My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

اپلای

سلام به دوستهای خوب و همراهان عزیز،

خوب حدود یک هفته ای هست که من اپلای برای شغلها را شروع کردم. 
این دفعه تقرییا درسم را از دوسال پیش خوب یاد گرفتم و اصلا کیلویی اپلای نمیکنم. اول میگردم دنبال ریفرال بعد اپلای میکنم. برای همین تاحالا فقط یکجا اپلای کردم اما دونفر دیگه هم وعده ریفرال دادن اما هنوز لینک را نفرستادن. یاد اون شغلی می افتم که چندوقت پیش ایران بودم و مصاحبه اش را دادم. با ریفرال بود و موبور و یکی دیگه از بچه های دانشگاه ریفرال داده بودن و دانشم کافی نبود و رد شدم. علت کم بودن دانشم هم مجموعه ای از عوامل بود. انتخاب اشتباه فلوشیپ  تو اف دی ای که علاقه ام را کشت، هرچند چون وارد رزومه ام شده بخشی از تخصص ام حساب میشه، نقش شانس: داشتن سوپروایزری که من اولین تجربه اش بودم و خیلی محتاط بود و با سیستم اشتباه میخواست مطلب را به من یادبده. و سومین اشتباه: اپلای برای شغلی که هرچند یکسال فلوشیپ توش داشتم اما دانش کافی و لازم را نداشتم.هرچند بعد مجبور به ادامه دادن شدم و حتی پروژه های که بعنوان مشاور گرفتم درهمون رشته هست اما با نرم افزاری کار کردم که کدینگ نداره. متاسفانه اف دی ای و بعضی از کمپانی ها از نرم افزاری استفاده میکنن که فقط کدینگ هست که من توش ضعیفم و گیج میشم. دیگه دقت کرده باشید کلمه تقریبا را بالا استفاده کردم، چون که با اینکه دیگه برای هر شغلی اپلای نمیکنم و دقت میکنم که ۸۰-۹۰درصد به بالا اون شغل را بلد باشم اما مثلا چند روز پیش یک شغل اکادمیک ( استاد دانشگاهی تو دانشگاه فلوریدا بود) که کسی تو لینکدین پست کرده بود. بهش مسیج دادم و رزومه فرستادم و طرف استقبال کرد و برام ارزوی موفقیت کرد، امروز اپلای کردم درحالیکه شغل صنعت را بیشتر دوست دارم و علاقه زیادی به استاد دانشگاه شدن ندارم. فقط وسوسه شدم و اپلای کردم. تازه فلوریدا را برای زندگی هم دوست ندارم هرچند برای صنعت هم تقریبا برای همه ایالتها اپلای میکنم، اما امید دارم بعد چندسال از اون ایالت میرم اما شغل استادی یعنی موندگاری، چون ثبات شغلی زیادی داره و معمولا ادمها جابجا نمیشن. 
منطقم برای اپلای هم این بود که احتمالا تو مصاحبه ها پذیرفته نشم چون ادم پرحرفی برای درس دادن نیستم. کلا برای درس دادن یا حتی رشته های مدیریتی یعنی قادر باشی یک مطلب را کلی توضیح بدی و باز کنی و راجع بهش حرف بزنی که من این قابلیت را ندارم. درعوض قابلیت ساده سازی را دارم، یعنی یک مطلب پیچیده را به آسون ترین شکل درمیارم. 
خلاصه مطمئن نیستم اپلای کردنم برای شغل دانشگاهی درست بوده باشه. اما مهم نیست.  خوب ببینیم از الان چند ماه طول میکشه تا من یک روزی شغل بگیرم. و ایا اون شغل، شغل دلخواهم تو ایالتی که دوست داشته باشم میشه؟!

گرداب

کمتر از یک هفته هست که برگشتیم

سفر ونکوور خیلی خوب بود، هفته اخر راستین هم اومد و فکر کنم خستگی هردومون دررفت، اون هم با من درمورد شهر و محل زندگی موافقه، منتها میگه کار تو الویت هست، و الان با یک حقوق نمیتونیم جابجا بشیم و مشخص هم نیست تو کجا کار پیدا کنی. 
خلاصه یک جورهایی برگشتیم خونه اول با این تفاوت که اینبار هردو میدونیم نمیخواهیم هرشی بمونیم. ای کاش میشد برگردیم نیویورک، واقعا حیف اجاره اون خونه هست.
میدونید چیه؟! فکر کنم تو سیکل یک افسردگی خفیف افتادم. اینکه مدام پیدا کردن کار را پشت گوش میندازم، وقتی هرشی هستم به زندگی بی میلم و دلم تنهایی و پناه بردن به خواب را میخواد که با وجود پسرک غیر ممکنه و همین این فرایند را طولانی تر میکنه. پر خوری عصبی که دارم. رابطه سرد با همسرم. همه اینها نشونه هست. 
میدونم نمیشه این وضعیت را ادامه داد چون تا کار پیدا نکنم از این شهر نمیریم تا از این شهر نریم من حسم بهتر نمیشه، تا تلاش نکنم کار پیدا نمیکنم تا کار پیدا نکنم این غم و خشم و دلشکستگی و ناامیدی دست از سرم برنمیداره. تا این ناامیدی و غم هست نمیتونم برم سراغ تغییر، تا بخوام تغییر را شروع کنم پسرک وقت و انرژی ازم میگیره. کلا زندگیم از تعادل خارج شده و درست افتاده وسط یک گرداب که هی میچرخه و با اینکه ساحل را میبینم اما نمیتونم از توش دربیام. 
خوب ساعت ۱۲ شبه و برم بخوابم. خواب پسرک خیلی بد شده ۱۱-۱۲ شب میخوابه تا ۱۰ صبح. منم که برنامم شده دنباله رو پسرک. خود بخود صبحهام از دست میره. راستین هم که همچنان تا اخر سال شب کار هست، خوبه حالا من ادم ترسویی نیستم شبها تو این سکوت و طبیعت با پسرک تنهام. 
برم یک قسمت زن روز ببینم بخوابم. 

ونکوور

سلام به همگی.

خیلی ممنون بابت کامنتهای پست قبل و هم دلی اتون. چند تا کامنت مونده خوندم اما فرصت نشده جواب بدم. عذر میخوام. 
الان که دارم پست مینویسم روی مبل خونه خواهرم نشستم. پسرک خوابه و منم برنامه زن روز را میبینم . حدود ده روزی هست اینجام و حدود ده روز دیگه از سفرم مونده
هوا تا همین امروز کاملا گرم و افتابی بود و من خیلی از این شهر خوشم اومد تا حدی که دیدم را به شهر محل زندگیم تا حد زیادی تغییر داد.
خوب از کجا شروع کنم؟! چقدر حرف برلی گفتن دارم. 
چطوری همه را کوتاه و خلاصه بگم؟!
بذار از همین محل زندگی بگم. منظره ای که همین الان جلو رومه، رودخانه پهن( اقیانوسی هست که بدون مکث مرتب کشتیهای بزرگ  از روش رد میشن) اگه این شهر به پاییز و زمستونهای همیشه ابریش مشهور نبود و توی کانادا هم نبود میشد انتخاب اول من برای زندگی، علت: ترکیب خوب و شیک از کافه و رستوران و طبیعت. تقریبا همه چی را به اندازه داره. و ساحلش بخصوص بخش ونکوور غربی خیلی قشنگه. تقریبا فهمیدم شهرهای ساحلی  که به اقیانوس و دریا وصلن را دوست دارم. نگم براتون که این مدت چقدر پسرک کیف کرده. 
دیگه هفته اول کار پروژه ام سنگین بود اما الان دیگه تمومش کردم و چندتا امضا نهایی مونده که بکنم و پروژه والسلام. فقط موردی که هست دیروز مدیر این شرکت میگفت چندجلسه بذار بیا به ما و یک پسر جوون اینجا که  مسئول داده ها هست مدلینگ و شبیه سازی را یاد بده. عملا یعنی بیا به ما یاد بده این پسره همین کار تو را ادامه بده. نمیدونم چیکار کنم، بگم نه و دیگه خداحافظ. یا سمبل یک چیزی یاد بدم و این احتمال را بذارم که ممکنه باز هم برای پروژه بعدی رجوع کنن یا شایدم نکنن. میدونید حکم چیه؟ مثل این میمونه یکی بیاد بگه بیا به فلانی نکات نسخه پیچی را یاد بده، طرف هم نسخه بپیچه هم دارو به مریض بده بجای داروساز و پروانه داروسازی هم که لازم نیست. واقعا تکلیف چیه؟! 
دیگه گفتم دیدم نسبت به شهر محل زندگی عوض شد!! اول اینکه هرشی شهری نیست که بخوام بیشتر از یکسال توش بمونم. دوم نیویورک شهر خوبیه اما گرون بخصوص حالا که با یک حقوق اصلا نمیتوتیم توش زندگی کنیم پس کجا زندگی کنیم؟ یا سیاتل که نزدیک خواهرم باشم و مرتب بیام ونکوور یا کالیفرنیا که هوای گرم داره. 
درمورد سیاتل بخاطر هوای ابری مطمئن نیستم. این هفته قراره اینجا ابری باشه و فرصت خوبیه من روحیه ام را ببینم با هوای ابری جور میشه یا نه. واقعیت خیلی از اسمون همیشه ابری خوشم نمیاد.
دوم توی نوامبر یا دسامبر با پسرک ده روزی برم شهر وان ایر تو کالیفرنیا و شهر را ببینم و تحقیق کنم. البته قبلش با گوگل و چت جی پی تی قیمتها را دربیارم. راستین مرخصی نداره و نهایتا ۳-۴ روز میتونه بیاد و باید خودم بتونم درست تحقیق کنم و تصمیم گیری کنم. امیدوارم این تصمیمم درحد حرف نمونه و بتونم عملی لش کنم. 
حرف یکی مونده به اخر، صفحه اینستام داره میترکه. هرروز افت فالور دارم اما دست و دلم نمیره اونجا فعال شم. از یک طرف دیدن ترکیدنش هم سخته. این وسط شده سوهان روح.
و حرف اخر، هنوز بشدت لینکدین اذیتم میکنه بخصوص دیدن موفقیتهای هرروزه هم دوره ایهام. 
راستی از موقعی که جواب کنسلی jj را گرفتم تا الان افتادم  به پرخوری عصبی و ۵ کیلو تو این فاصله اضافه کردم.