My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

رفت و اومد امید و ناامیدی

سلام

این مدت روزهای متناوبی بوده از امید و ناامیدی، گاهی کاملا ناامید و گاهی پر امید. همین هفته پیش بود که بعد از ماهها رفتم دوچرخه سواری، قبلش کلی ناامید بودم اما دوچرخه سواری تو شرایطی که اصلا انتظارش را نداشتم، به اینده و اومدن اتفاقات خوب امیدوارم کرد( بک متن پرامید هم نوشتم که بگذارم تو اینستا، خلاصه دوستانی که هم اینستا را دارید هم اینجا اگه یکهو یک پست امیدوارانه تو اینستا دیدید بدونید بعدش امروز هم بوده( لبخند تلخ))اما باز امروز بعد از منتفی شدن یک کار دیگه الان ناامید روی مبل نشستم و به پسرکی که مثل فرفره جلوم غلت میخوره و باید دوباره به پشت برگردونم نگاه میکنم. چه نگاه مظلومی داره. دیروز واکسن دوز دومش را با هزار سلام و صلوات زدیم خوشبختانه الرژی نداد اما امروز تب و اسهال داره و باعث شده ساکت تر و مظلوم تر از همیشه بشه. مادر و پدرم هم اینجا کنارم نشستن و مادرم دارن با پسرک بازی میکنن. 
ماه اول که دوتا مصاحبه گرفتم، اما دیگه بعدش هیچ مصاحبه تخصصی نگرفتم، بجز فلوشیپ اف دی ای که قراره برام وقت مصاحبه تخصصی بگذارن. باید براش درس بخونم ولی اصلا اعتماد به نفس ندارم درحالی که پارسال به راحتی و با اعتماد به نفس مصاحبه کاری اف دی ای را دادم و بعد هم افر را رد کردم. امروز وسط تب پسرک ، بعد از یکساعت تلاش برای درس خوندن کتاب را بستم و به فردا موکول کردم و تو دلم به همه زنانی که کار ثابت دارن یا همه زنان خونه داری که بی دغدغه با بچه اشون وقت میذارن غبطه خوردم. خوب بیشتر نمینویسم چون هرچه بیشتر میگم بیشتر ناامیدی تو وجودم رخنه میکنه. تا بعد.
پ.ن حالا که نوشتم بذار قسمتهایی که امیدوارم میکنه را هم بنویسم. 
اول از همه بازار خیلی داغونه، با دوسه تا از بچه های دیگه درارتباطم و همه همین وضع را داریم. کلا زمان بدی برای کارپیدا کردنه. من که از اپلای کردن برای کار خسته شدم و دوهفته ای هست که دیگه دنبال کار نمیگردم، گذاشتم ببینم فلوشیپ اف دی ای چی میشه بعد اونوقت یک کاری میکنم. 
با یک کاریاب اشنا شدم که تخصصش ورود فارغ التحصیلین یا پست داکها به مارکته، یعنی دقیقا چیزی که من لازم دارم( دیگه خسته شدم  از اینکه کاریابها زنگ میزدن و بعد میگفتن ما دنبال کسی هستیم که فلان سال سابقه کار صنعت داشته باشه و میرفتن)  فقط عیب کار اینجاست که پروسه کار پیدا کردن را ۵-۷ ماه تعیین کرده. هنوز قرارداد نبستم اما احتمالا بعد مصاحبه اف دی ای قرارداد ببندم.
همین کاریاب تو تخصص راستین هم کار میکنه و احتمالا راستین هم باهاش کار کنه.
خوب اینهم نقاط روشن:) 

بادمجون

الان دارم عین یک کدبانو، بادمجون سرخ میکنم، پسر کوچولو تو گهواره برقی اش خوابه و هران ممکنه بیدار بشه. پدر و مادرم توی اتاق خوابمون، در خواب بعدالظهرن. د‌و ساعت پیش بود که با یک کاریاب دیگه حرف زدم، دیروز یک نامه سراسر تعریف و تمجید برای کار ازش تو لینکدین گرفته بودم. در حین مصاحبه رزومه ام را براش فرستادم، در ظرف دو دقیقه تشکر کرد و گفت برای این شغل احتیاج به سابقه صنعت هست و خداحافظی کرد. باز خوبه برخلاف اکثر کمپانی ها تو اب و نمک نذاشتم و تکلیفم را مشخص کرد. تو این مدت که دنبال کارم خیلی درسها گرفتم. اول اینکه موندن تو دانشگاه بعد از فارغ التحصیلی خوب نبود، باید بلافاصله میرفتم دنبال کار صنعت، یا فلوشیپ  تو fda یا پست داک تو صنعت. اما بقول راستین نیمه پر لیوان را ببینیم، پروژه کمکم کرد تا گرین کارت بگیرم.ایران برم و خانوادم اینجا باشن. دوم اینکه تخصصی که سالها من وقت سرش گذاشتم مورد نیاز بازار نیست. درواقع اگه رشته و گرایش من را یک شاخه پهن از درخت داروسازی درنظر بگیریم پروژه اف دی ای شاخه نازک و کاملا جدید از یک شاخه اصلیه،  درصورتیکه اکثر شغلها به شاخه فرعی پهن و بزرگی مثل شبیه سازی احتیاج داره. درنتیجه برای فلوشیپ اف دی ای تو شبیه سازی هم اپلای کردم. از اونجا که چشمم اب نمیخوره کار تو صنعت بگیرم تنها امیدم اینه این فلوشیپ را بگیرم و یکسالی روی این باشم. پوزیشن هایبرید هست یعنی یک یا دو روز درهفته باید برم واشنگتن. مسافت ۳-۴ ساعت راه با ماشین یا اتوبوس. اما چاره ای نیست. فعلا که مادرم هستن میتونم این کار را انجام بدم. البته اگه مامانم فرار نکنن و مهمتر اگه پوزیشن را بگیرم.

نصف بادمجونها را سرخ کردم، بعد گردگیری و جارو( خوشبختانه جارو رباتی) لباسشویی، و البته پسری که بیدار میشه و وقتی بیدار میشه تمام وقت ادم را بخودش اختصاص میده. امشب مهمون دارم، یکی از اقوام دور که مهمانداره ،ده روزی قصد دیدن نیویورک کرده ایشون قبلا با مادرم هماهنگ کرده بود. مادرهااااا. اما از طرفی جالبه بعد از برادرم، حضور مادرم و الان هم این فامیل دور. خلاصه جالب و نعمته که تو مهاجرت میزبان فامیل هم باشی. هرچند خود خانواده برادرم هم برای اخر هفته میان.یعنی میشیم مثل قدیمها که باید خیاری میخوابیدیم  بهشون سپردم تشک و بالش بیارن، چون حتی تو ایران هم بعید میدونم ادمها انقدر وسیله خواب برای مهمان داشته باشن. 
یک چیزی بگم، با زندگی با پدر و مادر درسته پرایوسی، یعنی اون خلوت خودم را از دست دادم اما انقدر تو این شرایط تا کار پیدا کنم و پسرک بزرگتر بشه که بتونم بذارمش مهد به کمکشون نیاز دارم که حاضرم یکسال این شرایط را تحمل کنم، بادمجونها سرخ شد من برم ادامه کار خونه :))


مونترال

سلام، 

اومدم توی حیاط تو افتاب نشستم، پشت سرم دوتا خرگوش در حال بازی هستن و اونطرف تر یک پرنده سینه قرمز نشسته. از همون حیاطها که تو فیلمها میبینیم. بله من هنوز مونترال کانادا و خونه برادرم هستم، البته تو سایه هوا سرد و خنکه. فردا صبح عازم نیویورکیم. اصلا دلم نمیخواد برگردم. عین یک ادمی که مسافرته و دوست نداره برگرده سرکار و زندگی. حضور خواهرم واقعا کمک بود، خانواده برادرم هم مهمان نواز، رو این حساب برگشتن برام سخته. هرچند برادرم ماه دیگه بهمون سر میزنن اما خواهرم مهاجرتی اومده و مقصدش ونکوور هست و بزودی میره و ممکنه تا ماهها نبینمش. و از حالا حسابی دلتنگشم. پسرک و خاله هم حسابی به هم عادت کردن و برای اونها هم سخت میشه. درعوض پدر و مادرم ده روز دیگه دارن برای سه ماه میان نیویورک. ده روز پیش وقت سفارت داشتن و درجا ویزاشون قبول شد. خیلی خوشحالم دارن میان. پدرم کمی مریض احوالن و نگهداری ازشون مثل مراقبت از یک بچه سخت هست و حوصله میخواد اما ایراد نداره. یک کاریش میکنم. پسر کوچولو هم دو روزه کولیک نداره و خوشحالم که دیگه درد نداره.
وضعیت کاری من و راستین همچنان قاراشمیشه. راستین که تا چند روز دیگه میره سر یکی از کارهای غیر تخصصی. این جور کارها حقوقش زیر ۱۰۰ هست که برای زندگی تو منهتن کمه. منم اگه تا ده پانزده روز دیگه خبری نشه قبل پایان قراردادم میرم رو مرخصی نیمه حقوق که درامدم قطع نشه. 
خیلی برام عجیبه که مصاحبه نمیگیرم. دانشجوهای دیگه خیلی راحت تر کار گرفتن و مشغول شدن. فقط یکی دوبار دوتا کاریاب ازم پرسیدن چرا از دانشگاه دارم میرم صنعت. بنظر دوسالی که رو پست داک موندم و استاد دانشگاه شدم اثر معکوس و منفی رو رزومه ام گذاشته.و البته اینکه قصد تغییر ایالت هم ندارم انتخابهام را محدود کرده. مثلا یک کار درسطح بالا تو پنسیلوانیا بود که رد کردم. ناراحتم و نگران اما امیدوارم تا اخر مرخصی زایمان، کار پیدا کنم. اگه تا اون موقع هم کار پیدا نکردم اونوقت باید بشینم و حسابی غصه بخورم و نگران شم. خوب یک ابر بزرگ رو خورشید را گرفت و خنک شد. پاشم برم داخل و وسایلم را برای برگشت جمع کنم

مونترال

تو اشپزخونه نشستم، روبروم منظره سبز حیاطه. امروز هوا گرمتره اما چندروز پیش حسابی سرد بود. بله من مونترال هستم. الان حدود ده روزه اینجام. راستین برگشت نیویورک تا برای امتحان پروانه دیگه اماده بشه. خواهرم هم یک ماهی هست اومده خونه برادرم و داره کارهای مهاجرتیش را میکنه. البته اون قصد داره نهایتا ساکن ونکوور بشه اما فکر کنم چندماهی تا کارهاش درست بشه همین مونتراله.فاصله ونکوور و مونترال با هواپیما ۵-۶ ساعته.  حضور خواهرم و خانواده برادرم خیلی تو بچه داری کمکه. میتونم بیشتر بخوابم و بیشتر کار کنم. چون تا یک ماه و نیم دیگه پروژه تموم میشه، باید کار را تحویل بدم و حسابی مشغول اماده کردن گزارشها و پرزنتها هستم. 
پسر کوچولو تو این یک هفته خندیدن را یاد گرفته و سعی میکنه حرف بزنه، هنوز زوده که وسایل را بگیره اما خیلی پسر شیرین و ارومی هست. بدقلقیهایی هم جدیدا پیدا کرده مثلا اگه تو کالکسه باشه و حتی یک ثانیه بیایستیم بیدار میشه و گریه میکنه. موقع خواب شبش هم یکی دوساعت ناارومه تا بخوابه. کولیک صبحگاهی و عصرگاهی سرساعت همچنان برقراره. شدتش کمتره اما همچنان چند ساعتی را باید برای اروم کردن دردش بذاریم.  
اوضاع کاری هم که همچنان خیط. سه شنبه پرزنت گزارش پروژه برای اف دی ای دارم پرزنت تموم بشه باز میپرم سر پیدا کردن شغل. تصمیم دارم اینبار دنبال کارهای سطح بالا نگردم و دنبال کار متوسط بگردم. اگه تو اون هم موفق نبودم میرم سراغ ساینتیست انتری لول یا تازه کار. یکمی برای پیدا کردن کار دیر جنبیدم و باید زودتر شروع به پیدا کردن کار میکردم. اگه تا اخر جون هم کار پیدا نکنم میرم رو مرخصی بارداری بیمه ام، تا بدون درامد نمونیم. مرخصی زایمان نصفه حقوقه. کلا مرخصی با حقوق دوسه هفته بیشتر نیست که برای من چند روز بود.  دو تا مصاحبه ای که نشد خیلی اعتماد به نفسم را گرفت. راستین هم که خدای عدم اعتماد به نفس هست. خلاصه هردو کاملا ناامیدیم و نشستیم و زمانی را مشخص کردیم که اگه کار پیدا نشد بعدش چه خاکی به سرمون بریزیم. احتمال زیاد تغییر ایالت….. تغییر ایالت برای ما حکم مهاجرت دوم را داره و چون‌ شهر و خونه امون را خیلی دوست داربیم گذشتن و دل کندن ازش برامون خیلی سخته. 
خوب صدای پسرک میاد که داره یواش یواش بیدار میشه، پست کنم و برم سراغش. 

ماه می

سلام

بزنم‌از همه چی بگم. 
اول اینکه مصاحبه اون شرکت را که رد شدم ازشون فیدبک خواستم دوتا مورد گفت، فکر میکنید چی بود! یکیش این بود که چرا کلمه (ما )را استفاده می کردی و کارهایی را تشریح کردی که تیم انجام داده و باید تحقیقات خودت را تشریح میکردی! کارد میزدی خونم درنمیومد. مصاحبه من با یکی از شرکت های اصلی مدلینگ و شبیه سازی فارماکوکینتیک هست و اونها هم پروژه با اف دی ای تو زمینه داروهای جلدی که تحقیقات من هست دارن. منتها همیشه موبور پرزنت کارهامون از جمله کارهای من را بلطف و نظر سوپروایزرمون کرده، از جمله کارگاه مهمی که چندماه پیش اف دی ای برگزار کرده بود و از استادم دعوت کرده بود که اون هم موبور را بجای خودش معرفی کرده بود، درصورتیکه من دانشجو پست داکش بودم و بعدش پروژه اون را اداره میکردم. خیلی خیلی از کامنتشون ناراحت شدم درجواب گفتم من کارهایی را پرزنت کردم که تحقیقات خودم بوده و تمام پابلیکیشنها به نام منه و میتونید از اف دی ای یا استادم بپرسید و معرفی بگیرید. اونها هم دیگه جواب ندادن. کامنت دوم هم این بود که کلی توضیح دادی و جزییات نگفتی که این کامنت درست بود.
دیروز هم مصاحبه داشتم، شرکت استارت اپی که داخل منهتنه. کلا تعداد کمی شرکت دارویی داخل خود نیویورک پیدا میشه. متاسفانه شغلی که میخوان کمی از بک گراند من دور بود مثلا کسی را میخوان که هم ازمایشهای حیوانی هم انسانی انجام داده باشه درصورتیکه من فقط حیوانی انجام دادم و مهمتر دستیار دایرکتور بود که احتیاج به سابقه چندسال کار تو صنعت هست، خلاصه بعید میدونم بگیرم اما امان از امید…. احتمالا تا چندروز دیگه که جوابش بیاد کلی هم ضد حال میخورم.
دیگه اینکه بادتونه اون دختر دانشجوی ایرانی؟! خوب من قراردادش را تا اخر فوریه گذاشتم اما پیش خودم گفتم اگه فوریه کار کنه و نشون بده که فقط حرف نبوده و اهل عمل هست قرارداد را تمام ترم میکنم. اما اگه کار نکرد و فقط پول را گذاشت تو جیبش ، بااینکه عملا سواستفاده کرده اما ایراد نداره و حداقل من عذاب وجدان ندارم و میگم که از یک ایرانی تو این شرایط اقتصادی حمایت کردم.  ایشون هم نه تنها فوریه کار نکرد حتی یک پیام برای تولد نی نی یا عید نوروز نداد. خلاصه حس ششمم که همون اول ازش گرفته بودم درست بود. 
پاسپورت راستین هم اومدو فردا صبح زود راهی کانادا هستیم، سورپرایزی میریم:)
کولیک پسر هم چند روزه بهتر شده. دقیقا بعد از دوماهگی شروع به بهترشدن کرد. هرچند واکسن ماه دومش را که زدیم به واکسن حساسیت نشون داد و کارمون به اورژانس کشید اما جدی نشد، فقط باید تست حساسیت بده و برای دفعه بعد واکسنش عوض شه.
اینهم داستان این روزهای زندگی من.

اوضاع کاری خیط

بازم وقت غرغر و درد دل رسیده و به نوعی وقت نوشتن و درد دل کردن با شما

مصاحبه را ریجکت شدم، فوق العاده کار ریموت مناسبی بود که به سادگی فرصت کاری را از دست دادم. حقیقتش از ریجکتی ترسیدم بخصوص که الان که دارم میگردم میبینم کار حضوری کمه چه برسه به کار ریموت. بعد هم چندجا که اپلای کردم نامه ریجکتی گرفتم با وجود اینکه از لحاظ رزومه خیلی به اون کارها میخوردم. متاسفانه معرفی و داشتن رابطه تو امریکا حرف اول را میزنه. از یک طرف با دوست هندیم حرف میزدم و میگفت وضع کمپانیهای داروسازی خیلی بده و لی اف یا همون اخراج کردن کارمندها بشدت زیادشده و بدترین زمان برای پیدا کردن کاره. 
فکر میکنم اشتباه کردم که پارسال افر کار تو اف دی ای را قبول نکردم و بجاش تو دانشگاه موندم. البته این مدت تقریبا از لحاظ بارداری و بچه داری خیلی راحت بودم اما به استرس بی کار شدن الان نمی ارزه. و حالم هم از این پروژه بهم میخوره. از اون طرف دانشگاه میخواد سریعتر پروژه را تموم کنم و کارم تا اخر ماه جون بیشتر نیست. چون دیگه منفعت مالی براشون‌نداره. راستین هم الان رو مرخصی زایمانه اما اون هم همچنان درگیر پیدا کردن کاره. برای اون سخت تر. من با این رزومه توش موندم چه برسه به اون که سایقه تحصیل یا کار توی امریکا را نداره.
امروز که بشدت نگران کار پیدا کردن بودم به برگشت به ایران فکر میکردم. امنیت کاری ایران. کار بدون دردسر داروسازی تو ایران، اما  اوضاع داغون ایران سریعا پشیمونم کرد. برای خودم دارم مهلت میذارم اگه من و راستین تا اخر تابستون کار پیدا نکنیم بریم یک ایالت دیگه. شاید برم واشنگتن دی سی و سراغ کار کردن برای اف دی ای. اگه همچنان مایل باشن استخدامم کنن. دل کندن از نیویورک خیلی خیلی برامون سخته. شدید این شهر را دوست داریم. خصوصا الان که خونه تو جای خوبی هم گرفتیم. 
منتظر پاسپورت پسرک هستیم تا بیاد و یکی دوهفته ای بریم کانادا پیش برادرم. خواهرم هم جدیدا رفته و شاید کانادا موندگار بشه. راستین میگه الان که کارم ریموته بیشتر بمونم تا کمی خستگی در کنم. شاید همین کار را کنیم و مدتی اونجا بمونم. 
به دعا اعتقاد ندارم، اما انگار عادته. برام ارزو کتید زودتر وضعیت کاری هردو مون درست بشه که دیگه داریم میرسیم ته خط.
پ.ن. من بدشانسم؟ یا فکر میکنم بد شانسم یا بدشانسی را خودم میسازم؟ چرا این مهاجرت اونی نمیشه که میخوام. پس کی به ارامش و ثبات میرسیم؟

کولیک

روی تخت دراز کشیدم و خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم، پسرک درحال گریه های پیش از کولیک تو بغل راستین هست و میدونم بزودی کولیک به اوجش میرسه و اون موقع با شدت گرفتن گریه هاش باید بلند شم، وان کوچیکش را تو سینک بذارم و حمومش کنم. ۷ هفته از زمان تولدش گذشته و از هفته سوم کولیکش شروع شد. تازه داشتیم از پروسه بچه داری لذت میبردیم که کولیک شدیدش مثل بختک افتاد رو سر سه تاییمون. روزهامون با چند ساعت گریه و بیقراری صبحگاهی و بعد عصرگاهی میگذره. این وسط چند ساعت کوتاه فرصت داریم که از حضور خود بچه لذت ببریم، کمی بخوابیم، کار ریموتمون را بکنیم و کارهای خونه را بکنیم. شبها را هم شیفتی کردیم. شیفت اول من و شیفت دوم راستین. هرچند شیفت دوم که ساعت ۴-۵ صبحه اکثرا به کولیک گره میخوره و عملا هردو بیدار میشیم و دیگه نمیتونیم بخوابیم. 

دیروز راستین از حس و حال بچه داری ازم میپرسید. میگفتم اونقدر گرفتار پروسه کولیک هستیم که مغزم قادر به تجزیه و تحلیل اوضاع نیست. اما چیزی که مسلمه روند زندگیمون بشدت تحت تاثیر قرار گرفته. خونه ما جای خوبی از منهتته، به سنترال پارک و مناطق دیدنی منهتن نزدیکه.نزدیک رودخونه هادسن هم هست و جون میده برای دوچرخه سواری، اما بجاش اکثر اوقات ما تو خونه میگذره. اگه بیرون هم بربم کوتاهه و باید خودمون را به خونه برسونیم و اکثرا به محض رسیدن به خونه، کولیک مثل بمبی منفجر میشه. دلم برای هایک و کمپ زدن تنگ شده اما الان مسئولیتهای جدید اضافه شده. قبلا دیده بودم زوجی بچه کوچیکشون را با خودشون به هایک یا کمپ بردن و امیدوار بودم که ما هم بتونیم همین کار رابکنیم و بچه مانع فعالیتهامون نشه. اما الان مطمئن نیستم که امسال بتونیم این کار را بکنیم. بذار از اونطرف داستان هم بگم، عاشق قیافه و ظرافت بچگی و نمکش هستیم. دست و پای کوچولو و شیرینی نوزادیش. شاید اگه کولیک نبود خیلی بیشتر از بچه داری لذت میبردیم الان هم بشدت سعی میکنیم شیرینی روزها را بگیریم چون پسر کوچولو بسرعت در حال بزرگ شدنه و من دلم برای دوهفتگی و قیافه ماه اولش بشدت تنگه. خیلی زود داره شکل و سایز عوض میکنه و سعی میکنم تمام این روزها را به خاطر بسپارم. 
خوب من برم سراغ پسرک و همسر
هفته پیش شیر کاملا هضم شده بهش دادیم تا یک هفته روده هاش استراحتی بکنه و هم خودش نفسی در کنه هم ما، اما شیر اونقدر تلخ بود که قبول نکرد
پ. ن. دو روز پیش باز شیرش را عوض کردیم، گلاب به روتون شد.
پ.ن امروز باز داریم شیر دیگه ای امتحان میکنیم که شاید از شر این کولیک راحت بشیم دعا کنید جواب بده.
پسرک الان مخلوطی از شیر مادر و شیر لاکتوز فری میخوره
پ. ن هنوز جواب مصاحبه قبلی ام نیومده. گفته بودن سه هفته تا جواب طول میکشه. این هفته دیگه باید خبر قبولی یا رد را بشنوم. اگه رد شده باشم باید بشدت بگردم  دنبال کار

پ. ن ۸ تا کامنت از پست قبلی بدون جواب مونده بعدا جواب میدم

یک ماه بعد

نی نی یکماهه شده و تو این مدت ما به روند زندگی جدید عادت کردیم. نی نی همچنان بچه اروم و هوشیار و‌ قوی و خوبیه اما متاسفانه یک هفته ای هست که کولیک گرفته. اگه بچه کوچیک دور و برتون هست که کولیک داشته، میتونید حدس بزنید چه دوره سختی برای بچه و‌ پدر و مادر میشه. تقریبا از سرشب کولیکش شروع میشه و تا نصفه شب ادامه داره. تو این مدت بیشتر اوقات بیقراره و از درد به خودش میپیچه و تو اوج درد بی وقفه گریه میکنه. چاره ای نیست باید چندهفته ای با این وضعیت بسازیم که دوره کولیک تموم‌بشه.

از هوشیاری پسرک بگم که از روز دومش با چشم و‌ کمی هم با سر حرکات و صداها را دنبال میکرد. الان هم به اسباب بازیهاش واکنش نشون میده و حتی ناخوداگاه دستش را بسمتشون دراز میکنه دکترش خیلی از قوی بودنش تعریف میکنه. حتی چند روز پیش تقریبا غلت زد. تا حدی میتونه گردنش را محکم نگه داره. 
که برای بچه یکماهه عالیه. خلاصه خاله سوسکه، قربون دست و پای بلوری بچه اش میره. خوب بریم بخش غرغر. امروز صبح یک مصاحبه کاری داشتم. فکر کنم گند زدم اما خیلی دلم میخواد کار را بگیرم. در واقع خود اصلیم خیلی بهتر از مصاحبه هست اما تو مصاحبه سوالها را خیلی بد جواب میدادم. تقریبا گند کامل زدم. نمیدونم میتونم کار را بگیرم یا نه، اگه مصاحبه براشون ملاک باشه نه. اما اگه رزومه ملاک باشه، اره.  
خلاصه ناراحت و نیمچه عصبانی از دست خودم دارم این پست را مینویسم. علت اینکه این کار را میخوام ریموت بودنشه. الان کار ریموت خیلی کمتر پیدا میشه و اکثر کمپانی ها کار هایبرید پیشنهاد میدن اما دلم نمیخواد پسرک را به این زودی مهد بذارم. جدا از گرون بودنش، ترجیحم اینه بچه تا شش ماهگی پیش خودم باشه. چی بگم. گند زدم و احتمالا فرصت را سوزوندم رفت( تو دلم دعا میکنم که کار را بگیرم)
راستین هم کار موقتش خیلی زودتر از موعدی که فکر میکردیم تموم شد و الان تو مرخصی زایمان با حداقل حقوقه تا دوباره درس بخونه و بگرده دنبال کار. خلاصه شرایط زندگیمون همچنان بی ثبات هست. اما باز چه میشه کرد جز تلاش کردن و جلو رفتن.   

مرخصی درست و حسابی

دیروز به راستین میگفتم دلم میخواد برگردیم ایران زندگی کنیم، راستین که فکر میکرد منظورم حمایت خانواده هست میگفت میشه بلیط بگیریم بری دوماه ایران. گفتم نه منظورم زندگی برای همیشه هست. تو ایران مرخصی زایمان داری و استرس از دست دادن شغل نداری. راستین گفت وقتی شهروند امریکا شدیم اگه دوست داری میتونی برگردیم. این صحبت را کردیم و تموم شد. نه من جدی گفتم و نه راستین جدی گرفت، شما هم جدی نگرید که فقط گلایه ای بود از سیستم مرخصی امریکا  و عدم ثبات کاری که به این صورت بیانش کردم. واقعا وضعیت مرخصی تو امریکا فاجعه هست، حقیقتا به ادمهایی که تو کانادا یا اروپا زندگی میکنن غبطه میخورم. مرخصی و ثبات شغلی بالا مزیت بالایی هست. هرچند حقوقها تو امریکا بالاتره اما استرسهای شغلی هم تو امریکا وجود داره. 

مثلا ما خیلی دلمون میخواد از نوزادی نی نی لذت ببریم و باهاش بیشتر وقت بگذرونیم. برای راستین واقعا سخته که از هفته دیگه کار را شروع کنه، درحالی که دوست داره وقت بیشتری را با نی نی بگذرونه و به من کمک کنه. برای من سخته که تنها نی نی داری کنم. یا برام سخته که الان که مغزم مایلها از کار دوره، بشینم و پرزنتیشن اماده کنم و برای کار اپلای کنم و دنبال کار بگردم. دلم میخواد بیخیال روی مبل لم بدم و خوابیدن و یا شیر خوردن نی نی را تماشا کنم. بدون نگرانی شبها بیدار بشم بدون اینکه که نگران کار کردن و تمرکز تو طول روز باشم. 
یا مثلا اگه برم سراغ کار جدید، کجا میتونم ریلکس روز را بگذرونم یا باید بچه چندماهه را بفرستم مهدکودک ( مریض شدن مرتب بچه)، یا پرستار بگیرم که هزینه مهدکودک و پرستار تو امریکا بشدت بالاست ، عملا هزینش با اجاره یک اپارتمان برابری میکنه. حتی گاهی به صرفه هست بشینی خونه و بچه بزرگ کنی تا بری سر کار.  البته از سه سالگی تو امریکا میشه بچه ها را مدرسه فرستاد و اون موقع مدرسه دولتی هست . اما تا قبل سه سالگی باید هزینه سنگین مهد را تو سبد هزینه خانوار درنظر گرفت. بهرحال چاره ای نیست و این هم بخشی از حقایق زندگی تو امریکاست. 
راستی تا الان نی نی نی داری خوب بوده و من و راستین داریم از این دوران لذت میبریم، تا هفته دیگه که هم من باید وقت بیشتری برای کار بگذرونم هم راستین برگرده سرکار :))

نی نی

سلام به همه،

نی نی ما روز جمعه هفته پیش ساعت ۱۱:۳۳ صبح بوقت نیویورک بدنیا اومد، اگه تقویم را نگاه کنید میبینید هم به میلادی هم به خورشیدی عدد تولد رندی داره.ساعتش هم رند شد( مادری که علاقه به اعداد رند داره :))
از روند زندگی جدید میشه از چند جهت نوشت. من از کلمه روند زندگی استفاده کردم، چون‌ تا الان میبینم زندگیم زیر و رو نشده، فقط مسئولیتهای جدید اضافه شده.
چند روز بعد… بازم مترو برای رفتن به ویزیت دکتر. همونطور که گفتم این پست را میشه از چند جنبه نوشت، توصیف روند زندگی سه نفره، روز تولد نی نی، پذیرش مسئولیتها و تغییر زندگی، حس مادر و‌ پدری، کار و مصاحبه در حین بچه داری….
اره خیلی چیزها هست که میتونم راجع بهش بنویسم. اما اگه قرار باشه خلاصه ای از همه چیز بگم به این صورته. عمل راحت تر از چیزی بود‌ که فکرش را میکردم، واقعا تیم پزشکی اینجا حرف نداره. بیمارستان من یک بیمارستان با ظاهر قدیمی بود اما هرچی از نظم و مراقبت و سرویس به بیمار بگم کم گفتم. یعنی ۱۸۰ درجه با بیمارستانهای ایران تفاوت داشت. بهبودی بعد عملم هم سریع پیش رفت، تقریبا از روز پنجم خوب شده بودم. هرچند تا دوماه نباید وسیله سنگین بلند کنم. نی نی فوق العاده بچه اروم و هوشیاری هست و هوای پدر و مادرش را داره. البته میدونیم ممکنه دیر یا زود سر و کله کولیک هم پیدا بشه و اون موقع باید از حال و روزمون بگیم. 
درمورد تفاوت من یا ما از دوران دونفری تا سه نفری. میشه گفت ما همونیم فقط یک دنباله پیدا کردیم. یک نفر که کاملا وابسته به ما هست و ما مسئولیت بودنش را قبول کردیم. دیگه اینکه راستین دو هفته مرخصی گرفته بود، اما دیدیم کمی برای من زوده که دست تنها نی نی داری کنم و یک هفته دیگه هم اضافه کرد. کلا چون نی نی را با شیشه شیر میدیم شبها را شیفتی کردیم و یکی درمیون بیدار میشیم تا نفر دوم بخوابه. 
استاد سابق هم که همچنان نامه های کاری میزنه، شاید چون خودش بچه ای نداره درکی از هفته های بعد تولد بچه نداره.  بعد از اون طرف یکی از ادمهای fda پیام خصوصی بهم داده حال من و نی نی را میپرسه :) منم نامه های کاری را جواب میدم اما هنوز کار را شروع نکردم. با این حال فکر کنم کار کردن تو ساعتهای ۲-۳ ساعت خواب بچه شدنی باشه. البته اگه خودم اون موقع خوابم نیاد. مصاحبه کاری هم تا الان یکی برای اوایل اپریل گرفتم که باید پرزنتیشن اماده کنم و کمی درس بخونم. اصلا نمیخوام مصاحبه را خراب کنم چون کارش ریموت هست و من به کار ریموت احتیاج دارم. یادم بندازید دفعه دیگه کمی در مورد مرخصی زایمان در امریکا غرغر کنم
خوب رسیدم ایستگاه، فکر کنم یک گزارش مختصر از روند زندگی بهتون دادم. 
ممنون از کامنتها و تبریکات. کامنتهای پست قبل را خوندم اما هنوز فرصت نکردم جواب بدم:)