راستش چندماهی هست گاهی وقتها موقعی که فشار روحی روم زیادمیشه میرم و توی یک جا برای خودم متن مینویسم الان هم اومدم باز بنویسم اما کامنتهای شما و حضور همه شما دوستان که سالیان سال پا به پای من اومدید یادم اومد و ترجیح دادم به سنت قبل بد و خوب بیام دردو دل هام را بری شما بگم
اینبار که باز با بدشانسی محض، نه اشتباه از سمت من باز یک فرصت کاری خوب را از دست دادم دلم باز شکست. انگار از همون تابستون ۱۴۰۲ که با تولد پسرک باید همزمان دنبال شغل میگشتم یک چیزی تو من بشدت خورد شد. غرور، عزت نفس، اعتماد به نفس، امید، انگیزه تلاش، مفهوم با رنج گنج بدست اوردن. که همزمان شده بودن با اومدن پسرک و بیخوابی، کولیک سخت شش ماهه و روزهای پشیمونی از انتخاب بچه دار شدن.
اخ از اینکه باورت بشکنه. کمابیش تو پستهای متفرقه و درعرض سالیان گفته بودم که چقدر تحقیقم خاص بود، چندتا جایزه بردم. نمیدونم گفته بودم یا نگفته بودم اما موبور و من هم درسایه تو عرصه تخصص امون اسمهای شناخته شده بودیم. نه تنها تو امریکا، تو کل دنیا. از اروپا تا استرالیا. البته به لطف پروژه fda. تو سایه بودم چون استاد خودشیفته و مریضم به پسرها بیشتر اهمیت میداد. اصلا بطور عجیبی من و عزت نفس ام را بخاطر زبان ضعیفم بارها زیر سوال برد. حالا فکر نکنید زبان خودش خوب بود با اون لهجه شدیدش و تلفظ غلط کلماتش.
اما یواش یواش از موبور جلو زدم، عضو usp همون تخصص شدم، عضو بورد تخصصی aaps بودم. ادامه میدادم پرزیدنت میشدم. جای پای director fda تو همین تخصص.
اما اولین ضربه را کجا خوردم؟ ماه اول بدنیا اومدن پسرک بود، مصاحبه داشتم برای شرکت cerara تولید کننده نرم افزارهای فارماکوکینتیک و یکی از معتبرترین جاها برای تحقیقات مدلینگ.
احتیاج به یک مدلر درمال داشتن و رد شدم. بخشی بخاطر مصاحبه تو ماه اول بچه دارشدن و بیخوابی و استرس و اماده نبودن صد در صد. جواب بعضی سوالها را با شک و تردید و نمیدونم دادم وقتی فیدبک خواستم گفتن تحقیقی را پرزنت کردی که انجام ندادی. منظورشون موبور بود. اونها تحقیقات ما را خوب میشناختن. سیلی بود، اصلا تندباد بود، طوفان بود روی صورتم و تمام روحم. لینک مقاله که من نویسنده اول بودم و موبور نویسنده دوم را فرستادم اما جه فایده، از نظر اونها من خوب نبودم. هرچند شاید باید میکفتم من تازه بچه دار شدم اما اونهم میشد دلیل شخصی و عذر بدتر از گناه.
بعد از اون تا سه چهار ماه دیگه روزانه دهها کار اپلای میکردم و رد میشدم نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. هول شده بودم برای هرکاری مرتبط یا نامرتبط پایینتر از سطحم یا بالاتر از سطحم اپلای میکردم. نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. نمیدونستم که اینطور شتابزده و ترسون و سرگردون ره به خرابات میبرد. وحشت فرصت نمیداد و با هر ریجکتی پشتم بیشتر خم میشد و پایه و تنه غرورم خوردتر. تا برگشتم به تیم fda و ازشون درخواست فلوشیپ کردم. بعد هم از تمام اون گروهها اومدم بیرون و غیر فعال شدم.
چی شد اینها را گفتم. گفتم که بگم اون درد زخمش بسته نشد، کهنه شد و عفونی موند و الان با این از دست دادن کار، هرچند بدون هیچ نقشی از من باز جای اون زخم درد گرفته. باز درد اون تندباد رو تنم رو حس میکنم.
میدونید امروز سالگرد روزی هست که برادرم ضربه مغزی شد و دوشنبه سالگرد برادرم هست.
برادرم ته تغاری بود، مادرم جور دیگه ای برادرم را دوست داشت و بهش دلبسته و وابسته بود. بعد از اون اتفاق فکر نمیکردم مادرم دوباره رو پا بیایسته اما ایستاد. میتونست مثل همه مادران قطعه ای که فرزندهاشون را از دست دادن، یک زندگی شبه نباتی کنه. زندگی کنه اما در واقع مردگی باشه اما انتخاب کرد دارو بخوره و وقتی فکر برادرم و غمش میاد بهش فکر نکنه چون قلبش طاقت این غم عظیم را نداشت و نتیجه این شد که داره کمابیش زندگی میکنه.
من هم دوانتخاب دارم یا بشینم و هربار با یاداوری این اتفاقات غصه بخورم از بیعدالتی دنیا بنالم. یا فراموش کنم، درواقع بگذرم و به اینده فکر کنم و باز تلاش کنم.
درسته حالم از کلمه دوباره و تلاش و تلاش و بدشانسی بهم میخوره ، درسته که خیلی خیلی از هم دوره ایهام که ازمایشهاشون سمبل بود و یا کوتاه و یاده خیلی خیلی عقبم، اما مگه چاره دیگه ای هم هست؟ وقتی غیر از این انتخابی ندارم پس چاره ای جز این ندارم. باید بزودی تلاش کنم، اما اینبار اگاهانه تر.