My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

این روزها

تو ماشین نشستم برای پروسه جابجا کردن ماشین. قبلا توضیح دادم هفته ای دوبار باید حدود یکساعت و نیم تو ماشین بشینیم برای تمیز کردن خیابون. حوصله ام سررفته. اگه اینترنت نامحدود داشتم مینشستم پای یادگیری نرم افزارهایی که تو برنامه ام داشتم. البته این روزها دیگه درس نمیخونم، رژیم و ورزش هم بعد از دوهفته، اراده ام شکست و ادامه ندادم. 

کارهای اداری اف دی ای درحال انجامه. از اونجا که کار دولتی هست یک بک گراند چک اساسی داره، یادمه نادوست میگفت از اف بی ای برای بک گراند بهش زنگ زده بودن!
 سوپروایزر اف دی ای میگه احتمالا کارم ۳۰ نوامبر شروع بشه یعنی یک ماه و نیم از حالا. اون یکی شرکت هم که گفته تا اخر ماه نمیتونه اپدیت بده. به ذهنمون رسید این فاصله فرصتی هست که بریم ایران تا مادر راستین پسرک را ببینه. مادر راستین بالای ۸۰ سال داره و نمیتونه مسافرت کنه. من هم اگه کارم شروع بشه ترجیحم اینه تا تابستون سال دیگه ایران نرم. اما از طرفی ایران رفتن برای من یک تفریح حساب نمیشه و فقط انجام وظیفه هست. اینم از معایب مهاجرته. خانوادت که میان پیشت مجبورن چندماه بمونن اونقدر زیاد که از بودن باهاشون خسته میشی( باورمیکنید من و راستین حتی یک روز هم برای خودمون نداشتیم) ( البته من همچنان قدردان کمکهای مامانم برای پسرک هستم و میدونم بدون مادرم یک جور دیگه سختی داشتم) بری ایران هم باز همه دیدارها و مهمونیها وکارها میشه تو یک فرصت کوتاه دوسه هفته که کاملا بخصوص با بچه کوچیک خسته میشی. خلاصه من طرفدار دیدار خانواده ماهی دوسه بار هستم. نه بیشتر، اما خوب مهاجرم و نمیشه. 
الان منتظر شناسنامه و پاسپورت ایرانی پسرک هستیم( هاهاها هرمسافرتمون یک جورهایی گیر پاسپورتیم:) اگه بموقع بیاد احتمالا بلیط بخریم بریم. 
ایران بریم میریم خونه مادرهمسر، مادرراستین نمیتونه تنها زندگی کنه و با برادر راستین زندگی میکنه، اگه ما بریم خونه اش، میاد پیش ما و به هوای اون و احتمالا دیدن پسرک همه فامیل هوس دیدار میکنن. میتونم حدس بزنم مرتب مهمون داشته باشیم و دراخر با جسمی خورد و خمیر برگردیم  بعلاوه پروازهای طولانی با یک بچه کوچیک. 
دیگه براتون بگم پسرک بینهایت شیرین و خوشمزه و خوش اخلاقه. خود ما که از دیدنش و کارهای بامزه اش سیر نمیشیم. قیافه بامزه ای داره و بارها دوست و اشنای دور و نزدیک پیغام دادن تا از بامزه گی پسرک تعریف کنن و اینکه خانوادگی چندبار هرعکس و فیلمش را میبینن و ازمون عکس و فیلم بیشتر میخوان. باید بگم خیلی خیلی خوش شانس هستیم که پسرک خوش اخلاق و بامزه هست. 
خوب نیم ساعت دیگه مونده و من دیگه حرفی ندارم که بزنم. برم تو اینستا فعلا بای.

زندگی دیگران

سلام به همه شما دوستان

خوب تکلیف من تا حدی مشخص شد، اون شرکت بزرگ نامه زد که ما همچنان تا اخر اکتبر مصاحبه داریم تا انتخاب نهایی را داشته باشیم. با این حساب من فلوشیپ اف دی ای را شروع میکنم و اگه تو اون شرکت انتخاب شدم( بین این همه کاندید که اینها مصاحبه میکنن!!!) اونوقت تاریخ شروع به کارم را تو شرکت تا حد ممکن عقب میندازم و بعد شش ماه از اف دی ای میام بیرون. 
دیگه ظاهرا الان بازار کار داغ شده اما من دیگه قصد ندارم کاری اپلای کنم. الان سه ماه بیشتره که کار اپلای نکردم اما از یک شرکت  خوب دیگه که چندباری براش کار اپلای کرده بودم و ریجکت شده بودم. تماس گرفتن برای اولین مصاحبه هفته دیگه دوشنبه وقت گذاشتن. گفتم رزومه ات را دیدیم و میخواهیم بیشتر در موردت بدونیم! چقدر ماه می و جون دلم شکست از این پروسه کار پیدا کردن و چقدر اذیت شدم!
اهان در مورد کار اف دی ای چون فلوشیپ هست، حقوق خیلی پایینه. فکر کنم ۷۰ هزار دلار درسال. هنوز نمیدونم کار کاملا ریموته یا مجبورم چندباری درماه برم واشنگتن و برگردم و یا کی تاریخ شروع کارمه، فقط میدونم بنظر سوپروایزر خوبی دارم 
خوب حالا که تقریبا خبرهای خوب دارم بریم سر حرفهای الکی. بذارید کمی غیبت کنیم!
کیا اون دختر ایرانی که اومد یک ماه تو ازمایشگاهم کار کرد را یادشونه؟ همون که از زرنگی اش تعریف میکردم و فکر میکردم اینده حرفه ای خیلی روشنی داشته باشه!
خوب این دختر خیلی جویای موفقیت بود، بلندپرواز بود و قصد داشت کارخونه داروسازی خودش را بزنه. تو ایران داروسازی خونده بود یک شرکت زده بود اما هنوز درسش تموم نشده بود که از دانشگاه ما پذیرش گرفت. دفاع که کرد اومد بدون گذروندن طرح اومد امریکا و حتی قبل اومدن ، مخ من را زده بود و از روزی که اومد کار و حقوق داشت. اما بعد یک ماه، دیدم تو ازمایشها اشتباه زیادمیکنه اما زیر بار اشتباهش نمیره، و فکر میکرد بهتر از من که سالها این کار را کرده بودم میدونه. یک پروژه بهش دادم اما زمان را میکشت فقط دنبال چاپ کردن اسمش تو روزنامه دانشگاه بود و غیره خلاصه فقط بخاطر اوضاع اقتصادی ایران یک ماه هم بدون اینکه کار کنه بهش حقوق دادم اما گفتم که اخرین ماهه که تو ازمایشگاه من کار میکنی. دانشگاه ما هزینه شهریه را میگیره. اما چون دختر زرنگی بود تونسته بود برای شهریه سال اول بورس بشه( تو جابجایی دین ها از دین سابق بورس گرفته بود) اما دین جدید زیر بار نرفت برای سال دوم بهش بورسیه بده، تو این فاصله با دوست پسر ایرانش هم زدن به تیپ و تاپ هم و جدا شدن. خلاصه قبل به دنیا اومدن پسرک با من تماس گرفت که ببینه من بهش رکامندیشن میدم برای دانشگاه دیگه اقدام کنه که گفتم هرچی دوست داره بنویسه و بهش رکامند دادم. دیگه پسرک بدنیا اومد، عید نوروز شد و هیچ خبری ازش نشد. حتی یک تبریک ساده برای تولد پسرک یا سال نو.  از اون یکی دانشجوی هندی فوق العاده کاری سراغش را گرفتم گفت تو دانشگاه و کلاسها میبینتش و گفته که قصد داره بره یک دانسگاه دیگه. بیخیالش شده بودم که اوایل اگوست اتفاقی عکس پروفایل واتزاپ اش را دیدم، میدونستم وقتی اومد امریکا با دوست پسر ایران اش بهم زده بود اما تو عکس کنار یک پسر امریکایی بود با دستی که حلقه نامزدی را بسمت دوربین نگه داشته بود. از تعجب شاخ دراوردم. فیس بوک و لینکدین را چک کردم و دیدم بله رفته یک شهر دیگه و ترک تحصیل کرده و با یک امریکایی ازدواج کرده و حتی فامیل اش را عوض کرده. حقیقتش چون تحصیلات اون امریکایی زبان چینی بود( حتی نمیدونم تحصیلات دانشگاهی داره یا نه!) دلم نمیخواد قصاوت کنم اما فکرم میره بسمت اینکه زرنگی اش این بار رو گرین کارت راحت و اسون متمرکز شده:) خلاصه من فکر میکردم یکی از موفق ترینها تو رشته ما بشه و اینده کاری و تحصیلی خیلی روشنی براش تصور میکردم اما درظرف یک مدت کوتاه ۱۸۰ درجه تغییر مسیر داد و همه چی را کاملا برعکس پیش برد.  
تمام

روزانه

روز یکشنبه و تعطیل هست، تو اتاق پسرک کنار گهواره متحرکش نشستم و دارم براتون مینویسم.( از مترو نویسی به کنار گهواره نویسی تغییر مکان داده ام) 

اول اکتبر هست و پدر و مادرم دوماه دیگه پیشمون هستن و اخر نوامبر برمیگردن. تو این مدت مامان باوجود محدودیت سنی. خیلی کمکم بودن و بچه داری با وجود مامان راحت تر بوده. اینکه وضعیت زندگیم بعد از برگشتنشون چه شکلی میشه هنوز نامعلومه چون وضعیت کاریم مشخص نیست. احتمالا پسرک بره مهد و زندگی من رو روال بیافته و از این تعطیلات ناخواسته دربیام. 
هوا خنک شده و من شروع کردم به خرید وسایل زمستونی  برای پسرک، مثلا فوت پاف ( کیسه پفی که تو کالکسه میذاریم برای هوای سرد زمستون نیویورک)منم تازه اسمش را با سرچ یاد گرفتم، کاپشن پاییزه، کلاه و دستکش هنوز نخریدم و اولین لباس هالوین پسرک( کارتن دنیای هیولاها را دیدید، شاید لباس اون هیولا ابی با خال خال بنفش را بخرم)، شاید هم روح یا خفاش یا یک حیوان. 
چندروز پیش مامان و بابا را بردم موزه، اول میخواستیم موزه متروپولیتن بریم که وقتی رسیدیم فهمیدیم موزه ها چهارشنبه ها تعطیله، موزه سمت شرق سنترال پارکه، دیگه از عرض سنترال پارک رد شدیم و اومدیم سمت غرب پارک و رفتیم موزه تاریخ طبیعی ( تمام مدت هم من الکی نگران و عصبی وضعیت بابا) که موزه گردی که تمام شد خودم را شماتت کردم چقدر الکی حرص میخورم.  طبقه چهارم موزه طبقه مورد علاقه من هست که پر از اسکلت دایناسوره اما مامان طبقات دیگه را ترجیح میدادن که حیوانات دیگه بود. درکل روز خوبی بود و من باید یاد بگیرم کمتر عصبی باشم و بخوام همه چی کامل باشه. باید یک مشاور بگیرم که کمی ایده ال گراییم کنترل بشه.هرچند راستین هم متاسفانه کمال گرا هست. 
پسرک تو گهواره خوابش برده و دارم نگاهش میکنم. پسرک پوست سفیدی داره و چینی ها ( منظور اسیای شرقی) خیلی جذبش میشن. بارها شده با کالکسه دارم رد میشم و نگاهشون به پسرک افتاده و برمیگردن و خم میشن و با دقت پسرک را نگاه میکنن و به هم نشون میدن. شاید هم فرهنگشونه. 
اما چیزی که من درمورد پسرک جدا از ظاهرش دوست دارم، هوشیاری اش هست. اینکه از چهارماهگی به ما میفهموند چی میخواد و چی نمیخواد تا الان که خوب منظورش را میرسونه.
در مورد کار هم، اف دی ای جواب مثبت داد و کارهای اداری داره انجام میشه تا افر رسمی بدن اما خبری از اون شرکت نیست. 
شخصی که تو منابع انسانی کار میکنه میگه به محض اپدیت خبرت میکنم. اما دیگه خیالم راحته و ارامش دارم که حداقل کار اف دی ای تا یکسال دیگه هست. راستش به همسر میگفتم انقدر از این پروسه دنبال کارگشتن زده شدم که اگه فلوشیپ اف دی ای رفتم احتمالا کار اصلیم را هم همونجا شروع کنم و بیخیال صنعت بشم. 

سیستم خواب غربی

پسرک تو گهواره متحرک هست و موسیقی مخصوص خواب بچه ها هم روشنه تا پسرک بخوابه، معمولا خیلی خیلی سخت پسرک میخوابه و باید کلی شیر بخوره یا بغل شه……
چندساعت بعد و باز هم کنار گهواره متحرک که پسرک بخوابه هرچند اخرش تو گهواره نمیخوابه و باید بغل شه اما سعی میکنیم تا اخرین لحظه تو گهواره نگهش داریم( این پروسه برای این ماه هست ماه پیش هربار سوار کالکسه میکردیم و راهش میبردیم)
اما میدونید دکترش و کلا سیستم امریکا چه توصیه ای میکنه؟ میگه بچه از ۲-۴ ماهگی باید یاد بگیره خودش بخوابه برای این کار بچه را میذارید تو تختش( سفارش شدید میشه هیچی تو تخت بچه نباشه حتی یک پتو( پتوهای پوشیدنی وجود داره یا پیژامه)) و ساعت ۸ شب بچه را بذارید توی تخت و صبح ساعت ۷ صبح برگردید. میگن ۳ شب جهنمی دارید اما از شب چهارم بچه یادمیگیره خودش بخوابه و به شیر و بغل احتیاج نداره. پرسیده بودن بچه گشنه نمیشه؟ جواب بود البته که میشه اما باید یاد بگیره تا صبح تحمل کنه. این سیستم برای من تو سن پایین زیادی تنده اما همچنان حتی تو این سن( شش ماهگی) که میدونم بچه تا صبح میتونه بدون شیر باشه بازم نتونستم خودم را راضی کنم این متد را اجرا کنم. اما اگه قرار باشه پسرک را بذارم مهد کودک باید یادبگیره خودش بخوابه چون تو مهد اذیت میشه و اما داستان مهد…..
بذاریم برای یک روز دیگه؟!
پینوشت: سیستم خواب امریکایی باعث تعجب و سوال خیلیهاتون شد برای همین یکم توضیح اضافه کنم. اول از همه این سیستم مورد تایید پزشکان کودک تو امریکاست و مقاله را تو خبرنامه یکی از کلینیکهای معروف کودکان که پسرک را میبرم خوندم و پزشکش هم بهم روش را توضیح داد. 
منطق پشت کار چی میگه: ادمها تو طول خواب چندین بار بیدار میشن ( مثلا غلت میزنیم دنده به دنده میشیم اما حتی بیدار نمیشیم و خود به خود میخوابیم) اما بچه ها بلد نیستن و هربار بیدار میشن احتیاج به کمک دارن بخوابن. مقاله گفته بود از بچه ۴ ماهه میتونیم شروع کنیم اما تحقیق شده و میشه زودتر یعنی ۲ ماهگی شروع کرد با این حال گفته اگه اماده نیستید میتونید بذارید برای چند ماه بعد تا اماده بشید، مثلا ۸ ماهگی ( احتمالا از بیخوابی و نبود خواب نامنظم خسته و کم انرژی میشید تا رضایت بدهید) 
سوال بود که بچه گرسته و تشنه میشه؟ ممکنه اما بدنش لازم نداره غذا بگیره و میتونه تا صبح صبر کنه.
تو روحیه بچه تاثیر میذاره؟ نه
شب اول یک شب جهنمی هست شب دوم مدت گریه هاش کوتاه تره، شب سوم خیلی کوتاه تر و از شب چهارم بچه یاد گرفته وقتی بیدار میشه خودش خودش را اروم می کنه و میخوابه.
دکترش میگفت وقتی گریه میکنه میتونی بری بهش یک سر بزنی نازش کنی ولی دوباره باید از اتاقش بیایی بیرون. اما تو مقاله گفته بود اگه وسط کار بری و مثلا بچه ۲۰ دقیقه گریه میکنه تا اروم بشه وقتی تو را میبینه ۲۰ دقیقه دوباره از اول شروع میشه.
نظر خودم، بچه تا بچه خیلی فرق داره مثلا بچه دوستمون تو شش ماه سخت میخوابیده اما کل شب را تخت میخوابیده اما پسرک هم سخت میخوابه هم چندین بار بیدار میشه. 
دیگه اینکه چه روانشناس ایرانی ( خانم قانع( پیج اینستاگرامی داره) چه اینجا توصیه میکنن قبل ۷-۸ ماهگی که اضطراب جدایی بچه ها شروع میشه اتاقشون را جدا کنید، اگه نشد بعد یکسال و نیمه گی که این مرحله گذشته. ما فعلا چون مهمون داریم تو اتاق پسرک میخوابیم، پسرک دوتا تخت داره یکی تو اتاق خودش و یکی از اینها که کنار تخت پدر و مادره که خیلی خوب بود اما چون مهمون داریم جمع شد و الان هم انقدر پسرک قد بلند شده جاش نمیشه، ناچار باید تو تخت خودش بخوابه و وقتی مهمونهامون برن برام خیلی سخت میشه شبی چندبار از اتاق خودمون برم اتاق پسرک و باید تو این فاصله دوماهه باقیمانده پسرک را اموزش بدم اما نمیخوام کامل امریکایی باشه. ولی نمیدونم چه جوری میتونم به پسرک یاد بدم خودش بخوابه! قضیه اینه نصف شب فقط میخواهی بخوابی و راحت ترین راه اینه شیشه شیرش را بذاری دهنش و برگردی به خواب.
خوب امیدوارم تاحدی روشن کرده باشم. بای


غر این هفته

جمعه ظهره، توی ماشین نشستم برای جابجایی ماشین موقع تمیز کردن خیابونها، دوبار درهفته ماشین تمیز کننده خیابون ( جارویی) میاد و ما باید تو ماشین حاضر باشیم که ماشین را جابجا کنیم، هوا از امروز خنک شده و با یک تیشرت ساده سردت میشه. 

دلم میخواست این پست از رشد پسرک بنویسم یا مهدکودک اما ذهنم پرته و یاری نمیده. یک هفته از مصاحبه شرکت گذشته و با وجود نامه فالو اپ هیچ خبری ازشون نیست. جواب اف دی ای به نامه فالو اپم این بود ریسرچت خیلی جالب بود و اعضا پوزیتیو فیدبک دادن. ( فارسیش چی میشه؟! خوبه انگلیسیم هم تعریف نداره. چرا مغزم خوابه) نظر مثبت!!! اما از شرکت دارویی هیچ خبری نیست. حدس میزنم دارن مصاحبه با کاندیداهای دیگه انجام میدن که بعد بینمون انتخاب کنن.
این روزها بشدت از جسمم هم ناراضیم. موهام احتیاج به رنگ کردن داره اما تنبلی میکنم برم ارایشگاه، یکسال و نیم هست نه بوتاکسی نه رسیدگی به صورتم داشتم، خصوصا از بعد حاملگی زیر یکی از چشمهام حلقه تاریک افتاده، اما از شما پنهون نیست که مراعات پولش را میکنم( هزینه خدمات اینجا بالا است) ماشینی که الان توش نشستم یک توسان قدیمی هست که با توجه به خرید راحت ماشین تو امریکا( اقساطی یا لیز) تعویضش باز هم برامون‌ نمی صرفه و گذاشتیم بعد از کار گرفتن من، بخصوص اگه کارم اف دی ای بشه و قرار باشه هر هفته برم واشنگتن.( قرار شد از جسم بنویسم نه ماشین)اما مهمتر از این مسائل اضافه وزن و ورزشه. باید ۱۰-۱۵ کیلویی وزن کم کنم که نه تنها ارده اش را ندارم بلکه شورش را با خوردن شکلات دراوردم. ورزش هم واجبه برام. ماهیچه هام سست و ضعیف شده و اگه همین طور پیش برم پیری درب و داغونی در پیش دارم. بی انرژی خودم را از این ور خونه به اون ور خونه میکشم که خودم اصلا از وضعیتم راضی نیستم. ساختمونمون باشگاه داره و حتی هزینه ماهیانه باشگاه را هم دارم میدم اما تنبلی و بی ارادگی مجال نمیده. ببخشید که باز دارم غرغر میکنم اما حقیقتش ذهنم هم به یک تکون اساسی احتیاج داره. 
قسمتهای روشن. روزها وقت بیشتری برای خودم و استراحت دارم. هفته دیگه قصد داریم سیستم خواب امریکایی را برای پسرک اجرا میکنیم( تا الان دلم نمیومد) و ایشالله که همگی شبها درست بخوابیم و دیگه هریکساعت مجبور نشم بیدار شم شیشه شیر تو دهن پسرک بذارم. (عادت کرده فقط شیر بخوره تا بخوابه) شبها یکساعتی فیلم میبینم. فردا هم یک سفر دوروزه بخاطر خانوادم میریم واشنگتن که پدرم کاخ سفید را ببینن. و اما پسرک بسیار هوشیار و خوش اخلاق و شیرینه( اینکه گریه به ندرت میکنه عالیه، مامانم میگن تاحالا بچه ای ندیدم که انقدر اروم و خوش اخلاق باشه) ( البته هرمامانی بچه اش را باهوش و خاص میدونه که منم استثنا نیستم اما دکترش هم میگه روند رشدش عالیه) ولی خوب حداقل میتونم ادعا کنم  همه کارهای بچه ها را یکی دوماه زودتر از سنش انجام میده. مثلا ۴ ماهگی غلت زدن را یاد گرفته و الان که حدود ۱۰ روز از شش ماهگیش میگذره چهاردست و پا حدود یک متری جلو میره، دومتر هم عقب عقب میره :)) و عاشق اینه براش کتاب بخونیم و یا دوماهی هست با اون اون منظورش را بهمون کامل میرسونه. اینکه صفحه کتاب را تند تند ورق نزنیم. فلان شعر را دوباره بخونیم. فلان اسباب بازی براش جالبه. و البته صد درصد از هم سنهاش خیلی بلندتره، خوشبختانه از این نظر به پدر و عمو و دایی و خاله اش رفته:)) خانواده من و راستین همه خیلی قدبلندن، اما من متوسطم و راستین هم ۱۸۰ هست. حتما یک روز از مهد کودک مینویسم  
نیم ساعت دیگه باید تو ماشین منتظر بمونم بعد هم ماموگرافی و بعد هم خونه و حاضر شدن برای سفر کوتاه.

مصاحبه کاری

دوستان وبلاگی عزیزم سلام

هیچ میدونید شما نزدیک تر از دوستان تو دنیای واقعیم هستید چون خیلیهاشون حتی نمیدونن چیکار میکنم یا چقدر درگیر سختیها هستم. شاید هم این طبیعت ناشناس بودن و ناشناس نوشتن و ناشناس دوست بودنه، اما هرچی هست بسیار مسرت بخشه. و قدر تک تک اتون را میدونم و تک تک اتون را دوست دارم.
خوب به کجا رسیدیم؟! 
اینکه دوماه بیشتره که من اصلا دنبال کار نگشتم و فشاری که بخاطر اپلای کردن و صحبت کردن با کاریابها رو دوشم بود سبک تر شده. 
از اواخر ماه اپریل تا اوائل ماه جولای سفت و سخت و دیوانه وار تو فرصتهای کوتاهی که برای استراحت داشتم خسته و هرروز دنبال کار میگشتم، دیوانه وار روزی چند تا کار اپلای میکردم و دنبال ریفرال به این و اون رو مینداختم و عزت نفسم شکسته بود.  بخاطر فیدبک خیلی منفی که از اولین مصاحبه کاریم گرفته بودم بینهایت از خودم و اون کمپانی عصبانی و ناامید و شکسته بودم. 
چهارشنبه و جمعه( دیروز) دومین وسومین مصاحبه تخصصی ام را داشتم، هردوکار را اواخر جون اپلای کرده بودم. مصاحبه چهارشنبه فلوشیپ با اف دی ای بود با بیست نفر ادم. سوال تخصصی پرسیدن اساسی. کلا ادمهای اف دی ای علاقه و عادت خاصی به مو از ماست کشیدن دارن اما ادمهای نایسی ( خوبی) هستن و من تو این چندسال کار باهاشون و مصاحبه پارسال و امسال دوستشون داشتم. مصاحبه جمعه چهارساعت و نیم بود با حدود ۱۶ نفر ادم. غیر از پرزنت اصلیم، هر یک ساعت گروههای ۴-۵ نفره ازم سوال میپرسیدن و تا دقیقه اخر سوال پرسیدن ادامه داشت! سوالها ساده تر ولی از همه چی بود و فضا خیلی سنگین بود. کارش ریموت هست. بزرگترین شرکت تولید کننده دارو و سرم حیوانی. با همین تیتر سرچ کنید اسمش میاد. من سعی کردم بهترین خودم را ارائه بدم( حداقل دیگه از خودم عصبانی نیستم) نتیجه را تا سه هفته دیگه میگن. دقیقا کار گرفتن اینجا اگه همه چی خوب پیش بره پروسه سه چهارماهه هست. برای هرمرحله ای کلی طول میدن. کلا اگه یکی از این کارها شد شد، اگه نشد هم احتمال زیاد یک دوره دپرس میشم غر میزنم ناامید میشم، از پس انداز خرج میکنم و شروع میکنم دنبال کار گشتن اما دیگه پنیک نمیشم و دیوانه وار دنبال کار نمیگردم. 
اگه هردو بشه احتمالا کار ریموت شرکت را برم اما اگه فقط فلوشیپ اف دی ای شد تصمیم دارم بعد فلوشیپ تو اف دی ای بمونم. اف دی ای حقوقش پایینتره اما بنظر فشار کاری کمتره و ادمهای اف دی ای مرخصی زیاد دارن. و  البته مجبورم برم واشنگتن دی سی زندگی کنم. 
راستی تک تک کامنتهاتون را خوندم بعدا جواب میدم.
راستی ۳ سپتامبر تاریخ اومدن من به امریکا است و الان ۹ ساله که امریکاییم 

غرغرو

بلاخره هردو مصاحبه تاریخش قطعی شد، هردو هفته دیگه یکی چهارشنبه و‌ یکی جمعه. تقریبا دو ماه میشه که کار جدیدی اپلای نکردم و این دوتا کار که یکیش فلوشیپ اف دی ای هست و دومی کار برای یک شرکت بزرگ را قبلا اپلای کرده بودم که مصاحبه هاش با تاخیر برنامه ریزی شد. دارم براشون اماده میشم اما امید نمیبندم. اگه نشد مهم نیست، میرم رو بیمه بیکاری و بعد خیلی اروم و بدون عجله دنبال کار میگردم.

اما این بیخیالی در دنبال کار بودن بمعنای خونسرد و بیخیال بودنم نیست. بطورعجیبی تغییر کردم. خیلیها بعد زایمان افسردگی میگیرن من افسردگی نگرفتم اما بخاطر تحمل این شرایط به گوشت تلخ ترین و عصبی ترین حالت ممکنم تغییر شخصیت دادم. همش عصبانیم و ناراحت و ناراضی و درحال غرزدن. شاید هم یک نوع افسردگی باشه، اما هرچی هست میدونم منشا درونی نداره و بخاطر شرایط این طور شدم. دیگه شرایط را هم که میدونید. راه حلش چیه؟ رفتن سر یک کار مناسب، فرستادن پسرک  به مهد، راهی کردن پدر و مادرم به ایران و وبعد نفس کشیدن. درواقع بینهایت به ارامش و حریم شخصی و وقتی برای خودم احتیاج دارم، البته اینطور نیست که راستین کمکم نکنه. چندباری دست مادر و پسرک را گرفته و‌برده بیرون تا من نفس بکشم، بله پدرم ترجیح اشون خونه هست. اما درکل این زمانهای ازاد به درس خوندن یا یک خواب محدود شده.
کلا برای ادمهای نسل قبل چیزی به اسم پرایوسی وجودنداره.خلاصه بین پروسه کار و اماده سازی و بچه داری و زندگی با پدر و مادر توی یک اپارتمان دوخوابه تو‌این چندناهه تبدیل به یک‌ ادم بداخلاق و غرغرو شدم که نمیخنده و کمتر حرف میزنه و اگه بزنه درحال گله کردنه.
راستی مصاحبه جمعه ام ساعت ۸:۳۰ صبح شروع میشه و تا ساعت ۱:۳۰ ظهر ادامه داره و فقط نیم ساعت وقت استراحت برام گذاشتن. تا جاییکه میدونم حداقل ۱۳ نفر تو مصاحبه هستن، تو گروههای ۴ نفره و‌۲ -۳ نفره تقسیم بندی شدن. 
همین الان راستین اومد گفت من با مامانت و پسرک میریم کنار اب غروب افتاب را ببینیم و من باز عصبانی شدم. نتیجه این شد، مامانم ناراحت شدن و  با پسرک تنها رفتن تا شاید من و راستین هم تنها از خونه بزنیم بیرون. 

نیمه دوم

وقتی تا خرخره درگیر مشکلاتی و داری عین فرفره دور خودت میچرخی سخته تصویر رویایی و ارمانی از زندگی ات را تصور کنی، فقط و فقط در پی حل اون قدمهای کوچیکی که البته درستش هم همینه. با قدمهای کوچیکه که اون پازل شکل میگیره.

امروز داشتم استوریهای بهناز برگزیده را میدیدم. میدونم اینفلوئنسری هست که منتقد زیادی داره و تابو شکنی زیاد میکنه و از طرفی تجمل گرایی را هم تبلیغ میکنه اما من بخاطر همین تابوشکنی اش ازش خوشم میاد. استوریهاش راجع به هدف سازی و برنامه ریزی برای اینده بود و من فکر کردم هدف من چیه؟ خوب که فکر کردم دیدم خیلی از کارهام چک مارک خورده، مثل مهاجرت، تموم کردن درس و حتی تصمیم لحظه اخری بچه، و الان دنبال کارم، پس وقتشه که لیست جدیدی توی ذهنم باز کنم. اولش با کار شروع میشه، یک کار خوب، دیگه دنبال بلند پروازی نیستم، و‌ نه مقاله و اسم و رسم( این یکسال اخر کار رو‌ پروژه همه این حس را کشت)  یک کار که خوب بلد باشمش و با کمترین تنش انجامش بدم، یک روزی هم بشم دایرکتور مجموعه. هدف بعدی رفاه هست. این را باید با راستین دو نفره پیش ببریم. دیگه یک خونه سفید معمولی نمیخوام بلکه چیزی شبیه منشن میخوام، منشن خونه های خیلی بزرگه. ایالت؟! نمیدونم اما برای داشتن خونه باید از نیویورک بزنیم بیرون، شاید ۶ سالگی پسرک وقت خوبی باشه، برای وقتی که میره دبستان. ای کاش میشد رفاه را با کمترین میزان کار داشت اما برای ما ادمهای معمولی شدنی نیست اما امیدوارم رفاهی بدست بیاد  که فرصت بشه از زندگی هم لذت برد و برای چشیدن لذت زندگی منتظر بازنشستگی نموند. لذت زندگی برای من مسافرت و تفریحهای سالم ( اسکی، کمپ، سفرهای خاص ماجراجویی) هست. 
و همه اینها که گفتم قشنگه اما شاید متوجه نشدید که درعین حال چقدر وحشتناکه. میدونید چرا؟! لیست ارزوهای من داره یاداوری میکنه که نصف عمرم را گذروندم و دارم برای نیمه دومش برنامه ریزی میکنم، حقیقتی خیلی تلخ که ادم دوست نداره بهش فکر کنه.  


گزارش زندگی

تازه پسرک را خوابوندم. پسر کوچولو خوشبختانه خیلی بچه خوش اخلاق و خوش خنده ای هست اما سخت میخوابه. قبلا فقط تو بغل و موقع راه رفتن میخوابید، بزرگتر و سنگین تر که شد سعی کردم یک روتین خوب و ساده برای خوابش پیدا کنم اما تا الان فقط تونستم کالسکه را جایگزین کنم و این طوری هست که روزی ۴-۶ بار توفیق اجباری داریم که از خونه بزنیم بیرون تا پسرک بخوابه و البته بعد از یکساعت تلاش، به یک چرت نیم ساعته منتهی میشه. تو طول خواب شب هم دوبار کولیک میشه که عملا نه خودش خواب طولانی داره نه من. یادتونه موقعی که پسرک کولیک شد روزشماری و بعد هفته شماری میکردم که شش هفته اش بشه و کولیکش تموم بشه. بعد امید داشتم بعد از دوماهگی از شر کولیک راحت بشه اما باید میدونستم که موقع تقسیم سهم شانس، به من و راستین سهم شانسی نرسید، پس طول کشیدن کولیک پسرک تا شش ماهگی( واگه به شانس ما باشه بیشتر) قابل پیش بینی بود:) البته خوشبختانه بعد از سه ماهگی کولیکش ملایمه و با یک ماساژ شکم و ورزش پا و بغل کردن و راه بردن حل میشه. دوماهی هم هست پدر و مادرم اینجان و کمی هم مشغول اونهام. پدر و مادرم سنشون بالاست اما مادرم روبراهه و تو بچه داری کمکه. حالا نه اینکه نصف روز بچه را نگه داره من به کارهام برسم. اما تا دوساعت میتونم روشون حساب کنم اما پدرم برعکس خیلی ناتوانن و به سختی راه میرن و مشکلات پیری دیگه هم دارن( مشکلات!!!). با این وجود تصمیم داریم که شش ماه را بمونن چون هردو خیلی به پسرک عادت کردن و معلوم نیست دیگه کی بتونن بیان امریکا.
از اخر جون هم کارم با دانشگاه تموم شد، گزارشهای اخر را فرستادم و تمام و رفتم تو مرخصی زایمان ۱۲ هفته ای که تا اواخر سپتامبر طول میکشه، حدود یک ماهی هم هست دیگه برای هیچ کاری اپلای نکردم و اعصابم راحته. مصاحبه تخصصی اف دی ای ام برای اخر ماه هست و چون احتمال درست شدنش هست دیگه تصمیم گرفتم دنبال کار نگردم. یک مصاحبه اولیه دیگه هم داشتم که یکی از اعضا مصاحبه با کار من اشنایی داشت و خوب پیش رفت، بعد از اون یک مصاحبه تخصصی و چندتا مصاحبه دیگه با اعضا گروه دارم که درمجموع خودشون براورد کردن ۴-۵ ساعت مصاحبه طول میکشه، خدا به داد برسه) یادمه مصاحبه پارسالم با اف دی ای هم همینطور بود اما اون موقع نه ترسی بود و نه اضطرابی، اصلا حتی نتیجه اش برام مهم نبود!
از اون طرف خودم هم یادگیری یکی دوتا برنامه را گذاشتم تو برنامم. شبها که پسرک میخوابه اگه جونی داشته باشم ۱-۲ ساعتی درس میخونم،  با اینکه به ظاهر کار ندارم اما همش درحال بدو بدو با چشمانی که بشدت درارزوی خوابه هستم. این هم زندگی این روزهای من. ( نوشتن این پست چندین ساعت وقت برد، با خوندن این پست میتوتید حدس بزنید چرا!)

برای شما

معمولا من پستهام را دلی و برای خودم مینویسم، اگه ناراحت و مضطرب باشم نوشتن بهم ارامش میده و افکارم را مرتب میکنم. اما این چندوقت که در مورد کارم پست گذاشتم چندین کامنت از بعضی از شما دوستان گرفتم که تو مسیر مهاجرت یا تغییر رشته شک کردید و از ترس و نگرانیتون نوشتید. لازم دونستم که این پست را برای شما بنویسم. 

دوستان من از مشکلات و دغدغه هام برای پیدا کردن کار دلخواهم نوشتم اما مسائل و مشکلات من کاملا شخصی و مربوط به شرایط من هست و اصلا درست نیست مسائل من را کلی ببینید و به روند کار پیدا کردن تو امریکا ربط بدید. 
و اما دلایل. تحقیق و پژوهشی که من میکردم بسیار خاص بود، روی تکنیکی کار میکردم که اف دی ای میخواد برای سنجش میزان دارو تو پوست به صنایع معرفی کنه. این تکنیک یکی از ۳-۴ تکنیکی هست که بعدها قراره تو صنعت داروهای پوستی استفاده بشه. پارسال هم اولین ورکشاپ معرفی این تکنیک ها به صنعت انجام شد. تو این معرفی ها اسمی از من نبود، و معمولا تو کنفرانسهایی که اف دی ای برگزار میکنه اسم دانشگاهمون هست. پارسال سخنران و پنلیست ورکشاپ قرار بود استادم باشه که موبور را بجای خودش فرستاد( خلاصه فرصتی که میشد کمی اسمم شناخته بشه هم از دست رفت) هرچند ممکنه سالها طول بکشه تا یواش یواش صنعت داروهای پوستی شروع به استفاده از این تکنیک بکنه اما تا الان ترجیحشون سیستم قدیمی خودشون هست( تستهای کلینیکال اند پوینت). خلاصه درسته پژوهش من خاص بود که باعث شد بدون داشتن حتی یک مقاله و یک سایتیشن با معرفی نامه از اف دی ای، برای گرین کارت اپلای کنم و گرین کارت بگیرم. اما این طور نیست اراده کنم پیشنهادها بریزه رو کله ام. نمیدونم چطور مثال بزنم که قابل درک بشه. مثل این میمونه الان دوره ماشین های بنزینی و نهایتا ماشین الکترونیک هست، حالا ما بیاییم بگیم ماشین پرنده خیلی خوبه، مشکل ترافیک حل میشه و ال و بل، ایا کمپانی های بنز و بی ام دبلیو میان خط تولید ماشینهای بنزینی اشون را کنسل کنن؟ 
پس وقتی همه پوزیشنها و پستهای کاری مربوط به ماشین بنزینی هست من باید برم چیکار کنم؟ باید برم روند ساخت ماشین بنزینی را یاد بگیرم! چون که پوزیشنی درمورد ماشین پرنده وجود نداره، بعله داستان تحقیق من این شد. دوم اینکه صنعت داروهای پوستی به نسبت داروهای خوراکی خیلی کوچیکه. 
حالا وقتی طرف رزومه منرا میبینه چی فکر میکنه. رزومه خوبی داره اما به درد کمپانی ما نمیخوره، میگه من الان کسی را میخوام که بتونه ایراد موتور بنزینی را پیدا کنه، موتور بنزینی طراحی کنه. خلاصه داستان اینه.
دیگه اینکه مثلا یک استارت اپ یا کمپانی تو فلان ایالت هست که مثلا به طراح بدنه ماشین احتیاج داره و من میتونم بگم من طراحی ایرودینامیک را هم بلدم، اونها هم بگن خوبه اما باید بیایی ایالت ما و من میگم نه شرمنده من فقط دنبال کار تو نیویورک یا نیوجرسی هستم. یا اینکه میگه کمپانی ما نیوجرسیه اما ما به کسی احتیاج داریم که ۴-۵ سال سابقه صنعت داره، شما چقدر داری، من : یک سال پست داک، یک سال دستیار پروفسور و باید تند تند توضیح بدم که البته درس نمیدادم و تمام مدت تحقیق میکردم طرف: شرمنده سابقه کار اکادمیک سابقه کار صنعت حساب نمیشه. نتیجه چیه؟ اینکه باید یک مدت برم اموزش طراحی موتور بنزین سوز، چیزی که بازار میخواد. 
فکر میکنم توضیحات کافی بوده، باز اگه چیزی به ذهنم رسید بعنوان پی نوشت اضافه میکنم. 
خلاصه دوستان با غرزدنها و ابراز نگرانی و ناامیدی و یا خوشحالی من، لطفا شماتغییری تو تصمیمهاتون ندید و نگران وضعیت کاری و تحصیلی و مهاجرتی اتون نشید، محکم و تزلزل ناپذیر مسیرتون را ادامه بدید و منم از صمیم قلب ارزوی موفقیت برای تک تک شما دارم.