My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

سال ۲۰۲۶

سال نو هم شد و ما وارد سال ۲۰۲۶ شدیم

امروز که مینویسم ایران شلوغه، یادمه باردار بودم ۶-۷ ماهه و انقلاب مهسا بود و من فقط اینستا فعالیت میکردم و اینجا پستی در این مورد نذاشتم و یکی از شما فالورهای قدیمی منرا زیر سوال برد.
خواستم به اون دوست اگه هنوز من را میخونه بگم الان هم همینطوره.
خوب بریم سراغ زندگی. راستش اصلا حوصله نوشتن نداشتم اما گفتم شما دوستهای خوب وفادار شاید منتظرید.
دو هفته تعطیلات کریسمس به خوبی تموم شد. تقریبا خوش گذشت. امسال خیلی کریسمسی تر بود. شاید چون بخاطر پسرک فعالیتهای این مدلی بیشتر کردیم.
همین یکشنبه یعنی اخرین روز تعطیلات بعد یک مهمونی داشتیم از نیویورک برمیگشتیم که دیدم منیجر مرک بهم نامه زده و بعد از تعریف ریجکت کرده. خوب حالم خیلی گرفته هست. اکتبر و نوامبر سفت و سخت نشستم پای اپلای، با ریفرال. سه تا به مصاحبه رسید. یکی اش که با بدشانسی تموم شد و دوتای دیگه ریجکت شدم. الان خیلی برام سخته دوباره شروع کنم. مخصوصا اینکه مهره های ریفرال محدوده و اگه یکی دو دور دیگه از این ریفرال ها استفاده کنم ، دیگه عملا تمومه. از دوشنبه هرکاری میکنم شروع به اپلای کنم نمیتونم، خودم را با دیدن سریال دارم خفه میکنم. خیلی امیدم کم شده. واقعیت اینه دوباره ناامیدم. یعنی حتی اگه شروع کنم که حتما شروع میکنم دیگه امید ندارم کار پیدا کنم، حتی شیطونه میگه برم دنبال امتحانهای داروسازی. اماغلطه چون ۱-۲ سال زمان میبره و من راحسابی از مدرکی که الان دارم دور میکنه و وقفه میندازه.
دلم برای زندگی تو نیویورک تنگ شده، امیدوار بودم سه ماهه برگردیم بعد شش ماهه الان وارد نهمین ماه شدیم و من به این فکر میکنم که هرگز میشه من کار پیدا کنم؟
همین. شب بخیر

اخر سال میلادی

سلام،

خوبید؟ خوب فکر میکنید چرا من سر و کله ام اینجا پیدا شده. درست حدس زدید اومدم غر بزنم.
اما خوب انصاف نیست بذار اول این را بگم که چندوقته دارم از زندگی اینجا لذت میبرم و فکر میکردم واقعا اگه تکلیفم مشخص بود، یعنی میدونستم قراره مثلا سه ماه یا شش ماه دیگه سرکار باشم خیلی هم از این دوران لذت میبردم. بهرحال، درسته بچه داری میکنم اما یک جور استراحت هم حساب میشه. فقط همین بلاتکلیفی، همین نگرانی از آینده، همین که وقتی میرم تو لینکدین پیامهای ارتقا شغلی هم کلاسیها و حتی دانشجوهای دوره های بعد از من را میبینید اذیتم میکنه، میترسونتم، نگرانم میکنه. این فاصله بین شغلی هم که داره هی بزرگ میشه. 
بذار از یک بدشانسی جدید دیگه هم بگم، فایزر یک فرصت شغلی خوب مناسب من گذاشته بود، اتفاقا شوهر ایکا که همکلاسی سابق خودم هم حساب میشه تو فایزر جایگاه خوبی داره و ازش ریفرال خواستم، سرش شلوغ بود و دیشب درست موقعی که پسرک را میخوابوند ریفرال اش اومد. گفتم امروز که یکشنبه باشه اپلای میکنم و امروز که رفتم دیدم بستن. بعله، اینهم شانس مزخرف من هست دیگه حتی از شانسم تعجب هم نمیکنم فقط خیلی دلم میسوزه.
خوب این هفته قراره بریم نیویورک برای یلدا، یک روز هم با یکی از دوستان پارک ابی سرپوشیده گرفتیم و بقیه اش را هم نیویورکیم. هفته بعد هم دوستهامون دارن میان پیشمون و هفته بعدش باز نیویورک خونه دوستمون دعوت داریم. حسابی سرمون شلوغه. اگه این فایزر حالگیری نشده بود احتمالا با حس خوب هفته را شروع میکردم.
از مرک هم هنوز خبری نیست اما خبر منفی هم نیست. هایرینگ منیجر کفت که تا امروز خبر میده که نداد. این جور چیزها پیش میاد. مهم اینه نامه ریجکت نگرفتم.
راستی شرکت ابوی بود نامه ریجکتی گرفته بودم دوباره نامه دعوت به مصاحبه با هایرینگ منیجر گرفتم، مصاحبه را دادم اما فعلا از اون هم خبری نیست. 
دیگه این دو هفته هم مثل دو هفته اخر سال خودمون حسابی تق و لقه. 
منم دوباره شروع به خوردن کردم منتظرم مهمون بازیها تموم بشه برم تو رژیم. اخ چقدر دلم میخواد ورزش را شروع کنم. 

دسامبر ۲۰۲۵

معمولا توی ناامیدترین حالت دست به قلم میشم اما الان تو روز روشن وسط استراحت مینویسم.

اول که خیلی از دوستان محبت کردن و برای پست قبلی کامنت گذاشتن، مرسی. دوم تعدادی درخواست رمز کردن، خدمت دوستان بگم که اصلا پست تحفه ای نبود، سراسر غر بود و چون غر بود نمیخوام زیاد بمونه. همین پست میتونه اینه ای از پست قبلی باشه. 
سوم میون اون کامنتها، یک کامنت بود که میگفت چقدر از زندگی گله میکنی و منفی میبینی و زندگی همه بالا پایین داره. جواب ایشون را دادم که امیدوارم دیده باشن اما گفتم ممکنه همین موضوع برای شما هم سوال باشه یک توضیح هم اینجا بدم. 
اول از همه اینجا وبلاگه، رسم این وبلاگ هم اینه که فقط رو افکار درهم و برهم بنده و نگرانیها متمرکز میشه، این وسط ممکنه با روند زندگی من هم همراه بشید. اصلا یک معرفی اون بالای وبلاگ هست که میگه قراره اینجا چی بخونید. بذارید بک طور دیگه بگم من وقتی ز افکار منفی و نگرانیهام مینویسم کمی از بارشون رو شونه هام کم میشه. مثل ژورنال نویسی که الان خیلی مد شده. برای همینه که این وبلاگ ۱۲ ساله هست و قراره تا من هستم هم بمونه. پس اگه دوستانی هستن که اینجا دنبال انرژی مثبت و زندگی زیبا میگردن به اینستا سر بزنن. خود من کلی پستهای گوگولی مگولی و چقدر همه چی زیباست اونجا دارم.
خوب بریم یک جور دیگه هم جواب اون کامنت را بدیم. اگه من اینجا غرغر میکنم و بخشهای منفی را میگم به این معنی نیست که بخش خوب وجود نداره. بخش کاملا سیاه زندگی من زمان فوت برادرم و سالهای قبل مهاجرت بود و تابستون دوسال و نیم پیش. یعنی شانس همون تابستونی که پسرک بدنیا اومده بود، اونهم نه بخاطر پسرک، بلکه بخاطر شرایط بد کاری من و راستین. اصلا شما فهمیدید که چقدر اون تابستون برای من سخت بود؟! دیگه بعد از اون زندگی سفید و خاکستری بوده، گاهی سفیدی بیشتر گاهی خاکستری بیشتر. 
این تابستون من شغل نداشتم اما راستین داشت، از شهر محبوبمون هم زدیم بیرون و اومدیم یک شهر کوچیک. بدون دوست و آشنا.من نگران کار هستم اما اصلا قابل مقایسه با دوسال و نیم پیش نیست. چون اینبار نگران اجاره خونه و خرج زندگی نیستم. اتفاقا یک جورهایی هم خوبه، چندماهه (۲-۸ ماهه) تو خونه ام و فشار و استرس کار ندارم، پسرک که مهد نمیره خیلی خیلی خوشحاله و زندگی آرومی داریم. حالا چرا پس نگران کارم؟! چون بایدد برگردم سر کار. ما با یک حقوق هیچ پس اندازی نمیتونیم داشته باشیم. اینجا برای بازنشستگی و حتی خرج کالج بچه ها باید پس انداز کرد. یک مسافرت درست نمیتونیم بریم. و مهمتر هیچ کدوم روحیه زندگی تو شهر کوچیک را نداریم. پس باید کار پیدا کنم ولی بدشانسی به شدت بازار کار خرابه و گپ کاری من هم داره بیشتر و بیشنر میشه. 
دیگه غیر از بدشانسی همگانی خرابی بازار کار، بدشانسی های متفرقه هم پیش میاد. اول کار شرکت جانسون جانسون که تقریبا داشت قطعی میشد که یکهو خود پوزیشن بسته شد، بعد شرکت استرازنیکا بعد از مصاحبه اولیه اشتباهی بهم نامه ریجکتی زد و خود منابع انسانی بهم مسیج زد که ما اشتباهی بهت ایمیل زدیم، اما بعد نتونست من را تو لیست انتخابی ها برگردونه. 
دوتا مصاحبه دیگه هم داشتم یکی مرک یکی ابوی. که ابوی با اسکیل من جور درنیومد اما برای مرک منتظرم.
این ماه، ماه اخر سال هست و همه جا تق و لقه و مردم پی مسافرت و کریسمس بازی. من هم دوباره تو اپلای شغل شل شدم و یکی دوهفته هست ول کردم اما از حالا استرس شروع سال و بی شغلی را گرفتم. 
چون درخواست رمز برای پست قبل زیاده، یک هفته دیگه پست را باز میذارم اما بعد کامل میبندم.
روز و روزگارتون خوش

اخر پاییز

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شروع مصاحبه

سلام یادتونه چند سال پیش اکثر پستهام را تو مترو موقع رفتن به دانشگاه مینوشتم، الان شده موقع خوابوندن پسرک. پسرک که میره تو تخت، نیم ساعت تا یکساعت طول میکشه خوابش ببره، تو این فاصله من تو سکوت کنارش میشینم و میرم تو موبایلم. و البته بهترین فرصته برای نوشتن.

خوب الان وقت چیه؟ هالوین! نه نمیخوام از هالوین بگم میخوام از کار بگم.
دفعه پیش که مصاحبه شرکت جانسون جانسون پیش اومد گفتم اینجا چیزی نگم تا کار قطعی بشه. هرچی میگذشت بیشتر و بیشتر مطمئن میشدم که کار را میگیرم و دیگه رسیده بودیم به برنامه ریزی، اما نشد و ضدحال. 
اما این سری میخوام از همین اول شما را درجریان بگذارم. فکر کنم الان حدود ۲۰ روزی هست که دارم برای کار اپلای میکنم. تاحالا فقط ۴ تا کار اما تو شرکتهای بزرگ اپلای کردم اونهم فقط و فقط با ریفرال. بعلاوه همون یک دونه کار اکادمیک. 
امروز از یکی از این شرکتها نامه مصاحبه با منابع انسانی را گرفتم. اولین قدم و اولین مصاحبه. چون ریفرال دارم احتمالا از همشون درخواست مصاحبه را بگیرم اما این که مصاحبه نهایی را قبول بشم و به کار برسه، بقولی خدا داند.
از امروز عصر که نامه را گرفتم واقعا هول کردم چون فقط و فقط خودم میدونم چه پروسه سنگینی هست. از همین دوشنبه باید سوالهای منابع انسانی را تمرین کنم، بعد از اون پروژه تابستونم  اسلاید پرزنتیشن بسازم بعد سعی کنم کل اسلایدهام را خلاصه و جمع و جور و مناسب مصاحبه کار بکنم. این که کدوم ریسرچم را پرزنت کنم، چطور ریسرچهای حجیم را تو دوسه تا اسلاید خلاصه کنم همش چالشه اما از همه مهمتر دوباره باید درس بخوانم. من حافظه خوبی ندارم و هربار قبل هر مصاحبه ای باید مطالب اصلی را مرور کنم. 
یکبار یکی از شما کامنت گذاشته بود که شما دانش را دارید و فقط احتیاج به شانس دارید. اما متاسفانه باید بگم نه دانش کافی دارم نه شانس. بخصوص که بازار کار الان اصلا مقطع اولیه ورود نداره و یکهو باید از سطح سنیور ساینتیست با این دانش ناقص فلوشیپ دومی شروع کنم. یادتون میاد اون مصاحبه توی ایران را، که چقدر خراب کردم و چقدر تا مدتها حالم بد بود. برای همون مقطع هست و کمابیش همون زمینه.  فقط الان تجربه ام یکم بیشتر شده ولی متاسفانه رزومه ام خیلی قلنبه تر از دانش خودم هست. یعنی احتمالش هست به مصاحبه نهایی برسم اما بعد تو سوالهای پیچیده و سخت تکنیکال گیر کنم. خلاصه خیلی خیلی برام ترسناکه و خیلی هول دارم. اگه تو مصاحبه نهایی هرکدوم از این شرکتها ریجکت بشم، عملا شانس ورود دوباره به اون شرکت را از دست میدم. مثل همون شرکتی که تو مصاحبه ایران از دست دادم. 
یا اون یکی شرکتی که یک ماه بعد از بچه دار شدن مصاحبه کردم و و با اینکه کاملا رشته دانشگاهم بود( از موارد استثنا) مفت و مسلم از دست دادم( اخ اخ یاد اون مصاحبه و حماقتم افتادم، چطور من بهشون توضیح ندادم تازه بچه دار شدم و ذهنم و مغزم خسته اسن و نخواستم تا مصاحبه را عقب بندازن)
بیخیال، توی بعضی شکستها هیچ درسی نیست و فقط و فقط حسرت هست و پشیمانی.
خوب امشب پسرک خیلی سرحاله و از خواب خبری نیست.   

اپلای

سلام به دوستهای خوب و همراهان عزیز،

خوب حدود یک هفته ای هست که من اپلای برای شغلها را شروع کردم. 
این دفعه تقرییا درسم را از دوسال پیش خوب یاد گرفتم و اصلا کیلویی اپلای نمیکنم. اول میگردم دنبال ریفرال بعد اپلای میکنم. برای همین تاحالا فقط یکجا اپلای کردم اما دونفر دیگه هم وعده ریفرال دادن اما هنوز لینک را نفرستادن. یاد اون شغلی می افتم که چندوقت پیش ایران بودم و مصاحبه اش را دادم. با ریفرال بود و موبور و یکی دیگه از بچه های دانشگاه ریفرال داده بودن و دانشم کافی نبود و رد شدم. علت کم بودن دانشم هم مجموعه ای از عوامل بود. انتخاب اشتباه فلوشیپ  تو اف دی ای که علاقه ام را کشت، هرچند چون وارد رزومه ام شده بخشی از تخصص ام حساب میشه، نقش شانس: داشتن سوپروایزری که من اولین تجربه اش بودم و خیلی محتاط بود و با سیستم اشتباه میخواست مطلب را به من یادبده. و سومین اشتباه: اپلای برای شغلی که هرچند یکسال فلوشیپ توش داشتم اما دانش کافی و لازم را نداشتم.هرچند بعد مجبور به ادامه دادن شدم و حتی پروژه های که بعنوان مشاور گرفتم درهمون رشته هست اما با نرم افزاری کار کردم که کدینگ نداره. متاسفانه اف دی ای و بعضی از کمپانی ها از نرم افزاری استفاده میکنن که فقط کدینگ هست که من توش ضعیفم و گیج میشم. دیگه دقت کرده باشید کلمه تقریبا را بالا استفاده کردم، چون که با اینکه دیگه برای هر شغلی اپلای نمیکنم و دقت میکنم که ۸۰-۹۰درصد به بالا اون شغل را بلد باشم اما مثلا چند روز پیش یک شغل اکادمیک ( استاد دانشگاهی تو دانشگاه فلوریدا بود) که کسی تو لینکدین پست کرده بود. بهش مسیج دادم و رزومه فرستادم و طرف استقبال کرد و برام ارزوی موفقیت کرد، امروز اپلای کردم درحالیکه شغل صنعت را بیشتر دوست دارم و علاقه زیادی به استاد دانشگاه شدن ندارم. فقط وسوسه شدم و اپلای کردم. تازه فلوریدا را برای زندگی هم دوست ندارم هرچند برای صنعت هم تقریبا برای همه ایالتها اپلای میکنم، اما امید دارم بعد چندسال از اون ایالت میرم اما شغل استادی یعنی موندگاری، چون ثبات شغلی زیادی داره و معمولا ادمها جابجا نمیشن. 
منطقم برای اپلای هم این بود که احتمالا تو مصاحبه ها پذیرفته نشم چون ادم پرحرفی برای درس دادن نیستم. کلا برای درس دادن یا حتی رشته های مدیریتی یعنی قادر باشی یک مطلب را کلی توضیح بدی و باز کنی و راجع بهش حرف بزنی که من این قابلیت را ندارم. درعوض قابلیت ساده سازی را دارم، یعنی یک مطلب پیچیده را به آسون ترین شکل درمیارم. 
خلاصه مطمئن نیستم اپلای کردنم برای شغل دانشگاهی درست بوده باشه. اما مهم نیست.  خوب ببینیم از الان چند ماه طول میکشه تا من یک روزی شغل بگیرم. و ایا اون شغل، شغل دلخواهم تو ایالتی که دوست داشته باشم میشه؟!

گرداب

کمتر از یک هفته هست که برگشتیم

سفر ونکوور خیلی خوب بود، هفته اخر راستین هم اومد و فکر کنم خستگی هردومون دررفت، اون هم با من درمورد شهر و محل زندگی موافقه، منتها میگه کار تو الویت هست، و الان با یک حقوق نمیتونیم جابجا بشیم و مشخص هم نیست تو کجا کار پیدا کنی. 
خلاصه یک جورهایی برگشتیم خونه اول با این تفاوت که اینبار هردو میدونیم نمیخواهیم هرشی بمونیم. ای کاش میشد برگردیم نیویورک، واقعا حیف اجاره اون خونه هست.
میدونید چیه؟! فکر کنم تو سیکل یک افسردگی خفیف افتادم. اینکه مدام پیدا کردن کار را پشت گوش میندازم، وقتی هرشی هستم به زندگی بی میلم و دلم تنهایی و پناه بردن به خواب را میخواد که با وجود پسرک غیر ممکنه و همین این فرایند را طولانی تر میکنه. پر خوری عصبی که دارم. رابطه سرد با همسرم. همه اینها نشونه هست. 
میدونم نمیشه این وضعیت را ادامه داد چون تا کار پیدا نکنم از این شهر نمیریم تا از این شهر نریم من حسم بهتر نمیشه، تا تلاش نکنم کار پیدا نمیکنم تا کار پیدا نکنم این غم و خشم و دلشکستگی و ناامیدی دست از سرم برنمیداره. تا این ناامیدی و غم هست نمیتونم برم سراغ تغییر، تا بخوام تغییر را شروع کنم پسرک وقت و انرژی ازم میگیره. کلا زندگیم از تعادل خارج شده و درست افتاده وسط یک گرداب که هی میچرخه و با اینکه ساحل را میبینم اما نمیتونم از توش دربیام. 
خوب ساعت ۱۲ شبه و برم بخوابم. خواب پسرک خیلی بد شده ۱۱-۱۲ شب میخوابه تا ۱۰ صبح. منم که برنامم شده دنباله رو پسرک. خود بخود صبحهام از دست میره. راستین هم که همچنان تا اخر سال شب کار هست، خوبه حالا من ادم ترسویی نیستم شبها تو این سکوت و طبیعت با پسرک تنهام. 
برم یک قسمت زن روز ببینم بخوابم. 

ونکوور

سلام به همگی.

خیلی ممنون بابت کامنتهای پست قبل و هم دلی اتون. چند تا کامنت مونده خوندم اما فرصت نشده جواب بدم. عذر میخوام. 
الان که دارم پست مینویسم روی مبل خونه خواهرم نشستم. پسرک خوابه و منم برنامه زن روز را میبینم . حدود ده روزی هست اینجام و حدود ده روز دیگه از سفرم مونده
هوا تا همین امروز کاملا گرم و افتابی بود و من خیلی از این شهر خوشم اومد تا حدی که دیدم را به شهر محل زندگیم تا حد زیادی تغییر داد.
خوب از کجا شروع کنم؟! چقدر حرف برلی گفتن دارم. 
چطوری همه را کوتاه و خلاصه بگم؟!
بذار از همین محل زندگی بگم. منظره ای که همین الان جلو رومه، رودخانه پهن( اقیانوسی هست که بدون مکث مرتب کشتیهای بزرگ  از روش رد میشن) اگه این شهر به پاییز و زمستونهای همیشه ابریش مشهور نبود و توی کانادا هم نبود میشد انتخاب اول من برای زندگی، علت: ترکیب خوب و شیک از کافه و رستوران و طبیعت. تقریبا همه چی را به اندازه داره. و ساحلش بخصوص بخش ونکوور غربی خیلی قشنگه. تقریبا فهمیدم شهرهای ساحلی  که به اقیانوس و دریا وصلن را دوست دارم. نگم براتون که این مدت چقدر پسرک کیف کرده. 
دیگه هفته اول کار پروژه ام سنگین بود اما الان دیگه تمومش کردم و چندتا امضا نهایی مونده که بکنم و پروژه والسلام. فقط موردی که هست دیروز مدیر این شرکت میگفت چندجلسه بذار بیا به ما و یک پسر جوون اینجا که  مسئول داده ها هست مدلینگ و شبیه سازی را یاد بده. عملا یعنی بیا به ما یاد بده این پسره همین کار تو را ادامه بده. نمیدونم چیکار کنم، بگم نه و دیگه خداحافظ. یا سمبل یک چیزی یاد بدم و این احتمال را بذارم که ممکنه باز هم برای پروژه بعدی رجوع کنن یا شایدم نکنن. میدونید حکم چیه؟ مثل این میمونه یکی بیاد بگه بیا به فلانی نکات نسخه پیچی را یاد بده، طرف هم نسخه بپیچه هم دارو به مریض بده بجای داروساز و پروانه داروسازی هم که لازم نیست. واقعا تکلیف چیه؟! 
دیگه گفتم دیدم نسبت به شهر محل زندگی عوض شد!! اول اینکه هرشی شهری نیست که بخوام بیشتر از یکسال توش بمونم. دوم نیویورک شهر خوبیه اما گرون بخصوص حالا که با یک حقوق اصلا نمیتوتیم توش زندگی کنیم پس کجا زندگی کنیم؟ یا سیاتل که نزدیک خواهرم باشم و مرتب بیام ونکوور یا کالیفرنیا که هوای گرم داره. 
درمورد سیاتل بخاطر هوای ابری مطمئن نیستم. این هفته قراره اینجا ابری باشه و فرصت خوبیه من روحیه ام را ببینم با هوای ابری جور میشه یا نه. واقعیت خیلی از اسمون همیشه ابری خوشم نمیاد.
دوم توی نوامبر یا دسامبر با پسرک ده روزی برم شهر وان ایر تو کالیفرنیا و شهر را ببینم و تحقیق کنم. البته قبلش با گوگل و چت جی پی تی قیمتها را دربیارم. راستین مرخصی نداره و نهایتا ۳-۴ روز میتونه بیاد و باید خودم بتونم درست تحقیق کنم و تصمیم گیری کنم. امیدوارم این تصمیمم درحد حرف نمونه و بتونم عملی لش کنم. 
حرف یکی مونده به اخر، صفحه اینستام داره میترکه. هرروز افت فالور دارم اما دست و دلم نمیره اونجا فعال شم. از یک طرف دیدن ترکیدنش هم سخته. این وسط شده سوهان روح.
و حرف اخر، هنوز بشدت لینکدین اذیتم میکنه بخصوص دیدن موفقیتهای هرروزه هم دوره ایهام. 
راستی از موقعی که جواب کنسلی jj را گرفتم تا الان افتادم  به پرخوری عصبی و ۵ کیلو تو این فاصله اضافه کردم. 

گوشت تلخ

یادمه دانشگاه ایران که بودم یک دوست نزدیک ازم تعریف کرد و گفت ندیدم تو حسادت کنی. درست میگفت، خیلی کم پیش میومد به کسی حسادت کنم، اگه بود غبطه بود. بعدا این غبطه خوردن بیشتر و بیشتر شد. به موقعیتها غبطه میخوردم که چرا نمیتونم بدست بیارم اما اگه کسی موقعیتی را داشت حسادت نمیکردم. فکر کنم تا همین ا‌واخر هم همینطور بودم اما این اواخر از یک جایی به بعد افسار حسادت را شل کردم. انگار به این باور رسیده ام که بعضی چیزها را هرکز بدست نمیارم. 

جدیدا حسادت میکنم مثلا به دختر داروسازی که تو اینستا دیدم که گرین کارت داره، زبان انگلیسی را مسلط حرف میزنه، ویدئوهای عاشقانه با همسر امریکاییش میسازه و داره زندگیش را میسازه. میدونم تلاش کرده اما اینکه هنوز ۳۰ سالش نشده و زندگی امن اش را ساخته حسادت میکنم. یا به دوستی که همسرش گرین کارت لاتاری برده، همسزش لیسانس داره اما کار ثابت پر درامد خوبی داره، خودش کار نمیکنه با بچه داچری اوقات میگذرونه و جدیدا با اون یکی دوستم که دایرکتور هست سفر کروز رفتن . از این سفر عکسها و فیلمهاش قسمت من شد. اول از همه نباید دوستهام را با هم اشنا میکردم، دوم جدیدا به این دوست هم حسادت میکنم چون از طریق ازدواج و لاتاری اومده و تا حالا هیچ زحمت کاری و تحصیلی نکرده اما خیلی از کشورها را دیده و نسبتا بی استرس و نگرانی زندگی میکنه. 
کلا احساس میکنم تو این سه سال اخیر، که همراه با ناامنی شغلی و استرس و بچه داری بوده تغییر کردم و تغییراتم کاملا منفی بوده . ادم غرغرویی شدم که اکثرا از زندگی ناراضی هست و هیچی راضیش نمیکنه. رابطه ام با همسرم هنوز به قبل بچه دارشدن برنگشته. لبخند میزنم اما کمتر میخندم، قلبا شاد نیستم و تو شادیها یاد مشکلاتم می افتم. از هیکلم ناراضیم و کلا ادم گوشت تلخی برای زندگیمون شدم. نمیدونم این اخلاق قراره دائمی بشه یا شایذ هم تا حالا شده. 
خوب امشب این حسها درجه اش بالا رفته و قاعدتا نباید این متن پست بشه چون ممکنه من فراموش کنم اما شما همیشه بیاد بیارید. اما بخشی از گوشت تلخیم وادارم میکنه این نوشته را هم پست کنم. 

دوباره

راستش چندماهی هست گاهی وقتها موقعی که فشار روحی روم زیادمیشه میرم و توی یک جا برای خودم متن مینویسم الان هم اومدم باز بنویسم اما کامنتهای شما و حضور همه شما دوستان که سالیان سال پا به پای من اومدید یادم اومد و ترجیح دادم به سنت قبل بد و خوب بیام دردو دل هام را بری شما بگم

اینبار که باز با بدشانسی محض، نه اشتباه از سمت من باز یک فرصت کاری خوب را از دست دادم دلم باز شکست. انگار از همون تابستون ۱۴۰۲ که با تولد پسرک باید همزمان دنبال شغل میگشتم یک چیزی تو من بشدت خورد شد. غرور، عزت نفس، اعتماد به نفس، امید، انگیزه تلاش، مفهوم با رنج گنج بدست اوردن. که همزمان شده بودن با اومدن پسرک و بیخوابی، کولیک سخت شش ماهه و روزهای پشیمونی از انتخاب بچه دار شدن.
اخ از اینکه باورت بشکنه. کمابیش تو پستهای متفرقه و درعرض سالیان گفته بودم که چقدر تحقیقم خاص بود، چندتا جایزه بردم. نمیدونم گفته بودم یا نگفته بودم اما موبور و من هم درسایه تو عرصه تخصص امون اسمهای شناخته شده بودیم. نه تنها تو امریکا، تو کل دنیا. از اروپا تا استرالیا. البته به لطف پروژه fda. تو سایه بودم چون استاد خودشیفته و مریضم به پسرها بیشتر اهمیت میداد. اصلا بطور عجیبی من و عزت نفس ام را بخاطر زبان ضعیفم بارها زیر سوال برد. حالا فکر نکنید زبان خودش خوب بود با اون لهجه شدیدش و تلفظ غلط کلماتش.
اما یواش یواش از موبور جلو زدم، عضو usp همون تخصص شدم، عضو بورد تخصصی aaps بودم. ادامه میدادم پرزیدنت میشدم. جای پای director fda تو همین تخصص.
اما اولین ضربه را کجا خوردم؟ ماه اول بدنیا اومدن پسرک بود، مصاحبه داشتم برای شرکت cerara تولید کننده نرم افزارهای فارماکوکینتیک و یکی از معتبرترین جاها برای تحقیقات مدلینگ. 
احتیاج به یک مدلر درمال داشتن و رد شدم. بخشی بخاطر مصاحبه تو ماه اول بچه دارشدن و بیخوابی و استرس و اماده نبودن صد در صد. جواب بعضی سوالها را با شک و تردید و نمیدونم دادم وقتی فیدبک خواستم گفتن تحقیقی را پرزنت کردی که انجام ندادی. منظورشون موبور بود. اونها تحقیقات ما را خوب میشناختن. سیلی بود، اصلا تندباد بود، طوفان بود روی صورتم و تمام روحم. لینک مقاله که من نویسنده اول بودم و موبور نویسنده دوم را فرستادم اما جه فایده، از نظر اونها من خوب نبودم. هرچند شاید باید میکفتم من تازه بچه دار شدم اما اونهم میشد دلیل شخصی و عذر بدتر از گناه.
بعد از اون تا سه چهار ماه دیگه روزانه دهها کار اپلای میکردم و رد میشدم نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. هول شده بودم برای  هرکاری مرتبط یا نامرتبط پایینتر از سطحم یا بالاتر از سطحم اپلای میکردم. نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. نمیدونستم که اینطور شتابزده و ترسون و سرگردون ره به خرابات میبرد. وحشت فرصت نمیداد و با هر ریجکتی پشتم بیشتر خم میشد و پایه و تنه غرورم خوردتر. تا برگشتم به تیم fda و ازشون درخواست فلوشیپ کردم. بعد هم از تمام اون گروهها اومدم بیرون و غیر فعال شدم.
چی شد اینها را گفتم. گفتم که بگم اون درد زخمش بسته نشد، کهنه شد و عفونی موند و الان با این از دست دادن کار، هرچند بدون هیچ نقشی از من باز جای اون زخم درد گرفته. باز درد اون تندباد رو تنم رو حس میکنم. 
میدونید امروز سالگرد روزی هست که برادرم ضربه مغزی شد و دوشنبه سالگرد برادرم هست. 
برادرم ته تغاری بود، مادرم جور دیگه ای برادرم را دوست داشت و بهش دلبسته و وابسته بود. بعد از اون اتفاق فکر نمیکردم مادرم دوباره رو پا بیایسته اما ایستاد. میتونست مثل همه مادران قطعه ای که فرزندهاشون را از دست دادن، یک زندگی شبه نباتی کنه. زندگی کنه اما در واقع مردگی باشه اما انتخاب کرد دارو بخوره و وقتی فکر برادرم و غمش میاد بهش فکر نکنه چون قلبش طاقت این غم عظیم را نداشت و نتیجه این شد که داره کمابیش زندگی میکنه.
من هم دوانتخاب دارم یا بشینم و هربار با یاداوری این اتفاقات غصه بخورم از بیعدالتی دنیا بنالم. یا فراموش کنم، درواقع بگذرم و به اینده فکر کنم و باز تلاش کنم. 
درسته حالم از کلمه دوباره و تلاش و تلاش و بدشانسی بهم میخوره ، درسته که خیلی خیلی از هم دوره ایهام که ازمایشهاشون سمبل بود و یا کوتاه و یاده خیلی خیلی عقبم،  اما مگه چاره دیگه ای هم هست؟ وقتی غیر از این انتخابی ندارم پس چاره ای جز این ندارم. باید بزودی تلاش کنم، اما اینبار اگاهانه تر.