My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

گوشت تلخ

یادمه دانشگاه ایران که بودم یک دوست نزدیک ازم تعریف کرد و گفت ندیدم تو حسادت کنی. درست میگفت، خیلی کم پیش میومد به کسی حسادت کنم، اگه بود غبطه بود. بعدا این غبطه خوردن بیشتر و بیشتر شد. به موقعیتها غبطه میخوردم که چرا نمیتونم بدست بیارم اما اگه کسی موقعیتی را داشت حسادت نمیکردم. فکر کنم تا همین ا‌واخر هم همینطور بودم اما این اواخر از یک جایی به بعد افسار حسادت را شل کردم. انگار به این باور رسیده ام که بعضی چیزها را هرکز بدست نمیارم. 

جدیدا حسادت میکنم مثلا به دختر داروسازی که تو اینستا دیدم که گرین کارت داره، زبان انگلیسی را مسلط حرف میزنه، ویدئوهای عاشقانه با همسر امریکاییش میسازه و داره زندگیش را میسازه. میدونم تلاش کرده اما اینکه هنوز ۳۰ سالش نشده و زندگی امن اش را ساخته حسادت میکنم. یا به دوستی که همسرش گرین کارت لاتاری برده، همسزش لیسانس داره اما کار ثابت پر درامد خوبی داره، خودش کار نمیکنه با بچه داچری اوقات میگذرونه و جدیدا با اون یکی دوستم که دایرکتور هست سفر کروز رفتن . از این سفر عکسها و فیلمهاش قسمت من شد. اول از همه نباید دوستهام را با هم اشنا میکردم، دوم جدیدا به این دوست هم حسادت میکنم چون از طریق ازدواج و لاتاری اومده و تا حالا هیچ زحمت کاری و تحصیلی نکرده اما خیلی از کشورها را دیده و نسبتا بی استرس و نگرانی زندگی میکنه. 
کلا احساس میکنم تو این سه سال اخیر، که همراه با ناامنی شغلی و استرس و بچه داری بوده تغییر کردم و تغییراتم کاملا منفی بوده . ادم غرغرویی شدم که اکثرا از زندگی ناراضی هست و هیچی راضیش نمیکنه. رابطه ام با همسرم هنوز به قبل بچه دارشدن برنگشته. لبخند میزنم اما کمتر میخندم، قلبا شاد نیستم و تو شادیها یاد مشکلاتم می افتم. از هیکلم ناراضیم و کلا ادم گوشت تلخی برای زندگیمون شدم. نمیدونم این اخلاق قراره دائمی بشه یا شایذ هم تا حالا شده. 
خوب امشب این حسها درجه اش بالا رفته و قاعدتا نباید این متن پست بشه چون ممکنه من فراموش کنم اما شما همیشه بیاد بیارید. اما بخشی از گوشت تلخیم وادارم میکنه این نوشته را هم پست کنم. 

دوباره

راستش چندماهی هست گاهی وقتها موقعی که فشار روحی روم زیادمیشه میرم و توی یک جا برای خودم متن مینویسم الان هم اومدم باز بنویسم اما کامنتهای شما و حضور همه شما دوستان که سالیان سال پا به پای من اومدید یادم اومد و ترجیح دادم به سنت قبل بد و خوب بیام دردو دل هام را بری شما بگم

اینبار که باز با بدشانسی محض، نه اشتباه از سمت من باز یک فرصت کاری خوب را از دست دادم دلم باز شکست. انگار از همون تابستون ۱۴۰۲ که با تولد پسرک باید همزمان دنبال شغل میگشتم یک چیزی تو من بشدت خورد شد. غرور، عزت نفس، اعتماد به نفس، امید، انگیزه تلاش، مفهوم با رنج گنج بدست اوردن. که همزمان شده بودن با اومدن پسرک و بیخوابی، کولیک سخت شش ماهه و روزهای پشیمونی از انتخاب بچه دار شدن.
اخ از اینکه باورت بشکنه. کمابیش تو پستهای متفرقه و درعرض سالیان گفته بودم که چقدر تحقیقم خاص بود، چندتا جایزه بردم. نمیدونم گفته بودم یا نگفته بودم اما موبور و من هم درسایه تو عرصه تخصص امون اسمهای شناخته شده بودیم. نه تنها تو امریکا، تو کل دنیا. از اروپا تا استرالیا. البته به لطف پروژه fda. تو سایه بودم چون استاد خودشیفته و مریضم به پسرها بیشتر اهمیت میداد. اصلا بطور عجیبی من و عزت نفس ام را بخاطر زبان ضعیفم بارها زیر سوال برد. حالا فکر نکنید زبان خودش خوب بود با اون لهجه شدیدش و تلفظ غلط کلماتش.
اما یواش یواش از موبور جلو زدم، عضو usp همون تخصص شدم، عضو بورد تخصصی aaps بودم. ادامه میدادم پرزیدنت میشدم. جای پای director fda تو همین تخصص.
اما اولین ضربه را کجا خوردم؟ ماه اول بدنیا اومدن پسرک بود، مصاحبه داشتم برای شرکت cerara تولید کننده نرم افزارهای فارماکوکینتیک و یکی از معتبرترین جاها برای تحقیقات مدلینگ. 
احتیاج به یک مدلر درمال داشتن و رد شدم. بخشی بخاطر مصاحبه تو ماه اول بچه دارشدن و بیخوابی و استرس و اماده نبودن صد در صد. جواب بعضی سوالها را با شک و تردید و نمیدونم دادم وقتی فیدبک خواستم گفتن تحقیقی را پرزنت کردی که انجام ندادی. منظورشون موبور بود. اونها تحقیقات ما را خوب میشناختن. سیلی بود، اصلا تندباد بود، طوفان بود روی صورتم و تمام روحم. لینک مقاله که من نویسنده اول بودم و موبور نویسنده دوم را فرستادم اما جه فایده، از نظر اونها من خوب نبودم. هرچند شاید باید میکفتم من تازه بچه دار شدم اما اونهم میشد دلیل شخصی و عذر بدتر از گناه.
بعد از اون تا سه چهار ماه دیگه روزانه دهها کار اپلای میکردم و رد میشدم نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. هول شده بودم برای  هرکاری مرتبط یا نامرتبط پایینتر از سطحم یا بالاتر از سطحم اپلای میکردم. نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. نمیدونستم که اینطور شتابزده و ترسون و سرگردون ره به خرابات میبرد. وحشت فرصت نمیداد و با هر ریجکتی پشتم بیشتر خم میشد و پایه و تنه غرورم خوردتر. تا برگشتم به تیم fda و ازشون درخواست فلوشیپ کردم. بعد هم از تمام اون گروهها اومدم بیرون و غیر فعال شدم.
چی شد اینها را گفتم. گفتم که بگم اون درد زخمش بسته نشد، کهنه شد و عفونی موند و الان با این از دست دادن کار، هرچند بدون هیچ نقشی از من باز جای اون زخم درد گرفته. باز درد اون تندباد رو تنم رو حس میکنم. 
میدونید امروز سالگرد روزی هست که برادرم ضربه مغزی شد و دوشنبه سالگرد برادرم هست. 
برادرم ته تغاری بود، مادرم جور دیگه ای برادرم را دوست داشت و بهش دلبسته و وابسته بود. بعد از اون اتفاق فکر نمیکردم مادرم دوباره رو پا بیایسته اما ایستاد. میتونست مثل همه مادران قطعه ای که فرزندهاشون را از دست دادن، یک زندگی شبه نباتی کنه. زندگی کنه اما در واقع مردگی باشه اما انتخاب کرد دارو بخوره و وقتی فکر برادرم و غمش میاد بهش فکر نکنه چون قلبش طاقت این غم عظیم را نداشت و نتیجه این شد که داره کمابیش زندگی میکنه.
من هم دوانتخاب دارم یا بشینم و هربار با یاداوری این اتفاقات غصه بخورم از بیعدالتی دنیا بنالم. یا فراموش کنم، درواقع بگذرم و به اینده فکر کنم و باز تلاش کنم. 
درسته حالم از کلمه دوباره و تلاش و تلاش و بدشانسی بهم میخوره ، درسته که خیلی خیلی از هم دوره ایهام که ازمایشهاشون سمبل بود و یا کوتاه و یاده خیلی خیلی عقبم،  اما مگه چاره دیگه ای هم هست؟ وقتی غیر از این انتخابی ندارم پس چاره ای جز این ندارم. باید بزودی تلاش کنم، اما اینبار اگاهانه تر. 

بدشانسی اخر

همه چی تا دیروز داشت خوب پیش میرفت. درواقع عالی بود، تا دیروز.

خوب برگردیم به هفته ای که تازه رسیدیم شهر جدید. پسر هندی، دانشجویی که قبلا برام کار میکرد و از زرنگی اش همیشه تعریف کردم باهام تماس گرفت، گفت داره اینترنشیپ تو جانسون جانسون میگذرونه و دایرکتور بخش گفته میخوان یک پوزیشن جدید باز کنن. پرینسیپال ساینتیست تو رشته ما. فرداش با دایکتور مربوطه تلفنی حرف زدم و با ریفرال برای کار اپلای کردم. چندتا مصاحبه اولیه را دادم و حتی ریسرچم هم برای دایرکتپر پرزنت کردم و مصاحبه نهایی پرزنت برای تیم برای هفته دیگه زمان بندی شد. حتی شاگرد سابق، هفته پیش تماس گرفت و گفت داره اینترنشیپش تموم میشه و فقط دوتا کاندید برای پرزنتیشن نهایی هست اما تو کاندید قوی اشون هستی و همه نظرشون رو تو هست. دیگه حتی قلبی هم باور کرده بودم که دوره سختیها داره تموم میشه. با راستین درمورد اسباب کشی و جابجایی کار اون حرف میزدیم که دیروز یکهو یک نامه از شرکت گرفتم که متاسفانه این پوزیشن بسته شد و مصاحبه ات هم کنسل شد و تمام. وا رفتم. باورم نمیشد اما بهمین راحتی باز بدشانسی از راه رسیده بود. 
گذاشته بودم خبر قطعی بشه بیام و از خوشحالیم بگم اما نشد.
دیگه اینکه حدود یک ماه پیش یک شرکت خیلی کوچیک که ازمایشهای کلینیکال انجام میدن باهام تماس گرفت و قرار شد روی دوتا پروژه اشون کار کنم. یک پروژه را تموم کردم و یک پروژه دیگه مونده. احتمال خیلی کمی هست بعد این پروژه باز یکی دوتا پروژه دیگه داشته باشن اما واضحا این کار موقته. دوهفته دیگه میرم کانادا و بعد که برگشتم باید سفت و سخت دنبال کار بگردم.
بذارید یک چیز دیگه هم بگم. تازگی با یک دوست که دیگه برلی خودش دایرکتوری شده شنیدم که میگفت تو فارما امکان نداره کسی بدون ریفرال کار بگیره. این یعنی دوسال پیش یا حتی چندماه پیش که اینهمه کار اپلای کردم امید واهی و اپلای الکی بوده.
خوب دیگه از زندگی خودمون بگم. این شهر برای زندگی موقت خوبه. البته اگه کسی سابقه نیویورک تو نیویورک نداشته باشه میتونه بگه شهر خیلی خوبی هست. شهربازی که توش باغ وحش و پارک ابی داره، کلی دریاچه برای قایق رانی و جاهای مختلف برای هایک. یک مارکت عالی برای خرید، کلا تا همین دیروز که امید داشتم همه چی عالی بنظر میرسید. تو همین سه ماه کلی از دوستهامون اومدن و به ما سرزدن و درکل شادی تو زندگیمون میچرخید. یا بهتره بگم من خیلی شاد و امیدوار بودم اما الان باز دوباره غم و ناامیدی برگشته تو قلبم. خوب اینم از این. اتفاقاتی که گذشته بودم با خبر بود بیام و بگم که نشد،
راستی جند روز دیگه میشه سالگرد روزی که اومدیم امریکا. شد ۱۱ سال؟ کیا از همون اول با منن و اینجا را دنبال میکنن؟ اگه دوست داشتیدبگید چندساله منرا میشناسید