکرده پس با اینکه محور اصلی تمام مشکلات و نگرانیها و فکرهام دور این موضوع میچرخه اما حرف خاصی هم ندارم که برای شما بزنم پس بریم سراغ بخش زندگی.
این هفته قراره دوشب بریم چادر بزنیم. اولین تجربه چادر و کمپ با پسرک حساب میشه و نمیدونم تجربه خوبی میشه یا سخت و غلط کردنی.
سه هفته دیگه هم میریم مکزیک با خانواده. خیلی ذوقش را داذم بخصوص ماههاست پدر و مادرم و خواهر و برادرم  پسرک را ندیدن و دوست دارم راه رفتن و شیرینی این سنش را هم ببینن. با اینکه برادرم سالی که ما مهاجرت کردیم مهاجرت کرد اما هیچوقت فکر نمیکردم خواهرم هم ساکن کانادا بشه( هرچند ونکووره و خیلی به ما دوره) و مادر و پدرم هم سالی سه چهارماه کانادا یا امریکا بیان و این قاره محل دیدارمون بشه.