My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

اشتباهات

سلام به همه دوستان

سر پست اخر کلی کامنت گرفتم و کلی با هم صحبت کردیم، شما از خودتون گفتید و منم از خودم. 
کلی هم کامنت تایید نشده دارم که باید برگردم و جواب بدم. 
کامنتهای شما باعث شد برگردم و فکر کنم کجا اشتباهات بزرگ کردم. چقدر مقصر بودم، چقدر از این اشتباهات بخاطر جبر شرایط بوده و چقدر به خاطر مجموع عوامل شخصیتی بوده. 
میتونم بگم سه چهار دفعه یا دوره اشتباه بزرگ داشتم که سالها درگیرم کرد و ازم انرژی گرفت. اولی تو اوایل دهه بیست سالگی و قبل از اشنایی با راستین بود. دومین بار زدن داروخانه تو منطقه محروم که حدود ۵ سال درگیرش بودم. سومی اقدام برای مهاجرت به کانادا که هفت سالی طول کشید و خیلی اذیتمون کرد. چهارمی همین دوسال اخیر بود. 
خب برگردیم سر اخرین اشتباه که هنوز اذیتم میکنه. 
اگه یادتون باشه همزمان با بارداریم من دوتا پیشنهاد شغلی گرفتم. اولی از اف دی ای بود و دومی از دانشگاه. قبل از اون هم مرتب از سمت رکروییترها هم باهام تماس گرفته میشد و پیشنهاد شغلی میشد. اشتباه بزرگی که کردم رد افر اف دی ای و قبولی افر دانشگاه بود. با کی مشورت کردم با موبور و دوست ایرانی کانادایی ایکا. چطور اشتباه کردم؟ چون با ادمهایی مشورت کردم که در حد خودم بودم درصورتیکه باید با ادمهای با تجربه بالا مشورت میکردم. دیگه اینکه از اونجاها که این افرها را خیلی راحت و بدون دردسر گرفتم و قبول از اون هم خیلی افر داشتم فکر کردم بعد یکسال دوره اکادمیک باز هم راحت افر میگیرم. دیگه چرا اشتباه بود چون افر دانشگاه یکسال بود، فکر میکردم  تمدید میکنن که نکردن و حقیقتش خودم هم فهمیدم این شغل را دوست ندارم. دوره بارداری با شکم بزرگ مجبور بودم تک و تنها ازمایش خرگوشی انجام بدم، تک و تنها جوابگوی اف دی ای باشم و هیچ کمک و حمایتی از دانشگاه و استاد و سوپروایزر نگیرم، مارچ پسرک بدنیا اومد و همزمان شد با اینکه فهمیدم تا جون کار من تو دانشگاه تمومه. زایمان و مراقبت از بچه نوزاد که کولیک سخت داشت با جمع کردن پروژه و پیدا کردن کار همزمان شد. از اونطرف هم همزمان شد با پروسه پیدا کردن کار راستین. اگوست بود که فلوشیپ اف دی ای قطعی شد. تا اگوست این پروسه ۴-۵ ماه طول کشید اما از اونجا که خیلی ترسیده بودم خیلی اذیت شدم و این ترس و تغییرات بزرگ بشدت رابطه من و راستین را زیر و رو کرد. از ترس برای هر شغلی اپلای کردم درصورتیکه الان میبینم خیلی از این شغلها  بالاتر از حد و اندازه من بود یا اصلا اسکیل و تخصصش را نداشتم. تاجاییکه یادم میاد درکل سه تا مصاحبه گرفتم که دوتاش را رد شدم و فلوشیپ اف دی ای را رفتم. تو این یکسال هم یک زمینه کاملا جدید دارم یادمیگیرم،( شبیه سازی) ،
ممکنه پست گذاشته باشم که این  شاخه ای که انتخاب کردم (شبیه سازی ازمایشهای کلینیکال) را دوست دارم یا نه اما دلیل نمیشه که زمینه یا فیلدی که انتخاب کرده ام‌ بدباشه، انتخاب میتونست بین (شبیه سازی برای ازمایشهای کلینیکال یا شبیه سازی برای ازمایشهای پری کلینیکال) باشه. و اگه اشتباه هم کردم یا نکردم اشتباه بزرگ تلقی نمیشه. الان هم فلوشیپم و تا شش ماه دیگه قرارداد دارم. چندتا اتفاق میتونه بعد این شش ماه بیافته. یا تمدید فلوشیپ یا استخدام تو خود اف دی ای یا استخدام برای صنعت. 
حقیقتش از همون اگوست که فلوشیپ را شروع کردم دیگه برای کار اپلای نکردم چون واضح و مبرهن تجربه کافی تو این زمینه نداشتم و ندارم. از تابستون امسال دوتا مصاحبه برای دوشرکت گرفتم. اخری همین بود که چند روز قبل بود و رد شدم و برای خودم هم سخت بود چون همینطور که اونها تشخیص دادن تجربه کافی ندارم. الان برنامم چیه؟ که وقتی برگشتم کار را به پروژه محدود نکنم و بصورت گسترده درس بخونم و یاد بگیرم.
میریم سر راستین. چرا انقدر طول کشید مسیر شغلی اش را انتخاب کنه؟ اولی بخاطر شخصیتش دومی زمان لازم داشت که بفهمه چه تخصصی را بیشتر دوست داره و توش پروانه ها و تخصص های لازم را بگیره.
فکر کنم دوتا پست قبل هم گفته بودم که راستین هم بعد من مصاحبه داره، اگه نگفته بودم الان میگم راستین هم یک روز بعد از مصاحبه من  اولین مصاحبه تخصصی اش را تو امریکا داشت. و بله  مصاحبه را قبول شد. بنظر میاد دوران نگرانی برای وضعیت کاری راستین تموم شد. وقتی جاب افر رسمی اش اومد میام و بیشتر توضیح میدم. 
حرف اخر  بنظرم هیچ کس دوست نداره اشتباه کنه اما دراخر ما ادمها تو مسیر زندگی امون اشتباهات کوچیک و بزرگ زیاد میکنیم. هرکدوم ما شخصیت های متفاوت داریم و تو شرایط خیلی متفاوت بزرگ شدیم. اشتباهات چه بزرگ چه کوچیک میان و اثرشون را رو زندگی ما میذارن اما بازم افتاب طلوع میکنه و یک روز دیگه میرسه. اینکه اجازه بدیم چقدر اون اشتباه روی ما اثر منفی بذاره باز به شخصیت ما برمیگرده. اینکه چقدر بعد بتونیم خودمون را بابت اون اشتباه ببخشیم و با خودمون به صلح و صفا برسیم باز به خودمون بستگی داره. بلاخره این مشکل ما هم یک روزی کامل حل میشه و تموم میشه و من امیدوارم بتونم بعد از اون با کمک مشاور  باز به صبح و صفا با خودم و زندگی ام برسم. 

وسطهای سفر ایران

امشب اخرین مصاحبه را دادم و تموم شد. این هفته و برای این شغل خیلی استرس داشتم. جدا از اینکه واقعا به کار و حقوقش احتیاج داریم اما چون موبور و یکی دیگه از همکلاسیهای سابق تو اون کمپانی هستن خیلی خجالت میکشم رد بشم. از همون جمعه که مصاحبه اول را بد دادم شروع کردم به خوندن( یوتیوب دیدن) و چقدر خوب شد این کار را کردم چون امروز هم دوتا مصاحبه سخت دیگه داشتم ولی حداقل اگه نصفه جواب دادم سعیم را کردم. کل زمان مصاحبه ۴ ساعت بود که تو این یک هفته پخش شده بود.

راستین هم فردا مصاحبه داره، اما کل ۴ ساعت در یک روزه. 
تقریبا ده روز دیگه از مسافرتمون مونده و غصه میخورم که داره تموم میشه. خصوصا که یک هفته اش به مصاحبه و اماده سازی گذشت و تازه اگه رد بشیم دوبله حال گیریه چون یک هفته از سفرمون حیف این مصاحبه ها شد. 
این بار که فقط یک شهر، تهران بودیم خیلی بهتر بود. بیشتر خستگی در کردیم و خسته راه طولانی تهران اصفهان نشدیم. علت اصلیش هم این بود که خواهرم هم مهاجرت کرده و فقط پدر و مادرم موندن که اونها هم اومدن تهران پیشم. راستش فامیل هم دارم اما بجز ۱-۲ تا بقیه کاملا بی معرفتن. پس ترجیح دادم نرم.
میدونید چیه؟ یک بحث پرت دیگه. یک دوست نزدیک تو نیویورک داریم که بقول خودش زندگی کارمندی دارن. ماشین دارن و پس انداز برای خرید خونه، البته پولشون به خرید خونه تو نیویورک نمیرسه اما پول خوبی پس انداز دارن ولی سخت میگیرن تو زندگی و با حساب و کتاب خرج میکنن و درعوض برای دانشگاه بچه اشون پول پس انداز میکنن از اون طرف سراغ همه جور خرجی نمیرن. یا خانمه همیشه میگه زندگی ما کارمندی هست و این چه زندگی که هی باید حساب کتاب کنیم. بنظرم حس خوبی از مخارج ندارن. 
یکی هم مثل من و راستین که وقتی بی پولیم باز هم خرج میکنیم البته نه خرجهای بزرگ. بلکه اگه چیز کوچیک دل خوش کنک اما غیر ضروری باشه انجام میدیم. و برای همین ارزوی چیزی به دل نمیذاریم ولی خریدهای بزرگ میره برای وقتی که پول اومد‌تو دستمون. یا الان پس انداز نمیتونیم بکنیم و حتی فعلا که شرایط کاریمون عادی نیست ماهیانه مبلغی هم از پس انداز قبلی میخوریم. یا از یکی دوماه دیگه باید از پس انداز ایرانمون بخوریم یا سنگین بزنیم رو کردیت کارت تا روزی که یکی از ما کار مناسب پیدا کنه.  اینها را گفتم که نظرتون را بدوتم هرچند من صد درصد روش خودم را میپسندم و استدلال خودم را دارم که دنیا دو روزه و از لذت امروزم نمیزنم که پول برای پیریم جمع کنم. البته صد درصد اگه کار پیدا  کنیم پول برای بازنشستگی و پس انداز و سهام و غیره میذاریم کنار ولی الان بخور و نمیر خرج نمیکنم
قرار بود از پسرک بنویسم اما باشه مفصل تو‌پست بعد. فقط میدونم خیلی خیلی بامزه و باهوش وشیطونک هست و درعین حال بچه خیلی خوبیه. 
فقط یک اعتراف کنم من و راستین بدجور به زندگی اروم خودمون عادت کرده بودیم. بچه یعنی ۲۴ ساعته سرویس دادن که با روحیه من و راستین گاهی خیلی سختمونه. اما عاشق پسرکیم و سعی میکنیم با همه سختی لذتش را ببریم. 
اولش حس بهتری داشتم اما هرچی میگذره حس میکنم این بار هم کار را نمیگیرم 
همین. 
اپدیت اخر: اینبار سریع جواب دادن و ردم کردن. کار را نگرفتم. علتش کمبود تجربه بود. بنظر هنوز زوده برم صنعت باید فعلا با اف دی ای ادامه بدم. 
حقیقتش خیلی ناراحتم. اگه میشد عالی میشد اما خب نشد. 


سلام از تهران

سلام از تهران

شهر خاکستری، شهری که دود و الودگی را میشه از نزدیک لمس کرد، ماشینها همه سیاه و کثیف هست با مردمی که بنظرم مهربون تر و با حوصله تر و خوش رو تر شدن.
دو هفته از حضورم تو ایران گذشته. عمل بینی هم کردم، گرچه دکترم میگفت بینی ات چون گوشتیه تغییر زیادی نمیکنه و حقیقتا درست میگفت، چون اگه چسب روی بینی ام را بردارم چندان فرقی با بینی اصلیم نداره. تصمیم گرفتم به دیگران نگم عمل کردم چون اونوقت همه میخوان بگن تو که دماغت خوب بود و تغییر زیادی نکردی. اگه دوست و اشنا فهمید که فهمید اگه نفهمید جار نمیزنم بگم. 
راستی نگفتم چرا بجای عمل بلفارو عمل بینی کردم. راستین پیشنهاد داد همه از عمل بینی شروع میکنن بعد میرن سراغ عملهای دیگه، چرا اول عمل بینی نمیکنی.بنظرم حرفش منطقی بود.
فردا هم مادرم عمل دارن. مثل همیشه سعی میکنم موضوع را خیلی عادی جلوه بدم. یک عمل معمولی اما ته دلم میگم نکنه بهوش نیان، نکنه بعد عمل سلامتشون را پیدا نکنن. 
دیگه براتون بگم همیشه کارهای من تو هم تو هم می افته. فکر کنم بخشیش به شخصیتم برمیگرده اما بخش بزرگیش بدشانسی هست، درست قبل اومدن یک کار تو همین فیلد جدید تو شرکت موبور بود، ریموت با حقوق عالی و البته سطح بالا. از موبور خواستم بهم ریفرال بده، بنده خدا داد. که یکهو تصمیم کرفتیم بیاییم. یک مصاحبه اولیه داشتم که خوب پیش رفت و بعد که اومدم گفتن مصاحبه های بعدی را بذاریم گفتم میشه ژانویه باشه گفتن نه همین هفته، کمی چک و چونه و اولین مصاحبه امشب با رییس بزرگ (سنیور دایرکتور) بود سه تا مصاحبه بعدی هم دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه شب به وقت ایران. بعد مصاحبه امشب را خراب کردم. رییس سوالات سخت پرسید و منم انگار دوهفته دور از کار بودم اصطلاحات را فراموش کرده بودم. یعنی انتظار همچین سوالهایی را نداشتم، فکر میکردم از پروژه ام بپرسه و یک سری سوال جنرال، نه سوال تکنیکی. کلا اماده نبودم و با کلی من و من و نصفه نیمه جواب دادم. ( من حافظه اسمی خیلی خیلی ضعیفی دارم یعنی در حد یک از ده) حالا از همین امشب باید بشینم کار کنم اصطلاحات را مرور کنم که بتونم تو مصاحبه های بعدی جبران کنم. البته اگه نظر رییس بزرگ با این مصاحبه خیلی منفی نشده باشه. خیلی دعا کنید کار را بگیرم.
راستی قبل عمل رفتم موهام را رنگ کنم برای اولین بار به دکلره حساسیت شدید دادم، طوری که کار موهام نصفه موند. ارایشگرم هم فقط تا چهارشنبه کار میکنه و بعد میره مسافرت. موندم کی خودم را میتونم به ارایشگاه برسونم. 
از اینترنت ایران هم نگم که فاجعه. همین امشب وسط مصاحبه نیم ساعته، قطع شد و سریع پریدم رو گوشی و با گوشی وصل شدم، اما دوشنبه اسلاید پرزنتیشن دارم و نمیتونم تو گوشی اسلاید پرزنت کنم، نمیدونم اگه این وسط قطع بشه چیکار کنم.
خلاصه تهرانم اما مطابق معمول سرم خیلی شلوغه و برنامه هام تو هم تو هم. 

اخرین ماه سال میلاذی

باز توی مترو نشستم و سعی میکنم به رسم قدیم بنویسم، عادته پریده. 

دارم میرم دندونپزشک جدید. ایرانی هست و تقریبا نزدیک محله سابقمون تو بروکلینه. روکش دندونم افتاده و فقط یک دیواره دندون مونده. دیگه براتون بگم، مادرم یک عمل فوری دارن و تنهان. بعد یک حساب کتاب با راستین کردیم که الان اخر سال میلادی که استخدامها خوابیده. مادر راستین هم تاحالا پسرک را ندیده پس بهتره که بریم ایران، این بود که اخر هفته دیگه بلیط داریم یک ماه بریم ایران. خونه را برای سابلت گذاشتیم اما هنوز کسی پیدا نشده.
دیگه براتون بگم من تا الان عمل زیبایی نکردم یکی دوبار اومدم عمل بینی بکنم بعد بیخیال شدم الان یک مدته دارم به بلفارو و لیفت شقیقه فکر میکنم. از اونجا که وقتی عکس و فیلم از خودم میبینم رو دوست ندارم میگم شاید تغییر خوبی باشه. 
خودم دکتر میر را درنظر دارم. اگه پیشنهاد و نظری دارید بفرمایید.
اوخ ساعت را نگاه کردم میبینم دیرم شده و دارم دیر میرسم.
دیگه اینکه زندگی رو همون چرخه هست. پسرک تواناییهاش داره بیشتر میشه و همچنان بانمک و خوشمزه هست. خیلی دوست داره حرف بزنه. دیشب یک پاساژ رفته بودیم و یک جمع دختر بچه ۴-۵ ساله بود. هی میرفت قاطیشون و به زبان خودش و کارهای یک بچه ۱/۵ ساله سعی میکرد باهاشون ارتباط بگیره. خوشبختانه اعتماد به نفس خوبی داره یا بهتره بگم براش ساختیم و جهت شناسیش معرکه هست. یعنی اگه مسیری را درنظر داشته باشیم بریم و ایشون دوست داشته باشه مسیر دیگه ای بره میره و اگه زیر بغل بزنیمش و چند بلاک هم دور بشیم باز میدونه جهت کدوم طرفه و مسیر. را برمیگرده. معلمشون میگه بچه intelligent هست. میدونه چطور از زیر دست کالسکه سر بخوره و بیرون بیاد. برلی همین تو کالسکه گذاشتن هم جواب نمیده مگه اینکه خودش بخواد بمونه. درکل هربار بیرون میریم من و راستین له و لورده برمیگردیم از بس دنبال پسرک دوییدبم. اخ راستی چه پروازی بشه این پرواز:)) 

بعد یک سال فلوشیپ

سلام

خوب برگردیم به پست های اپدیتی و روزانه و غری. پست قبلی که غیر غری حساب میشد و فقط مخصوص شما نوشتم خیلی مورد توجه اتون قرار نگرفت پس با خیال راحت و بدون عذاب وجدان یک پست تکراری غرانه مینویسم.
براتون بگم که حدود یکساله فلوشیپ اف دی ای هستم. و فلوشیپ برای شش ماه دیگه تا اخر می تمدید شد. احتمالا بتونم یک شش ماه دیگه هم بعدا تمدید کنم اما امیدوارم( لغت مناسب بجای امیدوارم و ایشالله یا دعا میکنم نمیتونم پیدا کنم) که کار به اون جا نکشه و تو حالت خوب یا استخدام اف دی ای بشم یا تو صنعت کار پیدا کنم. خود اف دی ای که پوزیشن باز نداره و خیلی خیلی محدود پوزیشن باز میکنه( ….. به من که دوسال پیش افر را رد کردم) و برای صنعت یکسال و نیم تجربه تو این فیلد کمه. خودم میترسم کم بیارم. و البته حتی یک پروژه را کامل نکردم که بتونم تو مصاحبه ها پرزنت کنم. تا الان خیلی مطلب یاد گرفتم اما هنوز به حدی نرسیدم که برای سنیور ساینتیست اپلای کنم و پوزیشن در حد انتری لول هم کمه. 
راستین هم همچنان دنباله کاره، حقیقتش دوهفته پیش یک مصاحبه برای پست مدیریتی تو امازون گرفت که وقت مصاحبه برای هفته بعدش داده بودن. ترسید گفت یک نامه میزنم چندروزی عقب بندازم بتونم خودم را اماده کنم و نامه زدن همان و کنسل شدن مصاحبه همان. البته میشه وقتی تایم مصاحبه مناسب نیست درخواست تغییر بدیم اما بهتره نکنیم، چون مثل مورد راستین ممکنه بدشانسی همراه بشه و به کل مصاحبه بپره.
میدونید دیگه انقدر این وضعیت اذیتم میکنه که به راستین گفتم هرجایی شد اپلای کن. فعلا که من ریموتم، فوقش یک مدت میریم وسط بیابون، بعدا دوباره جابجا میشیم اما دریغ از مصاحبه حتی برای کار وسط بیابون. البته تا الان دوماه شده که راستین خونه هست و زوده ناامید کامل بشم. 
مورد اخر اینه که بشدت احتیاج دارم برنامه داشته باشم. باید ورزش را برای سلامتی ام شروع منم و از طرفی از وقتی دورکار شدم زبان ضعیفم بیش از بیش ضعیف شده، اما وقتی میشینم پای لپ تاپ، انقدر درگیر کار و پروژه میشم که به زور ناهار میخورم. حتی بعد از زمان کاری هم ذهنم میره توی پروژه و اینکه مثلا فلان بخش را چطور حل کنم. پروژه کاری هام هم که دیگه مثل گیمهای کامپیوتری هست. یک بخش کد را حل میکنم میرم مرحله بعد که سخت تره. یادتونه یکی از دلایلم برای بچه دار شدن این بود که معتاد کار نشم؟! یعنی فقط و فقط چون پسرک میاد خونه و اگه لپ تاپ باز باشه میاد میزنه رو کلیدها،  بعد ساعت کاری کار نمیکنم و گرنه این استعداد را دارم که تا نیمه شب و حتی روزهای تعطیل هم کارکنم. خوشبختانه چیزی که تو اف دی ای اصلا مرسوم نیست و وقت استراحت، وقت استراحت هست. چقدر استادم سر این اخلاقم ازم بیگاری کشید. شاید هم تاثیر ۶ سال کار کردن با اونه که شب و نصفه شب و روز تعطیل نامه زد نتیجه خواست.
الان هم داریم پسرک را میخوابونیم ( راستین میخوابونه من تو نشیمنم) و همچنان پسرک صبح خیلی زود بیدار میشه و ما مشکل تنظیم خواب ایشون را داریم. فرق نمیکنه ۸ بخوابه یا ۹ یا حتی ۱۰، ساعت ۵:۳۰ تا ۶ بیداره. 

بچه خوبه ؟

قول داده بودم یک پست از بچه بنویسم پس این پست مختص شما :)

اومدن بچه زندگی را کامل عوض میکنه و خیلی مهمه که امادگی اش را داشته باشی و درواقع تصمیم داشته باشی که بچه دار شی. همینطور که ازدواج موفق از شرایط اقتصادی و رابطه قوی زن و مرد یا پارتنر تاثیر میگیره. بچه داری هم تا حد زیادی با شرایط خانواده تغییر میکنه. کلا اگه تصمیم به داشتن بچه دارید و وضع اقتصادی خوب و قابل اعتماد و رابطه محکم و خوبی با همسرتون دارید بچه دار شید. مسلما زندگی مادر یا پدری که پرستار یا کمک حال داره و خواب کافی میگیره و خوب استراحت میکنه با زندگی اونی که نداره خیلی فرق داره. زندگی اون مادر و پدری که رابطه اشفته ای دارن روان و شخصیت اون بچه را برای همیشه تغییر میده.  پس خیلی مهمه که رابطه قوی و زیبایی با همسرتون داشته باشید و بچه دار شید. مورد دیگه اینکه ایا هردو زن و مرد یا پارتنر حاضر به قبول مسئولیت هستن؟ ایا هردو مسئولیت میپذیرن و سهم قوی در بچه دار قبول میکنن. نسلهای قبل ما حضور پدر در بچه دار ی به تامین مالی منتهی میشد اما با حضور تکنولوژی و اگاهی جامعه نقشهای سنتی کمرنگ تر شده، ادمها اگاه تر شدن و و پدر و مادر هردو در بچه داری سهیم هستن و‌این خیلی مهمه، هم برای مادر و هم خود بچه. 

خوب به فرض داشتن همه این شرایط و تصمیم به بچه دار شدن سوال اینه بچه خوبه؟ بچه دار بشیم یا نه؟
بنظرم جواب این سوال تو هردوره ای از بچه داری و بسته به شرایط و شخصیت ادمها فرق میکنه. 
بچه داری بخصوص بچه اول تا سه ماهگی خیلی سخته. عمده سختی بخاطر کم خوابی هست، سه تا شش خیلی بهتر میشه روتین کار دستت اومده و بچه ها بیشتر میخوابن و درمتیجه تو هم بیشتر میخوابی، شش ماهگی بچه ها میشینن و شروع به خندیدن میکنن  و نیازشون به بزرگترها کمتر میشه و یواش یواش خستگیها کمتر میشه. کلا هرچی جلوتر میره بچه داری راحت تر میشه و بچه مستقل تر میشه و بیشتر زمانهایی برای خودت و خودت بودن داری. اما حالا فکر کن وضعیت اقتصادی خوبی نداری. فکرت اشفته هست. همسرت مشکل داره، روانت بهم ریخته هست، همه این سختیها ده برابر میشه. یا مادری را میشناسم که تو دوران بارداری پشیمون شد، بچه دومش بود اما دیگه صبر و حوصله نداشت. و متاسفانه زندگی خودش و اون بچه را جهنم کرد. 
از اون طرف مادرانی را هم میشناسم که با اومدن بچه، میگن یادمون نمیاد زندگی قبل بچه چطور بود، بچه مرکز دنیای منه و زندگیشون حول اون بچه میچرخه. اولی که وحشتناکه و وای به حال اون بچه که تبدیل به چه ادم ضعیف و بی اعتماد به نفس و مضطربی میشه  و‌شخصا اون گروه دوم را هم درک نمیکنم و بنظرم اون طرز فکر درست نیست.
در کل بچه خوبه یا بد؟ باید ببینی چی از زندگی میخواهی؟ حرفی که تو ذهن من میاد اینه اگه از زندگیت راضی هستی اگه نمیخواهی شب تا صبح و صبح تا شب بدوی و مسئولیت بی پایان داشته باشی بچه دار نشو. اما اگه دنبال تغییری. اگه میخواهی مدل دیگه ای از زندگی را تجربه کنی و همه اون شرایط را هم داری، خدا قوت پیش برو

پاییزی دیگر

خیلی وقته ننوشتم، علت اصلیش اینه تغییری تو زندگیم پیش نیومده که ازش بنویسم. 

بخواهم کلی گویی کنم باید بگم به خیلی چیزها فکر میکنم. رخوت الوده به غمی دارم که حاکی از باور هرگز نرسیدنه و هرگز نشدنه و البته همچنان کورسوی امید تو دلم هست که هنوز فرصت هست و دیر نشده. 
قبلا بیشترین باورم این بود که فقط مرگ هست که چاره ای براش نیست و بخواهیم میشه اما الان میدونم دنیا عادلانه نیست و میتونه نشه. میتونه برای خیلیها راحت انجام بشه اما برای تو نشه. هرچند هنوز عادت و ذات جنگجویی ام نمیخواد این حقیقت را قبول کنه و سرکشی میکنه اما چه من بخوام باور کنم چه تا ابدیت إ خودم کتمان کنم، این حقیقت میچرخه و دور تنم میپیچه و خراشم میده.
واقعیت دیگه ای هم هست. ادمهای باهوش و فرصت طلب. راستی میدونستید نسل جدید ایرانیها خیلی فرصت طلب هستن. این هم به معنی خوبشه هم بد. اما اگه کسی بتونه فرصتها را ببینه و قدر بدونه چندین پله از بقیه جلوتره. زندگیش راحت تر میگذره و بمرور زمان انقدر جلو‌می افته که از دایره دسترس خارج میشه. 
از کلی گویی بریم سراغ جریان زندگی.
مدتهاست ننوشتم و حقیقتش مدتهاست اینستا را هم اپدیت نکردم. گاهی که شرایط امروز را نمیتونم تحمل کنم یاد پارسال تابستون میکنم. الان بیشتر و روشن تر میبینم که جقدر پارسال تابستون که همزمان شده بود با شش ماهه اول تولد پسرک ماههای سختی بود. میتونم بگم یکی از سخترین ماههای زندگیم. چندوقت پیش به دوستی که مرتب میبینیمش به صورت ضمنی گفتم پارسال بهار و تابستون سخت ترین ماههای زندگیم بود. نگاه متعجب و شگفت زده اش و واقعا گفتنش بهم ثابت کرد که خیلی خوب تونستم این سختی و فشار و استرسی که داریم و دارم را از بقیه پنهان کنم. تفاوت امسال با پارسال اینه من یک کار نیم بند فلوشیپ را دارم. بخش سخت بچه داری را پشت سر گذاشتم. جدیدا دوتا رکروییتر خودشون سراغم اومدن. یک اینترویو برای یک شرکت تا مرحله اخر رفتم اما رد شدم علتش هم اینه هنوز تجربه اسکیل جدید( انالیز و شبیه سازی ازمایشهای کلینیکال) که مربوط به فلوشیپ اف دی ای هست کمه و تو مصاحبه هم مشخص میشه تجربه خیلی کمی تو این مورد دارم. تجربه اون کار دانشگاهیم هم که قبلا گفتم با اینکه قلنبه سلنبه بنظر میرسه اما به درد صنعت نمیخوره. بدرد لای جرز دیوار میخوره. و راستین که الان حدود یک ماهه خونه نشین شده و داره دنبال کار میگرده. واقعیت اینه تو کاریابی زرنگ نیست. چون تحصیلات و تجربه کار مرتبط امریکایی هم نداره پروسه خیلی سختی پیش رو داره. سعی کردم برای خودم زمان تعیین کنم ، تا عید نوروز و اینطوری صبر خودم را بالا ببرم. هرچند برای ادمهای زرنگ شش ماه نرماله نه برای شرایط راستین. از طرفی هنوز دوتا هم خونه خیلی خوب هستیم که خوب با هم سر بچه داری و کارهای خونه کنار می اییم. از وقتی راستین خونه هست قسمتهای سخت بچه داری را به عهده میگیره و مثلا من میتونم صبحها تا ساعت ۸ بخوابم، بله پسرک ما همچنان ساعت ۵:۳۰ صبح بیدار میشه. به یک مشاور کلیت شرایطمون را گفتم و توصیه کرد هرچه سریعتر مشاوره زوج درمان بگیرم اما راستین که اصلا با مشاوره اکی نیست و خودم هم دل و دماغ این کار را ندارم.  
زیاد نوشتم برم سرکار. 
کامنتهای پست قبل را تو همین هفته جواب میدم 
راستی میخواستم از تک تک شما که اینجا هستید و میخونید و کامنت میذارید تشکر کنم. شما برگه های دفتر سنگ صبور من هستید، راستی من بچه بودم قصه پر غصه اش را شنیدم. شما قصه اش را شنیدید؟

رابطه ای که ترکیده

چندوقت پیش در مورد چند عاملی خوندم که رابطه زناشویی را خراب میکنه، دو موردش بچه و مشکلات اقتصادی بود. دوتا مشکلی که هم زمان از یکسال و نیم پیش سر و کله اشون پیدا شد. این تابستون نسبت به تابستون سال پیش بهتر بود، بچه داری خیلی راحت تر شده و ما هم یادگرفتیم چطوری مشکلات بچه داری را حل کنیم. من کار فلوشیپ را دارم و نصف اون استرس بینهایتی که درمورد کارم داشتم رفته. راستین از این هفته کارش تموم میشه و میره رو حقوق بیکاری( حقوق بیکاری مربوط به بیمه شغل نه حقوق بیکاری دولتی). چندماهه منتظر این روزم، راستین خودش جرات کنار گذاشتن این کار نصفه و نیمه را نداشت و دودستی بهش چسبیده بود، شانس اوردیم که شرکتشون برشکست شد و کارمندها را لی اف کرد. خوب از اینجا به بعد فقط زمان مشخص میکنه که اوضاع کار پیدا کردن راستین چطور پیش میره. اما مورد دیگه ای که این چند وقته پررنگ شده بحثهای کوچیک ما سر جزییات هست. ما که همیشه درهر موردی توافق داشتیم و یا راحت به توافق میرسیدیم دچار بحثهای کی درست میگه و نظر من بهتره شدیم. این بحثها میتونه در هرموردی باشه. خلاصه اون نظری که میگفت مشکلات اقتصادی و بچه میتونه رابطه یک زن و شوهر را خراب کنه بنظر درسته. هرچند جوجه ما نقش مستقیمی تو این قضیه نداره. نقش بچه در واقع خستگی بچه داری و انرژی گذاشتن برای نفر سوم و کم اوردن انرژی برای روبراه کردن رابطه دو نفره تو اوضاع پر استرس کاری و اقتصادی هست. 

مطمئنم  اگه ما دچار مشکلات کاری نمیشدیم حتی نقش بچه هم صفر میشد اما امان از استرس و عدم ثبات و امنیت
پ.ن. هرگز هرگز هیچ کدوم به جدایی فکر نمیکنیم. بلکه نگران رابطه ای هستم که بعید میدونم به همین زودی و راحتی باز به وضعیت قبل برگرده. بنظرتون بعد درست شدن اوضاع اقتصادی رابطه عاشقانه ما برمیگرده؟ 

ماحصل ده سال زندگی در امریکا

حدود ۲۰ روز دیگه میشه سالگرد ورود ما به امریکا. ده ساله که امریکاییم. ده ساله که اینجا تو نیویورک سرزمین ارزوها زندگی میکنیم. به این فکر میکنم که دستاورد و محصول این همه سال زندگی تو امریکا چی بوده. چی میخواستم و چی بدست اوردم؟

باید بگم قبل مهاجرت فقط میخواستم از ایران برم. زندگی تو ایران شده بود دستی بر گلوم که راه تنفس و زندگیم را بسته بود. ظاهرا زندگی میکردم اما هر ان ارزوی رفتن داشتم. مهم نبود کجا، مهم نبود چطور. فقط میخواستم ایران نباشم. زندگیم در ایران به اخر خط رسیده بود و امیدی به تغییر و بهتر شدن زندگی ام در ایران نداشتم. اما از اون طرف هیچ نقشه راهی هم نداشتم. اصلا انگار همین بی هدفی و بی پلن و برنامگی مهمترین تفاوت ما با بقیه مهاجرها بود. بالاخره مهاجرت کردیم. مهاجرت تحصیلی و یواش یواش پیش رفتیم. مستر شد پی اچ دی، انجام کوچکترین کارها و اسکیلها از مانع تبدیل شد به روتین زندگی. بعد از ۴-۵ سال دیگه داشتیم زندگی میکردیم اما زندگی بسبک دانشجویی. هنوز مسیر و هدف بزرگی برای اینده نداشتیم. . ده سال گذشت. به کجا رسیدم؟ به کجا رسیدیم؟ درکل بیشتر از انتظارم روزهای خوب و شاد داشتیم. میشه حتی گفت سالهای شاد. اما درواقعیت خیلی کمتر از اون چیزی که میتونستیم به دست اوردیم. من خودم و زندگیم را با کسی که لاتاری برده مقایسه نمیکنم. بذار بدون تعارف  و کمی رک و بی پرده بگم. ادمی که لاتاری امریکا را میبره هم بی برنامه هست. منتها چون اسون رسیده به امریکا و هیچوقت زحمت سیستم تحصیلی را نکشیده معمولا نمیتونه کار سطح  بالا هم پیدا کنه، حوصله درس و زحمت کشیدن هم نداره. به یک شغل متوسط یا پایین رضایت میده. یعنی سخته بدون مدرک اینجا شغل با حقوق بالای ۱۰۰ پیدا کرد. اما یک اصل دیگه هم تو مهاجرت مهمه. اونهم خودباوری و  اعتماد به نفسه. ولع بدست اوردن. عادت برنده بودن. میخوام اینطور بگم اگه ادمی تو ایران حس موفقیت و برنده بودن را چشیده تو مهاجرت هم موفقه و خودش را بالا میکشه و نمیذاره زیر بار مشکلات بمونه. این ادم میدونه چطور ببره. اما اگه تو ایران هم بازنده بوده، بلد نبوده چطور خودش را بالا بکشه اینجا هم میمونه. و ما موندیم. پلن درست برای اینده نداشتیم و بدشانسی همراه همیشگی زندگیمون  وضعیت را سخت تر کرد طوری که دستاوردهامون از میانگین چیزی که میتوتست باشه خیلی کمتره و این برای هردومون عذاب اوره. راستین پیش از پیش تو طرحواره های شکست فرو رفت و من هم از بدشانسی ها تاثیر گرفتم. 
اره ده ساله اینجا زندگی میکنیم. خیلی شادتر و امن تر و اسوده تر از ایران زندگی کردیم. اما میشد خیلی بهتر بود. 
پ. ن. احساس میکنم خیلی چیزها مونده که بگم. در کل حس موفقیت و اینکه به خواسته هات درمقابل زحماتت رسیدی مهمه. مادیات مهمه چون ملاک خوبی برای اندازه گیری موفقیته. مثلا ما زندگی شاد و خوبی داشتیم و داریم اما یکساله و نیمه بشدت تحت تاثیر عدم موفقیتمون قرار گرفتیم و دیگه احساس رضایت نمیکنیم. باید هرچه زودتر شرایط را تغییر بدیم اما نمیشه. یعنی بخشیش که دست راستینه خیلی کند پیش میره و ترجیح میده تو دایره امنش بمونه و ریسک پذیریش پایین اومده و فعلا رفته تو خواب خرسی.بخش من هم با بدشانسی و تصمیمهای اشتباه درامیخته. به همون اندازه شرایط اصطهلاکی شده و داره دوتاییمون را اذیت میکنه. اما احتمالا تا شش ماه یا یکسال همینطور باشه. شاید هم اصلا درست نشه و طرحواره های شکست راستین غالب بشن. نمیدونم. 

زندگی کاری

سلام

تو پست پیش یکی دوتا کامنت گرفتم که ممکنه سوال شما هم باشه و پیشنهاد میکنم جوابم را به کامنتها بخونید.
دیگه براتون بگم زندگی فعلا رو روال سابق ادامه داره. پسرک شبها ۹ ساعت مداوم میخوابه و ما راضی هستیم. جدیدا مهد هم که میره از تو اسانسور ذوق میکنه و خوشحال بنظر میرسه. اخ قول داده بودم  یک پست راجع به بچه و بچه داری هم بنویسم. باشه برای دفعه بعد.
فلوشیپ منم تمدید میشه. اتفاقا هفته پیش یک پیشنهاد شغلی برای کارولینا شمالی داشتم که ردش کردم. به دو دلیل. یکی اینکه پیدا کردن کار برای راستین خیلی سخت تر میشه تو اون ایالت و دوم ایالتی نیست که بخواهیم دائم بمونیم.و سوم ازمایشهای خرگوشی داشت برای تولید داروهای چشمی که تصورش هم اذیتم میکنه. بله متاسفانه ساخت داروها بشدت به ازمایشهای حیوانی وابسته هست و این ازمایشها نه تنها رو موش بلکه خرگوش و سگ و میمون هم انجام میشه. خوبی فلوشیپ الانم استفاده از نرم افزارهای شبیه سازی بجای  ازمایشهای انسانی و حیوانی هست، اما همچنان داده های اولیه را از ازمایشهای انسانی میگیریم. میدونستید فلوشیپ من تو دپارتمان شبیه سازی ازمایشهای  انسانی یعنی فاز۳ کلینیکال داروهای ژنریک هست؟ ( پاپ پی کی) میدونستید کل ادمهای این بخش ۷ نفر هست بعلاوه ۴ تا فلوشیپ؟ کلا ساختار اف دی ای اینطوریه. کلی بخش تخصصی داره با ۷-۸ نفرادم تو هر بخش. یعنی شاید فکر کنید کلی ادم تو اف دی ای کار میکنن، درسته اما ساینتیست های دارویی کمن چون بخشهای دیگه مثل غذا و تجهیزات و غیره هم هست و البته  شغلهای دیگه مثل سکیوریتی، ای تی و غیره. و برخلاف ایران تنها یک اداره مرکزی اف دی ای داره با یکی دوتا شعبه کوچیک تو ایالتهای دیگه 
بگذریم بریم سر بحث خونه  
ما اگه از نیویورک بریم یا نیوجرسی خونه میگیریم یا واشنگتن دی سی یا کالیفرنیا.
راستی یادتونه من قرار بود یک برنامه شبیه سازی که کدزنی داره را یاد بگیرم و میترسیدم نتونم. ( نانمم) ببخشید فارسی مینویسم این وبلاگ دوفونت انگلیسی فارسی را با هم قبول نمیکنه. خلاصه مدتی هست که یادگرفتم و الان توش راحتم. درواقع چون زیر بناش فارماکوکینتیک هست، بنظرم راحت تر از برنامه هایی مثل ار هست. اخ که هنوز تو آر گیرم. البته مجبور هم نشدم ازش استفاده کنم منم هی درمیرم و پروسه مهارت پیدا کردن توش را عقب میندازم. 
چی میگفتم؟ اهان هیچی اینکه چندماه تا یکسال دیگه همین فلوشیپم و دپارتمانی که هستم زور نمیکنه که هرماه برم دی سی. فکر کنم اخرین بار سه چهارماه پیش بود که رفتم. و هفته دیگه هم یک روز میرم.
دیگه هیچی