My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

غرغرو

بلاخره هردو مصاحبه تاریخش قطعی شد، هردو هفته دیگه یکی چهارشنبه و‌ یکی جمعه. تقریبا دو ماه میشه که کار جدیدی اپلای نکردم و این دوتا کار که یکیش فلوشیپ اف دی ای هست و دومی کار برای یک شرکت بزرگ را قبلا اپلای کرده بودم که مصاحبه هاش با تاخیر برنامه ریزی شد. دارم براشون اماده میشم اما امید نمیبندم. اگه نشد مهم نیست، میرم رو بیمه بیکاری و بعد خیلی اروم و بدون عجله دنبال کار میگردم.

اما این بیخیالی در دنبال کار بودن بمعنای خونسرد و بیخیال بودنم نیست. بطورعجیبی تغییر کردم. خیلیها بعد زایمان افسردگی میگیرن من افسردگی نگرفتم اما بخاطر تحمل این شرایط به گوشت تلخ ترین و عصبی ترین حالت ممکنم تغییر شخصیت دادم. همش عصبانیم و ناراحت و ناراضی و درحال غرزدن. شاید هم یک نوع افسردگی باشه، اما هرچی هست میدونم منشا درونی نداره و بخاطر شرایط این طور شدم. دیگه شرایط را هم که میدونید. راه حلش چیه؟ رفتن سر یک کار مناسب، فرستادن پسرک  به مهد، راهی کردن پدر و مادرم به ایران و وبعد نفس کشیدن. درواقع بینهایت به ارامش و حریم شخصی و وقتی برای خودم احتیاج دارم، البته اینطور نیست که راستین کمکم نکنه. چندباری دست مادر و پسرک را گرفته و‌برده بیرون تا من نفس بکشم، بله پدرم ترجیح اشون خونه هست. اما درکل این زمانهای ازاد به درس خوندن یا یک خواب محدود شده.
کلا برای ادمهای نسل قبل چیزی به اسم پرایوسی وجودنداره.خلاصه بین پروسه کار و اماده سازی و بچه داری و زندگی با پدر و مادر توی یک اپارتمان دوخوابه تو‌این چندناهه تبدیل به یک‌ ادم بداخلاق و غرغرو شدم که نمیخنده و کمتر حرف میزنه و اگه بزنه درحال گله کردنه.
راستی مصاحبه جمعه ام ساعت ۸:۳۰ صبح شروع میشه و تا ساعت ۱:۳۰ ظهر ادامه داره و فقط نیم ساعت وقت استراحت برام گذاشتن. تا جاییکه میدونم حداقل ۱۳ نفر تو مصاحبه هستن، تو گروههای ۴ نفره و‌۲ -۳ نفره تقسیم بندی شدن. 
همین الان راستین اومد گفت من با مامانت و پسرک میریم کنار اب غروب افتاب را ببینیم و من باز عصبانی شدم. نتیجه این شد، مامانم ناراحت شدن و  با پسرک تنها رفتن تا شاید من و راستین هم تنها از خونه بزنیم بیرون. 

نیمه دوم

وقتی تا خرخره درگیر مشکلاتی و داری عین فرفره دور خودت میچرخی سخته تصویر رویایی و ارمانی از زندگی ات را تصور کنی، فقط و فقط در پی حل اون قدمهای کوچیکی که البته درستش هم همینه. با قدمهای کوچیکه که اون پازل شکل میگیره.

امروز داشتم استوریهای بهناز برگزیده را میدیدم. میدونم اینفلوئنسری هست که منتقد زیادی داره و تابو شکنی زیاد میکنه و از طرفی تجمل گرایی را هم تبلیغ میکنه اما من بخاطر همین تابوشکنی اش ازش خوشم میاد. استوریهاش راجع به هدف سازی و برنامه ریزی برای اینده بود و من فکر کردم هدف من چیه؟ خوب که فکر کردم دیدم خیلی از کارهام چک مارک خورده، مثل مهاجرت، تموم کردن درس و حتی تصمیم لحظه اخری بچه، و الان دنبال کارم، پس وقتشه که لیست جدیدی توی ذهنم باز کنم. اولش با کار شروع میشه، یک کار خوب، دیگه دنبال بلند پروازی نیستم، و‌ نه مقاله و اسم و رسم( این یکسال اخر کار رو‌ پروژه همه این حس را کشت)  یک کار که خوب بلد باشمش و با کمترین تنش انجامش بدم، یک روزی هم بشم دایرکتور مجموعه. هدف بعدی رفاه هست. این را باید با راستین دو نفره پیش ببریم. دیگه یک خونه سفید معمولی نمیخوام بلکه چیزی شبیه منشن میخوام، منشن خونه های خیلی بزرگه. ایالت؟! نمیدونم اما برای داشتن خونه باید از نیویورک بزنیم بیرون، شاید ۶ سالگی پسرک وقت خوبی باشه، برای وقتی که میره دبستان. ای کاش میشد رفاه را با کمترین میزان کار داشت اما برای ما ادمهای معمولی شدنی نیست اما امیدوارم رفاهی بدست بیاد  که فرصت بشه از زندگی هم لذت برد و برای چشیدن لذت زندگی منتظر بازنشستگی نموند. لذت زندگی برای من مسافرت و تفریحهای سالم ( اسکی، کمپ، سفرهای خاص ماجراجویی) هست. 
و همه اینها که گفتم قشنگه اما شاید متوجه نشدید که درعین حال چقدر وحشتناکه. میدونید چرا؟! لیست ارزوهای من داره یاداوری میکنه که نصف عمرم را گذروندم و دارم برای نیمه دومش برنامه ریزی میکنم، حقیقتی خیلی تلخ که ادم دوست نداره بهش فکر کنه.  


گزارش زندگی

تازه پسرک را خوابوندم. پسر کوچولو خوشبختانه خیلی بچه خوش اخلاق و خوش خنده ای هست اما سخت میخوابه. قبلا فقط تو بغل و موقع راه رفتن میخوابید، بزرگتر و سنگین تر که شد سعی کردم یک روتین خوب و ساده برای خوابش پیدا کنم اما تا الان فقط تونستم کالسکه را جایگزین کنم و این طوری هست که روزی ۴-۶ بار توفیق اجباری داریم که از خونه بزنیم بیرون تا پسرک بخوابه و البته بعد از یکساعت تلاش، به یک چرت نیم ساعته منتهی میشه. تو طول خواب شب هم دوبار کولیک میشه که عملا نه خودش خواب طولانی داره نه من. یادتونه موقعی که پسرک کولیک شد روزشماری و بعد هفته شماری میکردم که شش هفته اش بشه و کولیکش تموم بشه. بعد امید داشتم بعد از دوماهگی از شر کولیک راحت بشه اما باید میدونستم که موقع تقسیم سهم شانس، به من و راستین سهم شانسی نرسید، پس طول کشیدن کولیک پسرک تا شش ماهگی( واگه به شانس ما باشه بیشتر) قابل پیش بینی بود:) البته خوشبختانه بعد از سه ماهگی کولیکش ملایمه و با یک ماساژ شکم و ورزش پا و بغل کردن و راه بردن حل میشه. دوماهی هم هست پدر و مادرم اینجان و کمی هم مشغول اونهام. پدر و مادرم سنشون بالاست اما مادرم روبراهه و تو بچه داری کمکه. حالا نه اینکه نصف روز بچه را نگه داره من به کارهام برسم. اما تا دوساعت میتونم روشون حساب کنم اما پدرم برعکس خیلی ناتوانن و به سختی راه میرن و مشکلات پیری دیگه هم دارن( مشکلات!!!). با این وجود تصمیم داریم که شش ماه را بمونن چون هردو خیلی به پسرک عادت کردن و معلوم نیست دیگه کی بتونن بیان امریکا.
از اخر جون هم کارم با دانشگاه تموم شد، گزارشهای اخر را فرستادم و تمام و رفتم تو مرخصی زایمان ۱۲ هفته ای که تا اواخر سپتامبر طول میکشه، حدود یک ماهی هم هست دیگه برای هیچ کاری اپلای نکردم و اعصابم راحته. مصاحبه تخصصی اف دی ای ام برای اخر ماه هست و چون احتمال درست شدنش هست دیگه تصمیم گرفتم دنبال کار نگردم. یک مصاحبه اولیه دیگه هم داشتم که یکی از اعضا مصاحبه با کار من اشنایی داشت و خوب پیش رفت، بعد از اون یک مصاحبه تخصصی و چندتا مصاحبه دیگه با اعضا گروه دارم که درمجموع خودشون براورد کردن ۴-۵ ساعت مصاحبه طول میکشه، خدا به داد برسه) یادمه مصاحبه پارسالم با اف دی ای هم همینطور بود اما اون موقع نه ترسی بود و نه اضطرابی، اصلا حتی نتیجه اش برام مهم نبود!
از اون طرف خودم هم یادگیری یکی دوتا برنامه را گذاشتم تو برنامم. شبها که پسرک میخوابه اگه جونی داشته باشم ۱-۲ ساعتی درس میخونم،  با اینکه به ظاهر کار ندارم اما همش درحال بدو بدو با چشمانی که بشدت درارزوی خوابه هستم. این هم زندگی این روزهای من. ( نوشتن این پست چندین ساعت وقت برد، با خوندن این پست میتوتید حدس بزنید چرا!)

برای شما

معمولا من پستهام را دلی و برای خودم مینویسم، اگه ناراحت و مضطرب باشم نوشتن بهم ارامش میده و افکارم را مرتب میکنم. اما این چندوقت که در مورد کارم پست گذاشتم چندین کامنت از بعضی از شما دوستان گرفتم که تو مسیر مهاجرت یا تغییر رشته شک کردید و از ترس و نگرانیتون نوشتید. لازم دونستم که این پست را برای شما بنویسم. 

دوستان من از مشکلات و دغدغه هام برای پیدا کردن کار دلخواهم نوشتم اما مسائل و مشکلات من کاملا شخصی و مربوط به شرایط من هست و اصلا درست نیست مسائل من را کلی ببینید و به روند کار پیدا کردن تو امریکا ربط بدید. 
و اما دلایل. تحقیق و پژوهشی که من میکردم بسیار خاص بود، روی تکنیکی کار میکردم که اف دی ای میخواد برای سنجش میزان دارو تو پوست به صنایع معرفی کنه. این تکنیک یکی از ۳-۴ تکنیکی هست که بعدها قراره تو صنعت داروهای پوستی استفاده بشه. پارسال هم اولین ورکشاپ معرفی این تکنیک ها به صنعت انجام شد. تو این معرفی ها اسمی از من نبود، و معمولا تو کنفرانسهایی که اف دی ای برگزار میکنه اسم دانشگاهمون هست. پارسال سخنران و پنلیست ورکشاپ قرار بود استادم باشه که موبور را بجای خودش فرستاد( خلاصه فرصتی که میشد کمی اسمم شناخته بشه هم از دست رفت) هرچند ممکنه سالها طول بکشه تا یواش یواش صنعت داروهای پوستی شروع به استفاده از این تکنیک بکنه اما تا الان ترجیحشون سیستم قدیمی خودشون هست( تستهای کلینیکال اند پوینت). خلاصه درسته پژوهش من خاص بود که باعث شد بدون داشتن حتی یک مقاله و یک سایتیشن با معرفی نامه از اف دی ای، برای گرین کارت اپلای کنم و گرین کارت بگیرم. اما این طور نیست اراده کنم پیشنهادها بریزه رو کله ام. نمیدونم چطور مثال بزنم که قابل درک بشه. مثل این میمونه الان دوره ماشین های بنزینی و نهایتا ماشین الکترونیک هست، حالا ما بیاییم بگیم ماشین پرنده خیلی خوبه، مشکل ترافیک حل میشه و ال و بل، ایا کمپانی های بنز و بی ام دبلیو میان خط تولید ماشینهای بنزینی اشون را کنسل کنن؟ 
پس وقتی همه پوزیشنها و پستهای کاری مربوط به ماشین بنزینی هست من باید برم چیکار کنم؟ باید برم روند ساخت ماشین بنزینی را یاد بگیرم! چون که پوزیشنی درمورد ماشین پرنده وجود نداره، بعله داستان تحقیق من این شد. دوم اینکه صنعت داروهای پوستی به نسبت داروهای خوراکی خیلی کوچیکه. 
حالا وقتی طرف رزومه منرا میبینه چی فکر میکنه. رزومه خوبی داره اما به درد کمپانی ما نمیخوره، میگه من الان کسی را میخوام که بتونه ایراد موتور بنزینی را پیدا کنه، موتور بنزینی طراحی کنه. خلاصه داستان اینه.
دیگه اینکه مثلا یک استارت اپ یا کمپانی تو فلان ایالت هست که مثلا به طراح بدنه ماشین احتیاج داره و من میتونم بگم من طراحی ایرودینامیک را هم بلدم، اونها هم بگن خوبه اما باید بیایی ایالت ما و من میگم نه شرمنده من فقط دنبال کار تو نیویورک یا نیوجرسی هستم. یا اینکه میگه کمپانی ما نیوجرسیه اما ما به کسی احتیاج داریم که ۴-۵ سال سابقه صنعت داره، شما چقدر داری، من : یک سال پست داک، یک سال دستیار پروفسور و باید تند تند توضیح بدم که البته درس نمیدادم و تمام مدت تحقیق میکردم طرف: شرمنده سابقه کار اکادمیک سابقه کار صنعت حساب نمیشه. نتیجه چیه؟ اینکه باید یک مدت برم اموزش طراحی موتور بنزین سوز، چیزی که بازار میخواد. 
فکر میکنم توضیحات کافی بوده، باز اگه چیزی به ذهنم رسید بعنوان پی نوشت اضافه میکنم. 
خلاصه دوستان با غرزدنها و ابراز نگرانی و ناامیدی و یا خوشحالی من، لطفا شماتغییری تو تصمیمهاتون ندید و نگران وضعیت کاری و تحصیلی و مهاجرتی اتون نشید، محکم و تزلزل ناپذیر مسیرتون را ادامه بدید و منم از صمیم قلب ارزوی موفقیت برای تک تک شما دارم.

رفت و اومد امید و ناامیدی

سلام

این مدت روزهای متناوبی بوده از امید و ناامیدی، گاهی کاملا ناامید و گاهی پر امید. همین هفته پیش بود که بعد از ماهها رفتم دوچرخه سواری، قبلش کلی ناامید بودم اما دوچرخه سواری تو شرایطی که اصلا انتظارش را نداشتم، به اینده و اومدن اتفاقات خوب امیدوارم کرد( بک متن پرامید هم نوشتم که بگذارم تو اینستا، خلاصه دوستانی که هم اینستا را دارید هم اینجا اگه یکهو یک پست امیدوارانه تو اینستا دیدید بدونید بعدش امروز هم بوده( لبخند تلخ))اما باز امروز بعد از منتفی شدن یک کار دیگه الان ناامید روی مبل نشستم و به پسرکی که مثل فرفره جلوم غلت میخوره و باید دوباره به پشت برگردونم نگاه میکنم. چه نگاه مظلومی داره. دیروز واکسن دوز دومش را با هزار سلام و صلوات زدیم خوشبختانه الرژی نداد اما امروز تب و اسهال داره و باعث شده ساکت تر و مظلوم تر از همیشه بشه. مادر و پدرم هم اینجا کنارم نشستن و مادرم دارن با پسرک بازی میکنن. 
ماه اول که دوتا مصاحبه گرفتم، اما دیگه بعدش هیچ مصاحبه تخصصی نگرفتم، بجز فلوشیپ اف دی ای که قراره برام وقت مصاحبه تخصصی بگذارن. باید براش درس بخونم ولی اصلا اعتماد به نفس ندارم درحالی که پارسال به راحتی و با اعتماد به نفس مصاحبه کاری اف دی ای را دادم و بعد هم افر را رد کردم. امروز وسط تب پسرک ، بعد از یکساعت تلاش برای درس خوندن کتاب را بستم و به فردا موکول کردم و تو دلم به همه زنانی که کار ثابت دارن یا همه زنان خونه داری که بی دغدغه با بچه اشون وقت میذارن غبطه خوردم. خوب بیشتر نمینویسم چون هرچه بیشتر میگم بیشتر ناامیدی تو وجودم رخنه میکنه. تا بعد.
پ.ن حالا که نوشتم بذار قسمتهایی که امیدوارم میکنه را هم بنویسم. 
اول از همه بازار خیلی داغونه، با دوسه تا از بچه های دیگه درارتباطم و همه همین وضع را داریم. کلا زمان بدی برای کارپیدا کردنه. من که از اپلای کردن برای کار خسته شدم و دوهفته ای هست که دیگه دنبال کار نمیگردم، گذاشتم ببینم فلوشیپ اف دی ای چی میشه بعد اونوقت یک کاری میکنم. 
با یک کاریاب اشنا شدم که تخصصش ورود فارغ التحصیلین یا پست داکها به مارکته، یعنی دقیقا چیزی که من لازم دارم( دیگه خسته شدم  از اینکه کاریابها زنگ میزدن و بعد میگفتن ما دنبال کسی هستیم که فلان سال سابقه کار صنعت داشته باشه و میرفتن)  فقط عیب کار اینجاست که پروسه کار پیدا کردن را ۵-۷ ماه تعیین کرده. هنوز قرارداد نبستم اما احتمالا بعد مصاحبه اف دی ای قرارداد ببندم.
همین کاریاب تو تخصص راستین هم کار میکنه و احتمالا راستین هم باهاش کار کنه.
خوب اینهم نقاط روشن:) 

بادمجون

الان دارم عین یک کدبانو، بادمجون سرخ میکنم، پسر کوچولو تو گهواره برقی اش خوابه و هران ممکنه بیدار بشه. پدر و مادرم توی اتاق خوابمون، در خواب بعدالظهرن. د‌و ساعت پیش بود که با یک کاریاب دیگه حرف زدم، دیروز یک نامه سراسر تعریف و تمجید برای کار ازش تو لینکدین گرفته بودم. در حین مصاحبه رزومه ام را براش فرستادم، در ظرف دو دقیقه تشکر کرد و گفت برای این شغل احتیاج به سابقه صنعت هست و خداحافظی کرد. باز خوبه برخلاف اکثر کمپانی ها تو اب و نمک نذاشتم و تکلیفم را مشخص کرد. تو این مدت که دنبال کارم خیلی درسها گرفتم. اول اینکه موندن تو دانشگاه بعد از فارغ التحصیلی خوب نبود، باید بلافاصله میرفتم دنبال کار صنعت، یا فلوشیپ  تو fda یا پست داک تو صنعت. اما بقول راستین نیمه پر لیوان را ببینیم، پروژه کمکم کرد تا گرین کارت بگیرم.ایران برم و خانوادم اینجا باشن. دوم اینکه تخصصی که سالها من وقت سرش گذاشتم مورد نیاز بازار نیست. درواقع اگه رشته و گرایش من را یک شاخه پهن از درخت داروسازی درنظر بگیریم پروژه اف دی ای شاخه نازک و کاملا جدید از یک شاخه اصلیه،  درصورتیکه اکثر شغلها به شاخه فرعی پهن و بزرگی مثل شبیه سازی احتیاج داره. درنتیجه برای فلوشیپ اف دی ای تو شبیه سازی هم اپلای کردم. از اونجا که چشمم اب نمیخوره کار تو صنعت بگیرم تنها امیدم اینه این فلوشیپ را بگیرم و یکسالی روی این باشم. پوزیشن هایبرید هست یعنی یک یا دو روز درهفته باید برم واشنگتن. مسافت ۳-۴ ساعت راه با ماشین یا اتوبوس. اما چاره ای نیست. فعلا که مادرم هستن میتونم این کار را انجام بدم. البته اگه مامانم فرار نکنن و مهمتر اگه پوزیشن را بگیرم.

نصف بادمجونها را سرخ کردم، بعد گردگیری و جارو( خوشبختانه جارو رباتی) لباسشویی، و البته پسری که بیدار میشه و وقتی بیدار میشه تمام وقت ادم را بخودش اختصاص میده. امشب مهمون دارم، یکی از اقوام دور که مهمانداره ،ده روزی قصد دیدن نیویورک کرده ایشون قبلا با مادرم هماهنگ کرده بود. مادرهااااا. اما از طرفی جالبه بعد از برادرم، حضور مادرم و الان هم این فامیل دور. خلاصه جالب و نعمته که تو مهاجرت میزبان فامیل هم باشی. هرچند خود خانواده برادرم هم برای اخر هفته میان.یعنی میشیم مثل قدیمها که باید خیاری میخوابیدیم  بهشون سپردم تشک و بالش بیارن، چون حتی تو ایران هم بعید میدونم ادمها انقدر وسیله خواب برای مهمان داشته باشن. 
یک چیزی بگم، با زندگی با پدر و مادر درسته پرایوسی، یعنی اون خلوت خودم را از دست دادم اما انقدر تو این شرایط تا کار پیدا کنم و پسرک بزرگتر بشه که بتونم بذارمش مهد به کمکشون نیاز دارم که حاضرم یکسال این شرایط را تحمل کنم، بادمجونها سرخ شد من برم ادامه کار خونه :))


مونترال

سلام، 

اومدم توی حیاط تو افتاب نشستم، پشت سرم دوتا خرگوش در حال بازی هستن و اونطرف تر یک پرنده سینه قرمز نشسته. از همون حیاطها که تو فیلمها میبینیم. بله من هنوز مونترال کانادا و خونه برادرم هستم، البته تو سایه هوا سرد و خنکه. فردا صبح عازم نیویورکیم. اصلا دلم نمیخواد برگردم. عین یک ادمی که مسافرته و دوست نداره برگرده سرکار و زندگی. حضور خواهرم واقعا کمک بود، خانواده برادرم هم مهمان نواز، رو این حساب برگشتن برام سخته. هرچند برادرم ماه دیگه بهمون سر میزنن اما خواهرم مهاجرتی اومده و مقصدش ونکوور هست و بزودی میره و ممکنه تا ماهها نبینمش. و از حالا حسابی دلتنگشم. پسرک و خاله هم حسابی به هم عادت کردن و برای اونها هم سخت میشه. درعوض پدر و مادرم ده روز دیگه دارن برای سه ماه میان نیویورک. ده روز پیش وقت سفارت داشتن و درجا ویزاشون قبول شد. خیلی خوشحالم دارن میان. پدرم کمی مریض احوالن و نگهداری ازشون مثل مراقبت از یک بچه سخت هست و حوصله میخواد اما ایراد نداره. یک کاریش میکنم. پسر کوچولو هم دو روزه کولیک نداره و خوشحالم که دیگه درد نداره.
وضعیت کاری من و راستین همچنان قاراشمیشه. راستین که تا چند روز دیگه میره سر یکی از کارهای غیر تخصصی. این جور کارها حقوقش زیر ۱۰۰ هست که برای زندگی تو منهتن کمه. منم اگه تا ده پانزده روز دیگه خبری نشه قبل پایان قراردادم میرم رو مرخصی نیمه حقوق که درامدم قطع نشه. 
خیلی برام عجیبه که مصاحبه نمیگیرم. دانشجوهای دیگه خیلی راحت تر کار گرفتن و مشغول شدن. فقط یکی دوبار دوتا کاریاب ازم پرسیدن چرا از دانشگاه دارم میرم صنعت. بنظر دوسالی که رو پست داک موندم و استاد دانشگاه شدم اثر معکوس و منفی رو رزومه ام گذاشته.و البته اینکه قصد تغییر ایالت هم ندارم انتخابهام را محدود کرده. مثلا یک کار درسطح بالا تو پنسیلوانیا بود که رد کردم. ناراحتم و نگران اما امیدوارم تا اخر مرخصی زایمان، کار پیدا کنم. اگه تا اون موقع هم کار پیدا نکردم اونوقت باید بشینم و حسابی غصه بخورم و نگران شم. خوب یک ابر بزرگ رو خورشید را گرفت و خنک شد. پاشم برم داخل و وسایلم را برای برگشت جمع کنم

مونترال

تو اشپزخونه نشستم، روبروم منظره سبز حیاطه. امروز هوا گرمتره اما چندروز پیش حسابی سرد بود. بله من مونترال هستم. الان حدود ده روزه اینجام. راستین برگشت نیویورک تا برای امتحان پروانه دیگه اماده بشه. خواهرم هم یک ماهی هست اومده خونه برادرم و داره کارهای مهاجرتیش را میکنه. البته اون قصد داره نهایتا ساکن ونکوور بشه اما فکر کنم چندماهی تا کارهاش درست بشه همین مونتراله.فاصله ونکوور و مونترال با هواپیما ۵-۶ ساعته.  حضور خواهرم و خانواده برادرم خیلی تو بچه داری کمکه. میتونم بیشتر بخوابم و بیشتر کار کنم. چون تا یک ماه و نیم دیگه پروژه تموم میشه، باید کار را تحویل بدم و حسابی مشغول اماده کردن گزارشها و پرزنتها هستم. 
پسر کوچولو تو این یک هفته خندیدن را یاد گرفته و سعی میکنه حرف بزنه، هنوز زوده که وسایل را بگیره اما خیلی پسر شیرین و ارومی هست. بدقلقیهایی هم جدیدا پیدا کرده مثلا اگه تو کالکسه باشه و حتی یک ثانیه بیایستیم بیدار میشه و گریه میکنه. موقع خواب شبش هم یکی دوساعت ناارومه تا بخوابه. کولیک صبحگاهی و عصرگاهی سرساعت همچنان برقراره. شدتش کمتره اما همچنان چند ساعتی را باید برای اروم کردن دردش بذاریم.  
اوضاع کاری هم که همچنان خیط. سه شنبه پرزنت گزارش پروژه برای اف دی ای دارم پرزنت تموم بشه باز میپرم سر پیدا کردن شغل. تصمیم دارم اینبار دنبال کارهای سطح بالا نگردم و دنبال کار متوسط بگردم. اگه تو اون هم موفق نبودم میرم سراغ ساینتیست انتری لول یا تازه کار. یکمی برای پیدا کردن کار دیر جنبیدم و باید زودتر شروع به پیدا کردن کار میکردم. اگه تا اخر جون هم کار پیدا نکنم میرم رو مرخصی بارداری بیمه ام، تا بدون درامد نمونیم. مرخصی زایمان نصفه حقوقه. کلا مرخصی با حقوق دوسه هفته بیشتر نیست که برای من چند روز بود.  دو تا مصاحبه ای که نشد خیلی اعتماد به نفسم را گرفت. راستین هم که خدای عدم اعتماد به نفس هست. خلاصه هردو کاملا ناامیدیم و نشستیم و زمانی را مشخص کردیم که اگه کار پیدا نشد بعدش چه خاکی به سرمون بریزیم. احتمال زیاد تغییر ایالت….. تغییر ایالت برای ما حکم مهاجرت دوم را داره و چون‌ شهر و خونه امون را خیلی دوست داربیم گذشتن و دل کندن ازش برامون خیلی سخته. 
خوب صدای پسرک میاد که داره یواش یواش بیدار میشه، پست کنم و برم سراغش. 

ماه می

سلام

بزنم‌از همه چی بگم. 
اول اینکه مصاحبه اون شرکت را که رد شدم ازشون فیدبک خواستم دوتا مورد گفت، فکر میکنید چی بود! یکیش این بود که چرا کلمه (ما )را استفاده می کردی و کارهایی را تشریح کردی که تیم انجام داده و باید تحقیقات خودت را تشریح میکردی! کارد میزدی خونم درنمیومد. مصاحبه من با یکی از شرکت های اصلی مدلینگ و شبیه سازی فارماکوکینتیک هست و اونها هم پروژه با اف دی ای تو زمینه داروهای جلدی که تحقیقات من هست دارن. منتها همیشه موبور پرزنت کارهامون از جمله کارهای من را بلطف و نظر سوپروایزرمون کرده، از جمله کارگاه مهمی که چندماه پیش اف دی ای برگزار کرده بود و از استادم دعوت کرده بود که اون هم موبور را بجای خودش معرفی کرده بود، درصورتیکه من دانشجو پست داکش بودم و بعدش پروژه اون را اداره میکردم. خیلی خیلی از کامنتشون ناراحت شدم درجواب گفتم من کارهایی را پرزنت کردم که تحقیقات خودم بوده و تمام پابلیکیشنها به نام منه و میتونید از اف دی ای یا استادم بپرسید و معرفی بگیرید. اونها هم دیگه جواب ندادن. کامنت دوم هم این بود که کلی توضیح دادی و جزییات نگفتی که این کامنت درست بود.
دیروز هم مصاحبه داشتم، شرکت استارت اپی که داخل منهتنه. کلا تعداد کمی شرکت دارویی داخل خود نیویورک پیدا میشه. متاسفانه شغلی که میخوان کمی از بک گراند من دور بود مثلا کسی را میخوان که هم ازمایشهای حیوانی هم انسانی انجام داده باشه درصورتیکه من فقط حیوانی انجام دادم و مهمتر دستیار دایرکتور بود که احتیاج به سابقه چندسال کار تو صنعت هست، خلاصه بعید میدونم بگیرم اما امان از امید…. احتمالا تا چندروز دیگه که جوابش بیاد کلی هم ضد حال میخورم.
دیگه اینکه بادتونه اون دختر دانشجوی ایرانی؟! خوب من قراردادش را تا اخر فوریه گذاشتم اما پیش خودم گفتم اگه فوریه کار کنه و نشون بده که فقط حرف نبوده و اهل عمل هست قرارداد را تمام ترم میکنم. اما اگه کار نکرد و فقط پول را گذاشت تو جیبش ، بااینکه عملا سواستفاده کرده اما ایراد نداره و حداقل من عذاب وجدان ندارم و میگم که از یک ایرانی تو این شرایط اقتصادی حمایت کردم.  ایشون هم نه تنها فوریه کار نکرد حتی یک پیام برای تولد نی نی یا عید نوروز نداد. خلاصه حس ششمم که همون اول ازش گرفته بودم درست بود. 
پاسپورت راستین هم اومدو فردا صبح زود راهی کانادا هستیم، سورپرایزی میریم:)
کولیک پسر هم چند روزه بهتر شده. دقیقا بعد از دوماهگی شروع به بهترشدن کرد. هرچند واکسن ماه دومش را که زدیم به واکسن حساسیت نشون داد و کارمون به اورژانس کشید اما جدی نشد، فقط باید تست حساسیت بده و برای دفعه بعد واکسنش عوض شه.
اینهم داستان این روزهای زندگی من.

اوضاع کاری خیط

بازم وقت غرغر و درد دل رسیده و به نوعی وقت نوشتن و درد دل کردن با شما

مصاحبه را ریجکت شدم، فوق العاده کار ریموت مناسبی بود که به سادگی فرصت کاری را از دست دادم. حقیقتش از ریجکتی ترسیدم بخصوص که الان که دارم میگردم میبینم کار حضوری کمه چه برسه به کار ریموت. بعد هم چندجا که اپلای کردم نامه ریجکتی گرفتم با وجود اینکه از لحاظ رزومه خیلی به اون کارها میخوردم. متاسفانه معرفی و داشتن رابطه تو امریکا حرف اول را میزنه. از یک طرف با دوست هندیم حرف میزدم و میگفت وضع کمپانیهای داروسازی خیلی بده و لی اف یا همون اخراج کردن کارمندها بشدت زیادشده و بدترین زمان برای پیدا کردن کاره. 
فکر میکنم اشتباه کردم که پارسال افر کار تو اف دی ای را قبول نکردم و بجاش تو دانشگاه موندم. البته این مدت تقریبا از لحاظ بارداری و بچه داری خیلی راحت بودم اما به استرس بی کار شدن الان نمی ارزه. و حالم هم از این پروژه بهم میخوره. از اون طرف دانشگاه میخواد سریعتر پروژه را تموم کنم و کارم تا اخر ماه جون بیشتر نیست. چون دیگه منفعت مالی براشون‌نداره. راستین هم الان رو مرخصی زایمانه اما اون هم همچنان درگیر پیدا کردن کاره. برای اون سخت تر. من با این رزومه توش موندم چه برسه به اون که سایقه تحصیل یا کار توی امریکا را نداره.
امروز که بشدت نگران کار پیدا کردن بودم به برگشت به ایران فکر میکردم. امنیت کاری ایران. کار بدون دردسر داروسازی تو ایران، اما  اوضاع داغون ایران سریعا پشیمونم کرد. برای خودم دارم مهلت میذارم اگه من و راستین تا اخر تابستون کار پیدا نکنیم بریم یک ایالت دیگه. شاید برم واشنگتن دی سی و سراغ کار کردن برای اف دی ای. اگه همچنان مایل باشن استخدامم کنن. دل کندن از نیویورک خیلی خیلی برامون سخته. شدید این شهر را دوست داریم. خصوصا الان که خونه تو جای خوبی هم گرفتیم. 
منتظر پاسپورت پسرک هستیم تا بیاد و یکی دوهفته ای بریم کانادا پیش برادرم. خواهرم هم جدیدا رفته و شاید کانادا موندگار بشه. راستین میگه الان که کارم ریموته بیشتر بمونم تا کمی خستگی در کنم. شاید همین کار را کنیم و مدتی اونجا بمونم. 
به دعا اعتقاد ندارم، اما انگار عادته. برام ارزو کتید زودتر وضعیت کاری هردو مون درست بشه که دیگه داریم میرسیم ته خط.
پ.ن. من بدشانسم؟ یا فکر میکنم بد شانسم یا بدشانسی را خودم میسازم؟ چرا این مهاجرت اونی نمیشه که میخوام. پس کی به ارامش و ثبات میرسیم؟