My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

ناشادم

نمیدونم چرا کاملا شاد نیستم، همه چی خوبه و کم و بیش رو برنامه هست اما صد در صد احساس شادی نمیکنم، این مدت که استادم ایتالیا هست همزمان شده با تموم شدن یک فاز از ازمایشها و من هم اکثر اوقات از خونه کار کردم، ۳-۵ ساعت کار در روز و بقیه اش برنامه های دیگه، برای همین زمان بیشتری برای استراحت دارم، اما یک قسمتی از ته دلم شاد شاد نیست، نمیدونم چرا؟ شاید افسرده شدم شاید هم فقط نگران کارهای ریز و درشت اینده هستم، کارت راستین، ایران رفتن، شروع پروسه کاری راستین، بچه دار شدن، اصلا بچه دار بشیم یا نه! چی میشه چی نمیشه هایی که دیر با زود زمانش میرسه اما ذهن من درگیرشه، شاید هم یک نوع از وسواسه! حساس شده ام، خیلی زودمیرنجم، از حرفهای استادم ، از رفتار فلان دوست. جالبه حتی برای ایران رفتن هم هیجان زده و شاد نیستم، البته بشدت به یک تغییر و مسافرت احتیاج دارم و مطمئنم زمانش برسه هیجان هم میاد، برعکس من راستین میگه، حس میکنم برم ایران دلم نخواد برگردم. ازش که میپرسم چرا؟ میگه چون کار و درامد درست و حسابی تا الان نداشتم ‌و نگران اینده ام. دست و دل خودم هم به اموختن کارهای جدید نمیره، فکر کنم قسمتیش به ضد حالهای استادم باشه، بخشیش هم به پروسه چندساله مقاله چاپ کردن. میدونم استادم شیطان مسلم نیست و فقط بعضی اوقات ضد حال میزنه، میدونم کار پست داکم خیلی سنگین و ازاردهنده نیست؟ اما چرا من خوشحال نیستم. نمیدونم ، امیدوارم این ناخشنودگی  چندهفته ای موقت باشه و باز برگردم به دوران الکی خوش و خرمم

پز علمی!

داستان از اونجا شروع شد که دوسال پیش که روی پوستر مشترک با fda جایزه بردم استادم هیچ عکس العملی نشون نداد، بعد که fda شنید خواست بیشتر بدونه، جایزه خیلی بزرگی نبود جز  ۱۰٪ پوستر بهتر از کنفرانسی بودم که حدود دوهزار پوستر توش نمایش داده میشه، اما وقتی دایرکتور بخش مربوط fda خواست که با هم عکس بندازیم فهمیدیم این جور چیزها اینجا ارزش داره. تو این دوسال جایگاه من تو گرنت پیشرفت کرد، از دستیار موبور و شنونده تو میتینگهامون به طراح ازمایشها و تحلیل کننده نتایج  و پرزنت کننده تو میتینگها تبدیل شدم اما از نظر استادم همچنان دانشجویی هستم که ساینتیست خوبیه اما زبانش ضعیفه و ادمهای دیگه بخاطر زبانشونشون ارجحن. امسال که دوباره همون جایزه را بردم اول به استادم اطلاع دادم دریغ از یک تبریک. به dean of research دانشگاهمون اطلاع دادم و استادم را cc کردم کلی دین تعریف کرد اما باز استادم چیزی نگفت. سری پیش خیلی دیر به fda خبر دادیم این سری خودم به fda خبر دادم و استادم را cc کردم ……..و چی میخوام بگم؟ این که چطور عادت تعریف از خود و کارم شکل گرفت. 
میشه چیزی نگفت و همه اینها تعریف به دوخط بشه توی رزومه که شاید کمپانی که میخواد تورا استخدام بکنه بخونه یا نخونه. یا اینکه این سبک امریکایی تعریف از خود و کار و حرفه،  نه تنها تو رزومه نمود پیدا کنه بلکه به شکلهای مختلف توسط خودم گفته بشه، به اصطلاح عامیانه پز داده بشه. مسلما این حرکت برخلاف ذات خاکی بودن و عدم نمایش ما ایرانیهاست. اما یادگرفتم که این نمایش بخشی از رزومه سازی و موفقیت کاری تو جامعه هست، و توی رزومه یا مصاحبه کاری امر درستیه. با اینحال این سوال برام مطرحه، رزومه جای خود، ایا باید این نمایش تو حرف و صحبت هم جلوه پیدا کنه؟ بخصوص تو جمع ایرانیها، دوستان و فامیل؟ اگه حرفی نزنم کسی هرگز چیزی از کارم نخواهد فهمید بجز اینکه من امریکا زندگی میکنم، phd توی یکی از رشته های داروسازی گرفتم و از زندگی در امریکا راضیم. اما ایا لازمه از پیشرفتم تو کار خودم حرف بزنم؟ مسلما من مکتشف رادیو اکتیو نیستم، مسلما حتی یک محقق معروف و صاحب نظر نیستم. من فقط تو زمینه ای که کار میکنم سعی کردم بهترین خودم باشم اما ایا درست و زیباست ادم از خودش تعریف بکنه؟ دیگران چه حسی پیدا میکنن؟ نمیگن طرف از خودراضی و مغروره؟ یک جایزه برده فکر کرده نوبل برده؟ شما بگید دوستان. واقعا نمیدونم، اگه بجای من بودید چطور رفتار میکردید؟

بی زبانی و با زبانی

سلام به همه دوستهای خوبم، خوبید؟ خوشید؟ دماغتون چاقه؟

خوب براتون بگم که اوضاع منم روبراهه، کارت راستین هنوز نیومده اما داریم برنامه ریزی میکنیم که اوایل اگوست بیاییم ایران، تو سپتامبر هم که من برمیگردم و ازمایشها را از سر میگیرم و یک کنفرانس اواخر سپتامبر دارم برای پرزنت پوسترها ( احتمال میدم یک جایزه هم اونجا ببرم)  و کنفرانس سالیانه ای هم که میرفتم اکتبر، اینبار تو پنسیلوانیا هست همونی که جایزه بردم. 
امروز استادم متقاعد شد که حقوقم را اضافه کنه ( جالبه تازه میشه حقوق متعارف پست داک که توسط سازمان nih مشخص میشه) و هفته پیش هم رسما با مسافرتم به ایران موافقت کرد و حتی به fda هم اطلاع داد.هوووراااا
دیگه اینکه چندوقت پیش یک فایل صوتی که صدام را سال ۲۰۱۷ برای یک پرزنت ضبط کرده بودم گوش دادم، بعد سالهای اولی که زبانم افتضاح بود را یادم اومد، بقول نادوست زمانی که یک جمله هم بلد نبودم بگم( یاداپری راستی بود، اینرا موقعی گفت که دیگه افتاده بودم رو دور و هرماه برای fda ) پرزنت میکردم، جدا چه سختیهایی سال اول و دوم سر زبان کشیدم، دارم فکر میکنم من  اصطلاحهای لازمی مثل پول از بانک برداشتن و گذاشتن و قسطی کردن را بلد نبودم. یک نامه چند خط اداری که میخواستم بنویسم نیم ساعت وقت میذاشتم. برای یک پرزنت ساده متن را از قبل مینوشتم و دوسه روز تمرین میکردم، راستین که رسما زبان را اینجا یاد گرفت و انصافا استعداد خوب زبانی داره و چه گرامر چه مکالمه از من بهتر شده. اینرا دوستهای امریکاییمون میگن، درسته که اگه الان هم سینما میریم فقط فیلمهای اکشن میبینیم، درسته که هنوز فیلمها را با زیرنویس میبینیم و بدون زیرنویس تقریبا کریم، اما میدونم دوسه سال دیگه باز هم زبانهامون بهتر میشه. از اونجا که من به روش خودم روی کلمه اکادمیک کار می کنم، راستین هم خودبخود از روزنامه و مراوده و اینجا و اونجا یادمیگیره. خوب حق مطلب درمورد زبان با این پست کامل ایراد نشد اما فعلا اینرا داشته باشید تا یکبار مفصلتر راجع به پیشرفت زبانمون تا الان بگم  
 

چمدون

از کمپینگ، تفریح مورد علاقه امون برگشتیم، وقت خوابه و فردا هفته کاری دیگه ای درپیشه. کمپ که بودیم راستین گفت یک سایت بزرگ ( وودبری کامن ) با همه برندهای معروف نزدیکمونه میخوای یک سر بزنیم، سر زدیم و ناگهان خودمون را در حال چمدون خریدن یافتیم. ۵ سال پیش که برگشتیم امریکا چمدونمون خراب شده بود و بخاطر کمبود جا، خرید چمدون را گذاشته بودیم برای روزهای نزدیک به ایران رفتن، ظاهرا این روز رسیده چون ما که چمدونمون را خریدیم، اونهم سه تا :)) کارت من در حال پست شدنه ولی هنوز خبری از کارت راستین نیست اما حدس میزنیم تا دوهفته دیگه اونهم کارت دار بشه، یکی از کارهایی که باید قبل رفتن انجام بدم اینه که قرارداد پست داکم را رسمی کنم، میخوام برای استادم شرط بذارم که از پارسال تابستون که غیر رسمی پست داک را شروع کردم، تاریخ شروع کارم را بذاره. شرط دوم هم حقوق مناسب هست.  تو این هفته به استادم نامه مینویسم و امیدوارم بی بهونه قبول کنه. در مورد ایران رفتن هم قبلا بهش گفتم. اولش شروع کرد به بهونه اوردن اما محکم ایستادم که من از ۲۰۱۶ که ازمایشگاهت بودم تعطیلات نرفتم. کوتاه اومد، هرچند میشناسمش و احتمالا دوباره که بحث رفتنم بشه باز سنگ اندازی میکنه. همینطوریش من و راستین جدا میریم چون راستین قراره یکماه بیشتر از من بمونه و سفر من کوتاهتره. تا اون موقع هم یک گزارش کار از سال اول گرنت و سه تا پوستر باید اماده کنم، و بک ازمایش پری کلینیکال دیگه داشته باشم، حسابی سرم شلوغه، جالبه فکر میکردم بعد از دفاع کارهام کمی روتین تر میشه اما همچنان هرهفته برنامه خودش را داره و خبری از روتین نیست، حسنش اینه خسته کننده نمیشه چون تنوع داره، بدیش اینه همیشه ذهنت درگیر چک مارک زدن برنامه های پیش رو و گذشته هست. راستی باز یکی دیگه از پوسترهام جایزه خوبی برد. انصافا ریسرچی که دارم کار میکنم خیلی زمینه پیشرفت و نو اوری داره و البته خوب همین دلیل اصلی بود که من قبول کردم پست داک هم بمونم و گرنت را ول نکنم، نمیدونم شاید کمی هم رو این تحقیق تعصب پیدا کردم ؛) خوب دوستان وقت خوابه. شب و روز همگی بخیر 

این روزها

سلام به همه من بازم تو‌متروام و فرصت کردم براتون بنویسم، شاید یکی از دلایلی که کمتر فرصت میکنم بنویسم این باشه که با دوچرخه طی طریق میکنم و باید عادت مترو نویسی ام را با یک عا‌دت دیگه جایگزین کنم. 

جونم براتون بگه که زندگی مثل همیشه هست اما بعد از دفاع سعی کردم تعادل بیشتری به زندگیم بدم. بیشتر اوقات اخر هفته ها و اخر شبها اصلا کار نمیکنم، لپ تاپ را جمعه میبندم و تا دوشنبه صبح باز نمیکنم. شبها هم سعی میکنم بعد از ۷ شب دیگه کار نکنم و میشینم پای تلویزیون، راستی نقاشی را هم شروع کردم و فعلا جدی دارم کار میکنم، عکسش را میذارم تو اینستا، جالبه روزی که میخواستم قلم را دست بگیرم و ساده ترین کار یعنی ترکیب سیاه و سفید را انجام بدم، حتی نمیدونستم چطور باید قلم را دستم بگیرم، اولین کار یک کار سیاه و سفید بود یک کوزه و لیوان و من نگاه میکردم و وحشت کرده بودم چطور شروع کنم و چطور میتونم این شکل را دربیارم اما بعد از چند دقیقه کار، فهمیدم این کار هم مثل هر کار نکرده ای قدم اولش سخت و غیر ممکن بنظر میاد اما به محض اینکه قدم اول را برداری حتی اگه از وحشت قالب تهی کرده باشی قدمهای بعدی پشتش میاد. 
الان هم از دیدار دوستی میام، دختری استرالیایی که توی یک ازمایشگاه دیگه کار میکنه( فارماکودینامیک) هفته پیش بهم مسیج داد که میتونیم هم را ببینیم و احتیاج به مشاوره ات دارم و توی تزم گیر کردم و افسرده شدم. برام عجیب بود چون ما تا الان فقط یک سلام علیک داشتیم و البته خیلی خوشحال شدم. زمینه ریسرچش با من خیلی فرق داره و داستان این نبود که تخصصی کمکش کنم احتیاج داشت که مسیر کلی را بهش نشون بدم و امید بدم ، الان که ساعت را نگاه میکنم میبینم ۳ ساعته حرف میزدیم و هردو کاملا لذت بردیم، اون از شکستهاش تو تزش گفت منم از ناراحتیم استادم. خوشحالم که دوست جدیدی پیدا کردم و تونستم کمکی هم باشم، خوب من رسیدم ایستگاه و خداحافظ تا مترو سواری دیگه:)
رسیدم خونه اما گفتم یک چند خط دیگه هم اضافه کنم، میدونید که من از پارسال تابستون حقوق پست داک را میگیرم، حقوق پست داک از حقوق یک ادم با مدرک مستر هم کمتره اما مسلما بیشتر از ۵۰۰ دلاری هست که ماهانه دانشگاه بعنوان هزینه زندگی میداد، همین تغییر حقوق من باعث شده کلی روند زندگیمون فرق کنه، قبلا رستوران رفتن برنامه لاکچری برامون حساب میشد، برنامه های اخر هفته امون تفریحهای نسبتا کوچیک و کم هزینه کوچیک بود، ترجیح میدادیم سینمای لوکال منطقه را بریم تا فلان سینمای فانتزی. اما الان راحتتر و بدون حساب کتاب میتونیم برنامه برای اخر هفته هامون بگذاریم، و دارم فکر میکنم روزی که هردوی ما حقوق عادی بگیریم چقدر زندگی امون فرق میکنه. چرا اینها را نوشتم. چون شما همراه روزهای سخت مهاجرتم بودید، بنظرم حقتونه که بدونید روزهای امروزم چطور میگذره. اگه روزهایی که سنگ صبورم بودید و غر زدم و از سختیها گفتم را بودید و شنیدید باید الان هم براتون بگم که چقدر راضی و خوشحالم. چقدر بیشتر از ته دل میخندم، و‌اخر هفته ها چقدر خوش میگذره و این روزها اسمان افتابی و درخشانه. ممنونم که همیشه بودید و هستید

ببر

سلام، امروز قراره نمایشگاهی بریم که مدتها بود منتظرش بودم اما با برخورد زشت دیروز استادم نه تنها ذوقی نمونده بلکه فکرم مثل بک صخره سنگین شده که توانایی انجام کاری را ندارم. موضوع برای من برخورد زشت استادم نیست، بلکه این سوال برام پیش اومده چطور رفتار کنم که یک فرد بخودش اجازه چنین برخوردی را نده. جواب این سوال را ندارم و برای همین صحنه توهین استادم و زشت حرف زدنش و واکنش من بارها و بارها از دیروز تو ذهنم تکرار میشه. به نادوست فکر میکنم که استادم عملا ازش حساب میبره و مثل موم تو دست نادوست گیر کرده. استادم زنی هست ایتالیایی، خودخواه، جنسیت پرست و با اعتماد به نفس پایین درمقابل نیروهای بالاتر از خودش. کسی که به بکارگیری حداکثری از یک نیرو ( جنبه منفی) اعتقاد داره یعنی اگه طرف روی خوش نشون بده بار تریلی را روش سوار میکنه. و برعکس اگه‌ اهل لگد پرانی و جفتک پرانی باشه فاصله ایمن را رعایت میکنه که گزندی بهش وارد نشه. مثال خودم و نادوست، که بار تریلی را بدوش میکشم و اگه پای راستم را زودتر حرکت بدم و یا بگم فلان بار فلان برچسب را داره و یا بهتره فلان جا خالی کنیم، به زشترین شکل ریاست خودش را به رخم میکشه. و مثلا نادوست که بسیار لگد پران و‌ چموش هست، حتی وقتی تو مرتع گلها را به دندون بکشه، استادم ندید میگیره و ترجیح میده همه جوره کمترین اصطکاک را باهاش داشته باشه. مثال خنده داری را شروع کردم اما بنظرم به درستی وضعیت الان منرا نشون میده. حالا سوال من این هست چطور میتونم از قالب اسب نجیب دربیام که کسی به خودش اجازه نده برخورد زشت و غیر محترمانه ای باهام داشته باشه. متاسفانه شخصیت محترمی دارم. بقول خارجی های اینجا. نقیصه هست. نقیصه. خوب نیست. نمیخوام اسب نجیب باشم. میخوام ببری باشم که کسی اجازه بی احترامی بخودش نده. چطور، نمیدونم!

ثبات و تغییر

سلام به همه دوستان، مدتی هست ننوشتم اما فکر کنم دیگه دستتون اومده باشه که وقتی نمینویسم یعنی همه چیز طبق روال سابق هست و تغییراتی تو زندگیمون نبوده. این به این معنی هست که هنوز منتظر رسیدن کمبو کارتیم و فعلا نه من تونستم رسما قرارداد پست داک را بنویسم و نه راستین تونسته بره ایران. بچه دار هم نشدیم هرچند کاملا سالمیم. راستی اینترویو اون شرکت را هم رفتم، برخلاف تصورم اتفاقا شغل خیلی خوبی هم بود، هم  کارش فارماکوکینتیک بود که من بلد هستم هم دارویی که میسنجیدن یک جور اصلاح ژن بودکه چیز جدیدی برای یاد گرفتن من بود، متاسفانه بخاطر پست داک غیر مستقیم نه گفتم چون اونها انتظار داشتن تااخر سال میلادی برم. و من بخاطر پست داک نمیتونستم، هرچند قرار شد اگه سال دیگه پوزیشنی خالی شد خبرم کنن. دیگه اینکه تاحالا دوتا ازمایش پری کلینیکال داشتم( ازمایش خرگوشی) نتایج خیلی جالبه و کلی کشف جدید، کشف کلمه بزرگیه برای دستاوردهامون اما برای من این نتایج به اندازه کشف گنج ارزش داره، استادم و اف دی ای بشدت از نتایج راضی هستن. خودم عاشق اون کشف اندازه گیری متابولیتهای  پوستم و بیصبرانه منتظر روزی هستم که شروع به نوشتن مقاله در موردش بکنم. موضوع بعدی، امشب داشتم مجموعه سری لخت و ترسیده را میدیدم، جدا از مجموعه که هدفش نشون دادن بقا یک سری ادم تو محیطهای طبیعی هست چیز دیگه ای توجهم را جلب کرد که باعث شد دست به قلم بشم، توی یکی از سری های این مجموعه شش تا دختر بود، یکی فوق العاده مثبت، یکی شوخ طبع، سه تا زیبا و بی اشکال اما نوترال و یکی با شخصیت منفی. خوب تو روز اول همه بی عیب بنظر میرسیدن اما تو سیر چالشهاشون در طی چهل روز یکی یکی شخصیتهاشون را به معرض نمایش گذاشتن. این بخش باعث شد از خودم بپرسم من بیشتر شبیه کدوم شخصیت هستم؟  از جوابم مطمئن نیستم، ادم خیلی خوبه یا نوتراله یا منفی؟ فقط میدونم اون شوخ طبعه نیستم. از هرکدوم از شخصیتهایی که گفتم یکی دواخلاقی تو خودم دیدم، سوال بعدی، میخوام کدوم باشم؟ جالبه شاید باور نکنید اما نمیخوام شخصیت کاملا مثبت باشم چون از بچگی همیشه شنیدم تو چقدر ساده ای، چقدر صادقی چقدر مهربونی و این خصایص برای من امتیاز ممتازی نیست. بیشتر دوست دارم دختر قوی و کاملی باشم، یعنی عین همون نوترالها. جالبه یکی از خصایص ادم منفی سریال را هم تو خودم دیدم که منرا ترسوند.برای همین تصمیم دارم رو این اخلاقم کار کنم و این خصوصیت را بذارم کنار. اولین قدم  برای تغییر،  شناخت و دوم خواستن هست. بعد توجه واگاهی.و بعد تبدیل کردنش به عادت.  هفته دیگه تولدمه و قراره جشن ۴۴ سالگیم را بگیرم،چندتا از دوستهای ایرانیمون را دعوت کردیم و یک مصری که دوست پسر ایکا هست، جای همه شما دوستان خالی. از هفته دیگه هم کلاسهای نقاشیم شروع میشه. ببینیم اون علاقه چندساله واقعی هست یا نه. شب و روز همه شما دوستان بخیر

زمان بندی قدم بعدی



دیروز ازمایش پری کلینیکال داشتم، ساعات طولانی ازمایش بکنار، استرس ذاتی این نوع ازمایش هم یکطرف. عملا روز بعد ازمایش،  احساس ادمی را دارم که از یک مریضی بیرون اومده باشه و با همین حال باید برم سونوگرافی خرگوش خانم ( بعله منم یاد اون انیمیشن ترند می افتم اما تو اینستا توضیح دادم از نیاز فعلی بشر به ازمایش روی حیوان و انسان برای توسعه علم)، اوه رشته کلامم در مورد این بحث پاره شد. برگردیم، استادم چند روز پیش داشت توضیح میداد چطور برام خواب ماهی سه ازمایش پری کلینیکال دیده و چه هدفهایی از ازمایش مد نظرشه. پشت ماسک لبخند تلخی زدم و تو دلم گفتم واقعا من قراره یک سال دیگه طبق این برنامه سنگین این کار طاقت فرسا را انجام بدم؟ بعد از سالها کار با استادم اخلاقش دستمه و میدونم یک خساست ذاتی تو وجودشه که از یک ادم یا نیرو نهایت استفاده را بکنه که روی منم همین دید را داره. سه دلیل برای قبول پست داک داشتم، بچه دار شدن بخاطر انعطاف پذیری زمانی پست داک، علاقه ای که به ریسرچم داشتم که بنظرم دریچه ای هست بسمت ناشناخته ها و وضعیت گرین کارت. الان دیگه هیچ کدوم برام انگیزه نیست، گرین کارت خوشبختانه داره حل میشه، بچه دار شدن معلوم نیست و لذت دستاوردهای علمی با دست قدرنادانی استادم و تخریب های کوچیک روحیش از بین رفته. خلاصه با این احوالات تو ذهنم دارم برنامه حرکت و تغییر بعدی را میچینم. خیلی زوده به استادم خبر بدم چون به خاطر شرایطم خودم هم نمیدونم کی! اما بنظرم تا اخر سال بهتره این پست داک را تموم کنم و برم سراغ کار واقعی. میدونم اون هم چالشهای خودش را داره. رییسهای جدید، فشارهای کاری جدید. استرسهای جدید.  اما وقتشه که دوره این ازمایشها که سالهاست درگیرشم و عملا یادگیری خاصی بهم اضافه نمیکنه و تکراری و زوری و طاقت فرسا و خسته کننده برام شده را تموم کنم. برای همین امروز صبح که باز یک درخواست کاری بهم پیشنهاد شد، برای مصاحبه قبول کردم. کمپانی کوچیکی تو بوستون هست که محقق فارماکوکینتیک میخوان. لینکدین پروفایل خوبی دارم و به مدد اسمهای قلنبه سلنبه کار با fda هفته ای چندتا پیشنهاد کاری کوچیک، گاها بزرگ و یا غیر مرتبط میگیرم که تاحالا یا جواب نمیدادم یا اگه خیلی لقمه بزرگی بوده میگفتم درگیر پست داک هست و بعدا. اما امروز گفتم باشه بریم مصاحبه. نه اینکه بخوام قبول کنم، که ترجیحم کمپانی خیلی بزرگ هست( شغلها تو کمپانی های کوچیک معمولا مدل اچار فرانسه هست که ممکنه همه چیز تو فیلدت کارکنی، تو کمپانیهای بزرگ کار کاملا تخصصی میاد زیر دستت). کلا این مصاحبه، تمرین و‌شروعی هست برای  رفتن به مرحله بعدی. 

اردیبهشت، هفت سال بعد

یکی دوبار براتون نوشتم اما انقدر پر از غر بود که پست نکردم، گذاشتم که خاطره چندتا اتفاق نرمال بد کمرنگ بشه وبیام، چرا میگم نرمال، چون نمیشه که همیشه کار و زندگی ادم کاملا گل و بلبل باشه و فراز و نشیب بخشی از حقیقت کار و زندگی هست. من هم یک مدتی از دست سوپروایزرم خیلی حرص خوردم، دوهفته ای گذشت که به یاد بیارم، برای هرچیزی به اندازه اهمیتش حرص بخورم، البته فقط حرص و غصه ونه شادی که معتقدم نباید برای شادی حد و حدود تعیین کرد. دوهفته لازم داشتم که بیاد بیارم چقدر همه چیز خوبه، که هفت سال پیش این موقع ایران بودم و تازه پذیرشم اومده بود و همزمان جواب رد از دانمارک شنیده بودم و یا داشتم همزمان برای دانمارک اقدام میکردم؟!  بهرحال خوشبختانه دانمارک نشد، برادرم داشت میرفت کانادا و من  اون روزها پر از ابهام و استرس بابت اینده بودم، وقت سفارت میگرفتیم و شدیدا درگیر استرس بودیم.  روز تولد همسرم جلو مادرش مشتم را کوبیدم رو میز و گفتم من از ایران میرم و اون روز شد یکی از خاطرات تلخ من و راستین، غم پیچید تو چشمهای مادر راستین و خود راستین و من شرمنده و خسته و‌ عصبانی از از فشار روحی سالها تلاش و نشدن برای رفتن از ایران. یادتون میاد چه سال اول سختی داشتیم؟ چه ماه اول جهنمی؟ تا یکی دوسال حتی مطمئن نبودم امریکا بهتره و پس ذهنم به کانادا فکر میکردم و زندگی خودم را با زندگی برادرم مقایسه میکردم. یادتون میاد چقدر نگران زبان و اینده بودم؟ اینکه چطور میخواهم به کار برسم و کمپانی  که برام گرین کارت اقدام کنه؟! اون اوایل اصلا فکرش را هم نمیکردم بعد از شش سال و نیم منتظر رسیدن گرین کارت باشم اونهم از طریق تحقیق و ریسرچ خودم. ای ول دست مریزاد به خودم. میدونم سالیانه خیلیها niw گرین کارت میگیرن اما با توجه به اینکه من واقعا تا دوسه سال اول اومدن به امریکا حتی فکر نمیکردم بتونم کار درست و درمون بگیرم چه برسه به اینکه از طریق خودم گرین کارت بگیرم راه و‌مسیر باورنکردنی اومدم. ده روز دیگه داریم میریم برای بایومتریک و تا کمتر از یکماه بعدش راستین هم اجازه کار میگیره. محشره، بینهایت شیرینه. اره دوهفته لازم بود که ذهنم را از جزییات منحرف کنم و اصل قضیه را ببینم، این که جدیدا عصرها که میام خونه، راحت ول میشم جلوی تلویزیون، اخرهفته ها سعی میکنم لای لپ تاپ را باز نکنم( البته اگه استادم با ایمیلهای شب و اخر هفته اش بذاره) اینکه ذهنم اسوده هست. ارامش و شادی قلبی مدتهااست میزبان خونه دلمون شده. هردو راضیم و خشنود و چندماهی هست راستین را شاد و‌خندون‌ میبینم. زمین تا اسمون تفاوت. صد در صد نیست و تازه شروع مسیریم اما تهش روشنه و خود مسیر هم زیبا شده و ما یاد گرفتیم از طی مسیر، خاکی یا اسفالت. سبز یا خشک لذت ببریم. البته سبزیش بیش باد  :)))
یواش یواش یک مدت دیگه هم خودم را جمع و جور میکنم و میرم سراغ برنامه هایی که برای خودم درنظر دارم، نقاشی، امتحان تافل برای پیش درامد امتحانهای داروسازی، اما تا اون موقع از تجدید قوا لذت میبرم. و یواش یواش خستگیها را میشورم و میذارم کنار، هرموقع هم سوپروایزرم رفت رو اعصابم برای خودم فواید پست داک را یاداوری میکنم و زیر لب میگم مهم اینه که تغییرات خوبه که منتظرمون هست:)

سن و سال

من یکی از کسانی هستم که بشدت مخالف بهونه سازی بخاطر سن و سالم، تو خیلی چیزها فکر میکنم سن و سال فقط یک عدد هست و ادمیزاد اگه بخواد میتونه. تو مورد بچه اوری، سن ممکنه یکم چالش بشه اما من اونرا هم بعنوان چالشهای زندگی قبول کردم، بنظرم اگه نشد راههای درمانی، اگه بازم نشد به سرپرستی گرفتن بچه. اما موردی هست که همیشه جمله ام را اینطور شروع کردم انگار سن و سال ادم که بالا میره....... یعنی جز معدود مواردی هست که به سن و سال ربطش میدم، حالا از نظر من اون چیه؟ تحمل کردن رفتارها و اخلاقهای ناشایست ادمها. البته الان که فکرش را میکنم باید جمله ام را اینطور شروع کنم انگار سن و سالمون ( من و راستین) که بالا میره، یا تجربه ام که زیاد میشه....... بعله، نمیدونم این خلق و خو از کجا داره سر و کله اش پیدا میشه اما قضیه اینه نمیتونم از رفتار زشت یا گفتار زشت ادمها راحت عبور کنم و بقولی زیر سیبیلی رد کنم بخصوص که بدونم اون ادمها سن کافی برای تجربه داشتن و اگاهی دارن، رو این حساب شده که ادمهای بیشتر و بیشتری از زندگیمون خط میخورن و دایره دوستهامون کوچیک و کوچیکتر میشه که مغایر با اون یکی اخلاق من یعنی معاشرت با ادمها هست. یادمه تو دهه بیست یا سی که بودم همیشه از اینکه چرا غیر از همسر، هیچ دوست صمیمی پیدا نمیکنم که بتونم از همه چی براش بگم شاکی بودم. الان این واقعیت را قبول کردم که تعداد ادمهایی که همچین دوست صمیمی دارن خیلی خیلی کمه و من خوش شانس هستم که همسر هم دوستمه و‌بدشانس هستم که دوست دیگه ای به این نزدیکی ندارم، الان هم باید این واقعیت را قبول کنم که هیچ ادمی کامل نیست و باید هران اماده باشم که یک حرف یا رفتار ناپسند ازشون ببینم که کلی تو ذوقمون بخوره و دل ازرده بشیم. شاید هم برای محافظت از احساساتم  باید از نزدیک شدن به ادمها پرهیز کنم و یک فاصله بذارم که فرصت اگاهانه یا نااگاهانه ازار رساندن را نداشته باشن، من رسیدم ایستگاه