My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

ثبات و تغییر

سلام به همه دوستان، مدتی هست ننوشتم اما فکر کنم دیگه دستتون اومده باشه که وقتی نمینویسم یعنی همه چیز طبق روال سابق هست و تغییراتی تو زندگیمون نبوده. این به این معنی هست که هنوز منتظر رسیدن کمبو کارتیم و فعلا نه من تونستم رسما قرارداد پست داک را بنویسم و نه راستین تونسته بره ایران. بچه دار هم نشدیم هرچند کاملا سالمیم. راستی اینترویو اون شرکت را هم رفتم، برخلاف تصورم اتفاقا شغل خیلی خوبی هم بود، هم  کارش فارماکوکینتیک بود که من بلد هستم هم دارویی که میسنجیدن یک جور اصلاح ژن بودکه چیز جدیدی برای یاد گرفتن من بود، متاسفانه بخاطر پست داک غیر مستقیم نه گفتم چون اونها انتظار داشتن تااخر سال میلادی برم. و من بخاطر پست داک نمیتونستم، هرچند قرار شد اگه سال دیگه پوزیشنی خالی شد خبرم کنن. دیگه اینکه تاحالا دوتا ازمایش پری کلینیکال داشتم( ازمایش خرگوشی) نتایج خیلی جالبه و کلی کشف جدید، کشف کلمه بزرگیه برای دستاوردهامون اما برای من این نتایج به اندازه کشف گنج ارزش داره، استادم و اف دی ای بشدت از نتایج راضی هستن. خودم عاشق اون کشف اندازه گیری متابولیتهای  پوستم و بیصبرانه منتظر روزی هستم که شروع به نوشتن مقاله در موردش بکنم. موضوع بعدی، امشب داشتم مجموعه سری لخت و ترسیده را میدیدم، جدا از مجموعه که هدفش نشون دادن بقا یک سری ادم تو محیطهای طبیعی هست چیز دیگه ای توجهم را جلب کرد که باعث شد دست به قلم بشم، توی یکی از سری های این مجموعه شش تا دختر بود، یکی فوق العاده مثبت، یکی شوخ طبع، سه تا زیبا و بی اشکال اما نوترال و یکی با شخصیت منفی. خوب تو روز اول همه بی عیب بنظر میرسیدن اما تو سیر چالشهاشون در طی چهل روز یکی یکی شخصیتهاشون را به معرض نمایش گذاشتن. این بخش باعث شد از خودم بپرسم من بیشتر شبیه کدوم شخصیت هستم؟  از جوابم مطمئن نیستم، ادم خیلی خوبه یا نوتراله یا منفی؟ فقط میدونم اون شوخ طبعه نیستم. از هرکدوم از شخصیتهایی که گفتم یکی دواخلاقی تو خودم دیدم، سوال بعدی، میخوام کدوم باشم؟ جالبه شاید باور نکنید اما نمیخوام شخصیت کاملا مثبت باشم چون از بچگی همیشه شنیدم تو چقدر ساده ای، چقدر صادقی چقدر مهربونی و این خصایص برای من امتیاز ممتازی نیست. بیشتر دوست دارم دختر قوی و کاملی باشم، یعنی عین همون نوترالها. جالبه یکی از خصایص ادم منفی سریال را هم تو خودم دیدم که منرا ترسوند.برای همین تصمیم دارم رو این اخلاقم کار کنم و این خصوصیت را بذارم کنار. اولین قدم  برای تغییر،  شناخت و دوم خواستن هست. بعد توجه واگاهی.و بعد تبدیل کردنش به عادت.  هفته دیگه تولدمه و قراره جشن ۴۴ سالگیم را بگیرم،چندتا از دوستهای ایرانیمون را دعوت کردیم و یک مصری که دوست پسر ایکا هست، جای همه شما دوستان خالی. از هفته دیگه هم کلاسهای نقاشیم شروع میشه. ببینیم اون علاقه چندساله واقعی هست یا نه. شب و روز همه شما دوستان بخیر

زمان بندی قدم بعدی



دیروز ازمایش پری کلینیکال داشتم، ساعات طولانی ازمایش بکنار، استرس ذاتی این نوع ازمایش هم یکطرف. عملا روز بعد ازمایش،  احساس ادمی را دارم که از یک مریضی بیرون اومده باشه و با همین حال باید برم سونوگرافی خرگوش خانم ( بعله منم یاد اون انیمیشن ترند می افتم اما تو اینستا توضیح دادم از نیاز فعلی بشر به ازمایش روی حیوان و انسان برای توسعه علم)، اوه رشته کلامم در مورد این بحث پاره شد. برگردیم، استادم چند روز پیش داشت توضیح میداد چطور برام خواب ماهی سه ازمایش پری کلینیکال دیده و چه هدفهایی از ازمایش مد نظرشه. پشت ماسک لبخند تلخی زدم و تو دلم گفتم واقعا من قراره یک سال دیگه طبق این برنامه سنگین این کار طاقت فرسا را انجام بدم؟ بعد از سالها کار با استادم اخلاقش دستمه و میدونم یک خساست ذاتی تو وجودشه که از یک ادم یا نیرو نهایت استفاده را بکنه که روی منم همین دید را داره. سه دلیل برای قبول پست داک داشتم، بچه دار شدن بخاطر انعطاف پذیری زمانی پست داک، علاقه ای که به ریسرچم داشتم که بنظرم دریچه ای هست بسمت ناشناخته ها و وضعیت گرین کارت. الان دیگه هیچ کدوم برام انگیزه نیست، گرین کارت خوشبختانه داره حل میشه، بچه دار شدن معلوم نیست و لذت دستاوردهای علمی با دست قدرنادانی استادم و تخریب های کوچیک روحیش از بین رفته. خلاصه با این احوالات تو ذهنم دارم برنامه حرکت و تغییر بعدی را میچینم. خیلی زوده به استادم خبر بدم چون به خاطر شرایطم خودم هم نمیدونم کی! اما بنظرم تا اخر سال بهتره این پست داک را تموم کنم و برم سراغ کار واقعی. میدونم اون هم چالشهای خودش را داره. رییسهای جدید، فشارهای کاری جدید. استرسهای جدید.  اما وقتشه که دوره این ازمایشها که سالهاست درگیرشم و عملا یادگیری خاصی بهم اضافه نمیکنه و تکراری و زوری و طاقت فرسا و خسته کننده برام شده را تموم کنم. برای همین امروز صبح که باز یک درخواست کاری بهم پیشنهاد شد، برای مصاحبه قبول کردم. کمپانی کوچیکی تو بوستون هست که محقق فارماکوکینتیک میخوان. لینکدین پروفایل خوبی دارم و به مدد اسمهای قلنبه سلنبه کار با fda هفته ای چندتا پیشنهاد کاری کوچیک، گاها بزرگ و یا غیر مرتبط میگیرم که تاحالا یا جواب نمیدادم یا اگه خیلی لقمه بزرگی بوده میگفتم درگیر پست داک هست و بعدا. اما امروز گفتم باشه بریم مصاحبه. نه اینکه بخوام قبول کنم، که ترجیحم کمپانی خیلی بزرگ هست( شغلها تو کمپانی های کوچیک معمولا مدل اچار فرانسه هست که ممکنه همه چیز تو فیلدت کارکنی، تو کمپانیهای بزرگ کار کاملا تخصصی میاد زیر دستت). کلا این مصاحبه، تمرین و‌شروعی هست برای  رفتن به مرحله بعدی. 

اردیبهشت، هفت سال بعد

یکی دوبار براتون نوشتم اما انقدر پر از غر بود که پست نکردم، گذاشتم که خاطره چندتا اتفاق نرمال بد کمرنگ بشه وبیام، چرا میگم نرمال، چون نمیشه که همیشه کار و زندگی ادم کاملا گل و بلبل باشه و فراز و نشیب بخشی از حقیقت کار و زندگی هست. من هم یک مدتی از دست سوپروایزرم خیلی حرص خوردم، دوهفته ای گذشت که به یاد بیارم، برای هرچیزی به اندازه اهمیتش حرص بخورم، البته فقط حرص و غصه ونه شادی که معتقدم نباید برای شادی حد و حدود تعیین کرد. دوهفته لازم داشتم که بیاد بیارم چقدر همه چیز خوبه، که هفت سال پیش این موقع ایران بودم و تازه پذیرشم اومده بود و همزمان جواب رد از دانمارک شنیده بودم و یا داشتم همزمان برای دانمارک اقدام میکردم؟!  بهرحال خوشبختانه دانمارک نشد، برادرم داشت میرفت کانادا و من  اون روزها پر از ابهام و استرس بابت اینده بودم، وقت سفارت میگرفتیم و شدیدا درگیر استرس بودیم.  روز تولد همسرم جلو مادرش مشتم را کوبیدم رو میز و گفتم من از ایران میرم و اون روز شد یکی از خاطرات تلخ من و راستین، غم پیچید تو چشمهای مادر راستین و خود راستین و من شرمنده و خسته و‌ عصبانی از از فشار روحی سالها تلاش و نشدن برای رفتن از ایران. یادتون میاد چه سال اول سختی داشتیم؟ چه ماه اول جهنمی؟ تا یکی دوسال حتی مطمئن نبودم امریکا بهتره و پس ذهنم به کانادا فکر میکردم و زندگی خودم را با زندگی برادرم مقایسه میکردم. یادتون میاد چقدر نگران زبان و اینده بودم؟ اینکه چطور میخواهم به کار برسم و کمپانی  که برام گرین کارت اقدام کنه؟! اون اوایل اصلا فکرش را هم نمیکردم بعد از شش سال و نیم منتظر رسیدن گرین کارت باشم اونهم از طریق تحقیق و ریسرچ خودم. ای ول دست مریزاد به خودم. میدونم سالیانه خیلیها niw گرین کارت میگیرن اما با توجه به اینکه من واقعا تا دوسه سال اول اومدن به امریکا حتی فکر نمیکردم بتونم کار درست و درمون بگیرم چه برسه به اینکه از طریق خودم گرین کارت بگیرم راه و‌مسیر باورنکردنی اومدم. ده روز دیگه داریم میریم برای بایومتریک و تا کمتر از یکماه بعدش راستین هم اجازه کار میگیره. محشره، بینهایت شیرینه. اره دوهفته لازم بود که ذهنم را از جزییات منحرف کنم و اصل قضیه را ببینم، این که جدیدا عصرها که میام خونه، راحت ول میشم جلوی تلویزیون، اخرهفته ها سعی میکنم لای لپ تاپ را باز نکنم( البته اگه استادم با ایمیلهای شب و اخر هفته اش بذاره) اینکه ذهنم اسوده هست. ارامش و شادی قلبی مدتهااست میزبان خونه دلمون شده. هردو راضیم و خشنود و چندماهی هست راستین را شاد و‌خندون‌ میبینم. زمین تا اسمون تفاوت. صد در صد نیست و تازه شروع مسیریم اما تهش روشنه و خود مسیر هم زیبا شده و ما یاد گرفتیم از طی مسیر، خاکی یا اسفالت. سبز یا خشک لذت ببریم. البته سبزیش بیش باد  :)))
یواش یواش یک مدت دیگه هم خودم را جمع و جور میکنم و میرم سراغ برنامه هایی که برای خودم درنظر دارم، نقاشی، امتحان تافل برای پیش درامد امتحانهای داروسازی، اما تا اون موقع از تجدید قوا لذت میبرم. و یواش یواش خستگیها را میشورم و میذارم کنار، هرموقع هم سوپروایزرم رفت رو اعصابم برای خودم فواید پست داک را یاداوری میکنم و زیر لب میگم مهم اینه که تغییرات خوبه که منتظرمون هست:)

سن و سال

من یکی از کسانی هستم که بشدت مخالف بهونه سازی بخاطر سن و سالم، تو خیلی چیزها فکر میکنم سن و سال فقط یک عدد هست و ادمیزاد اگه بخواد میتونه. تو مورد بچه اوری، سن ممکنه یکم چالش بشه اما من اونرا هم بعنوان چالشهای زندگی قبول کردم، بنظرم اگه نشد راههای درمانی، اگه بازم نشد به سرپرستی گرفتن بچه. اما موردی هست که همیشه جمله ام را اینطور شروع کردم انگار سن و سال ادم که بالا میره....... یعنی جز معدود مواردی هست که به سن و سال ربطش میدم، حالا از نظر من اون چیه؟ تحمل کردن رفتارها و اخلاقهای ناشایست ادمها. البته الان که فکرش را میکنم باید جمله ام را اینطور شروع کنم انگار سن و سالمون ( من و راستین) که بالا میره، یا تجربه ام که زیاد میشه....... بعله، نمیدونم این خلق و خو از کجا داره سر و کله اش پیدا میشه اما قضیه اینه نمیتونم از رفتار زشت یا گفتار زشت ادمها راحت عبور کنم و بقولی زیر سیبیلی رد کنم بخصوص که بدونم اون ادمها سن کافی برای تجربه داشتن و اگاهی دارن، رو این حساب شده که ادمهای بیشتر و بیشتری از زندگیمون خط میخورن و دایره دوستهامون کوچیک و کوچیکتر میشه که مغایر با اون یکی اخلاق من یعنی معاشرت با ادمها هست. یادمه تو دهه بیست یا سی که بودم همیشه از اینکه چرا غیر از همسر، هیچ دوست صمیمی پیدا نمیکنم که بتونم از همه چی براش بگم شاکی بودم. الان این واقعیت را قبول کردم که تعداد ادمهایی که همچین دوست صمیمی دارن خیلی خیلی کمه و من خوش شانس هستم که همسر هم دوستمه و‌بدشانس هستم که دوست دیگه ای به این نزدیکی ندارم، الان هم باید این واقعیت را قبول کنم که هیچ ادمی کامل نیست و باید هران اماده باشم که یک حرف یا رفتار ناپسند ازشون ببینم که کلی تو ذوقمون بخوره و دل ازرده بشیم. شاید هم برای محافظت از احساساتم  باید از نزدیک شدن به ادمها پرهیز کنم و یک فاصله بذارم که فرصت اگاهانه یا نااگاهانه ازار رساندن را نداشته باشن، من رسیدم ایستگاه 

نیمچه پست



سلام به همراهان و دوستهای خوبم،
خوب تو پست پیش کمی با مشکلات و دغدغه های ریسرچ و تحقیق من اشنا شدید،خوب از اونروز داده های بیشتری انالیز کردم و مشخص شد، بعله تو فرمولاسیونی که من کار میکردم مقداری متابولیت هست، که دوستانی که رشته های تجربی خوندن ممکنه براشون سوال بشه، بحث انزیم و متابولیسم کجا و وجود متابولیت تو فرمولاسیون کجا! درواقع اون ماده دارویی از اون متابولیت ساخته میشد چون سنتزش راحتتره و فرمولاسیون مقداری ناخالصی داشته.  البته همین دلیلی بود‌که  من از اول  فرمولاسیون را بررسی نکردم چون بنظرم منم غیر محتمل میومد اما خبر خوب اینکه مقدار متابولیتی که بر اثر متابولیسم تو پوست ایجاد شده خیلی بیشتره و خوشبختانه ایده اول بودن اندازه گیری متابولیسم پوست را همچنان دارم.  مشکل دوم اینه پروسه چاپ مقاله با fda انقدر طولانی هست که اول بودن و جدید ایده هامون داره از دست میره، ما یک متد جدید داشتیم برای اندازه گیری کلیرنس و ... یکی دوتا فاکتور داروهای پوستی که البته بصورت پوستر چندجا پرزنت کرده بودیم، موبور نویسنده اول هست، حالا جدیدا یک مقاله چاپ شده که ایده را استفاده کرده بودن و موبور بشدت عصبانیه، چون بارها از fda خواسته بودیم چاپ مقالات را سریعتر کنن که نکردن. خلاصه منم پارسال متابولیسم پوست راپوستر داده بودم یک کنفرانس مهم و امسال هم باید دوسه تا پوستر بیرون بدم که همین دغدغه را دارم که یکی ایده را کار کنه و بعدا دست من به هیچ جا نرسه. خلاصه این وسط گیری کردیم. همینطوری این نیمچه پست را بعنوان اگهی تبلیغاتی داشته باشید تا بعد دوباره بیام

حال دلم خوب نیست



حدود یک هفته پیش یک پست براتون نوشتم و توضیح دادم احساس افسردگی میکنم، اما چون خیلی بار منفی داشت پست نکردم، اما دیروز که یکی از بدترین روزهام را از لحاظ علمی داشتم باعث شد دوباره دست به قلم بشم چون قراره شما همراه همه زندگی من باشید نه فقط بخش خوب و مثبت و زیبای قضیه. درواقع عملا تلاش ۱/۵ سال کارم پرید، مدت ۱/۵ بود فکر میکردم متابولیسم پوستی را اندازه گرفتم اما با ازمایشهایی که کردم مشخص شد فرمولاسیون دارویی ماده متابولیت را داره اما چیزی تو لیبل دارویی اش نیاورده و هیچ منبعی هم این ازمایش را نکرده بوده. حالا باید به استادم و fda هم خبر بدم. و شاید این بخش را از تزی که نوشتم حذف کنم. از اونطرف یک فرمول محاسباتی فارماکوکینتیک طراحی کرده بودم که موبور هم ادعا کرد اون هم همین فرمول را نوشته بعد از لحاظ زمانی بررسی کردیم دیدیم اون نوامبر نوشته من ژانویه، خلاصه این هم یک حالگیری دیگه بود. اما درکل مدتی هست افسرده ام، انرژی ام پایینه و خیلی حساس و بداخلاق شدم، اماده ام که با بقیه دعوا کنم و دوستیهام را بهم بزنم اما بزور جلوی خودم را میگیرم که همچنان لبخند بزنم. خواستم مشاور ایرانی بگیرم اما با قیمت جلسه ای ۴۰ دلار از خیر هرچی مشاور بود گذاشتم تازه اگه پکیج ۲۵ جلسه ای بگیریم میشه جلسه ای ۳۰ دلار. بعد روانشناسها تو بوق و کرنا میکنن که برای مشکلاتتون کمک بگیرید درحالی که جلسه ای ۳۰-۴۰ دلار کلا مخ ادم از حرف تعطیل میشه. خلاصه این روزها حال دلم خوب نیست

تاثیر تحصیل در امریکا

این متن را چند روز قبل دفاع نوشته بودم که الان میذارم:)
امشب داشتم وبلاگ گردی میکردم، این یکی دوساله اخیر بیشتر وقتم ازادم به فیلم و سریال و اینستا میگذره و مثل قبل وبلاگ نمیخونم، بعد از خوندن چندتا پست و چندتا وبلاگ، متوجه تغییرات نویسنده ها شدم و پیش خودم گفتم حتما من هم تغییراتی کردم. تغییرات توی قلمم و تغییرات توی طرز فکرم. تغییرات قلمم میتونه این باشه بیشتر نوشته هام شده روزانه و چه کردم، نه چه خواهد شد، این میتونه تقریبا دوتا تادلیل داشته باشه یا یکی، اینکه دیگه بیصبرانه منتظر تغییرات خیلی بزرگ نیستم و اینکه میدونم این تغییرات باید اتفاق بیافته ‌و دیر یا زود میافته و دیگه خیال پردازی نیست. و دلیل دوم هم اینکه خیلی مطمئن ترم در مورد اینده. تغییرات فکری هم فکر میکنم زیاد داشتم، اینکه نمیخوام بهترین از همه نظر باشم، تو چندتا چیز بهترین بودن کافی هست و قبول کردم که تو بقیه چیزها بخودم سخت نگیرم و خودم را قبول کنم. من تو درس و تحقیق خوبم و سعی میکنم ادم خوبی باشم.تو بقیه جنبه های زندگیم هم عالی نیستم اما ادمیزاد نمیتونه تو همه جهات عالی باشه پس قبوله. مسلما اعتماد به نفس مجددی دارم پیدا میکنم که سالها بود‌گم کرده بودم. این اعتماد به نفس با کمی غرور همراه شده که میگذارم فعلا ازش لذت ببرم. از لحاظ علمی هم خیلی خوب پیشرفت کردم و کم کم برتریم را به بقیه میبینم، ایراد نداره یکی دوسال از این حس لذت ببرم چون بعدا که وارد صنعت بشم احتمالا  بشدت کیسه بوکس میشم. ظاهرا صنعت خیلی رقابتیه که همه از هم پله میسازن. دیگه اینکه میدونم از زندگی چی میخوام، عجیب و ناراحت کنندس که تا دوسه سال پیش نمیدونستم. میدونم باید زندگی کرد و سعی میکنم به زندگیم کیفیت بدم. بعد دفاع براش برنامه میریزم. و مهمتر فضا را برای راستین باز و مهیا کنم. بنظرم نوشته هام کمی جدی تر شده. شاید بخاطر تاثیر چندسال تحقیق و عوض شدن سبک فکر و استدلالم هست. این عوض شدن را به عینه هرروز حس میکنم و تجربه میکنم چون ابزار تحقیق و پیشرفت هست اما نمیدونم چقدر تو نوشته هام متبلور میشه.
خلاصه سه شب تا تموم شدن یک مرحله دیگه از زندگیم مونده،برلی همین الان این پست را نمیذارم و چندروز دیگه میذارم. شما که من را میخونید شما بگید چقدر فرق کردم، چه جنبه هایی از منرا دوست داشتید که الان اونطور نیستم و چه ویژگیهای جدیدی را میبینید که دوست دارید. کلا منرا با شخصیتی تجسم میکنید.  

عید و‌ سال نو



این روزها حس خوبی به پست داک ندارم، با اینکه اگاهانه پست داک را بر اساس شرایطم انتخاب کردم اما با تموم شدن phd دست و‌دلم به ازمایشها نمیره، پست داک گزینه خوبی بنظر میرسید درزمان انتظار برای کارت گرین کارت، و پروسه بچه داری، که میتونست با کلی پژوهش و ‌نو اوری همراه باشه، اما اول از همه این انتظار گرین کارت خارج از طاقتم شده، دوم انگار که پروسه بچه دار شدن هم قراره بیافته تو دست انداز که حال دردسرهاش را ندارم، سوم وقتی میبینم مقاله های قبلیمون که همراه با دوسه تا نو اوری هست بعد سه سال هنوز چاپ نشده و هران احتمالش هست یکی از رو پوسترهامون متدمون را کپی کنه و مقاله چاپ کنه کلا رغبتم را به نواوری دارم از دست میدم چون با وجود fda سالها باید تو انتظار چاپ بمونم، قدر ندونستن استادم و‌سنگینی کارهای فیزیکی ازمایشها درحالی که میتونستم برم سرکار و پشت میز نشین بشم هم مزید علت شده. تنها حسنش زمان هست که هرموقع بخوام میرم و هرموقع بخوام میام، البته اینرا هم درنظر بگیرید که بیشتر از ۴۰ ساعت درهفته هم دارم کار میکنم. 
دوسه ساعت بعد: خوب چاره ای نیست و حقیقتش اوضاع هم بد نیست. فقط من انتظاراتم بالا رفته. فعلا بهترین کار اینه که حسنهای کار را ببینم و بچسبم، مثل همین انعطاف زمانی، کار را بلد بودن و استرس کمتر. زندگی تو نیویورک یک مدت دیگه. اصلا همین که چیز بدی وجود نداره و همه چیز با شیب کم داره بسمت خوبی میره. همین عالیه، نه؟
اصلا اینها را بیخیال، عیدتون مبارک، اصل حالتون چطوره؟ ما روز و اول دوم عید فوق العاده ای داشتیم، تا اخر هفته کار و بار داریم و‌لی اخر هفته مهمون داریم، مطمئنم بازم خوش میگذره. عید شما چطور بوده؟

بعله دیگه پرونده phd هم بسته شد:)


سلام سلام
خوبید؟ خوشید؟ بعله دفاع تموم شد و چند روزی هم از روش گذشته، اون روز برخلاف تصورم باز کمیته کلی سوال پرسیدن اما درکل جز یکی از اعضا کمیته که ریوایزهای گرامری داده بود هیچ ریوایزی نگرفتم و یکیشون که تو صنعت هست گفت این داده ها حتی از لحاظ صنعت هم عالیه، خلاصه گل و بلبل بود، اما شبش بعد دفاع از تنشن و هیجان تا ۶:۳۰ صبح خوابم نمیبرد و به سوالها و جوابهام فکر میکردم. روز بعد دفاع هنوز ذهنم درگیر بود اما پنجشنبه یکعالمه انرژی داشتم از جمعه که دیروز باشه هم تقریبا برام عادی شد:)) ادمیزاد. 
فرصت نشد بنویسم تا امروز دوشنبه صبح که دارم برمیگردم دانشگاه برای شروع دوباره ازمایشهای گرنت، برای اون عده که یادشون رفته، من از سپتامبر دارم بعنوان پست داک کارهای گرنت را میکنم. خیلی دلم میخواست بشینم و برنامه برای ماههای اینده ام بریزم اما اونقدر فکرم درگیر ازمایشهای عقب افتاده و اماده شدن برای عید نوروز هست گفتم یکماهی عجله نکنم تا موقعش برسه. فقط یک موردش اینه دنبال ثبت نام کلاس مجازی یکی از استادان بنام نقاشی هستم که گفت دوره اشون خرداد شروع میشه. دوم، متوجه شده ام وقتی درمورد مطلبی بداهه حرف میزنم جملاتم را قبل تموم شدن ول میکنم یک جمله دیگه برای توضیحش اضافه میکنم که حالت پرانتزی داره که تو نوشتن استفاده میکنم بعد برمیگردم جمله اولم را کامل میکنم، خلاصه برای تقویت گفتار، بعضی اوقات تو‌کلاب هاوس پراکنده نظرم را میدم تا تمرین مدیریت برای اینده کنم، اول با فارسی شروع کردم اما دوسه ماه دیگه اتاقهای انگلیسی زبان هم میرم. سوم برنامه R را کامل یاد نگرفتم از یکماه دیگه اون را هم شروع میکنم. فکر کنم همینها برای شش ماه اینده کافی باشه تا ead کارتهامون برسه، درضمن مطابق معمول ما وارد یک پروسه مهاجرتی شدیم و پروسه طولانی شد، اولیش فرمهای پر دردسر ۹۴۴ بود که بمحض اینکه ما فرمها را فرستادیم گفتن دیگه لازم نیست و ۱۰۰۰ دلار هم هزینش شد، دوم پروسه از ۲ ماه شده ۵-۸ ماه بخاطر کرونا. اما خوبیش اینه دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره 

تقویم دفاع

یکشنبه ۲۸ فوریه

تقریبا یک هفته تا دفاع مونده ۹ مارچ یا ۱۹ اسفند بوقت ۳ بعد الظهر اینجا یا ۱۱:۳۰ شب شما، تا رسیدن و تموم شدن این روز کذایی دارم لحظه شماری میکنم اما از طرفی هنوز به امادگی کامل نرسیدم که فقط  تمام دفاع را باهم دوره کنم، هنوز تو مرحله بخش بخش اماده کردن هستم. موبور میگفت دوهفته به دفاعش تمرین پرزنت را شروع کرده بوده و ۶۰ بار تمرین کرده( علامت تعجب) درمقایسه با اون من خیلی عقبم اما مهمتر اینه هنوز مغزم خوابه و بهره وری اش بشدت پایینه. هرروز مجبورم مقداری از تز را اماده کنم اما انگار در حد یک لایه سطحی ازش را میگیرم. نمیدونم چطور بگم اما جنگجو و اماده نیستم. 
دوشنبه اول مارچ
بخش عظیمی از کار دفاع کنترل استرس و تنشنی هست که داری، باید کنترلش کرد تا بهترین بازده را داشته باشم، اینجا است که تخصصم به کمکم میاد، علم داروسازی و قرصهای ایندرال. قرص را به بچه های کنکوری برای کنترل اضطرابشون توصیه میکردم و الان خودم احتیاج دارم، از امروز تا روز دفاع. 
شنبه صبح ۶ مارچ
سلام سلام، از حالت اضطراب و ترس رسیدم به درجه خماری و ارامش و امادگی. دیگه اکثر روز را با خیال راحت فیلم و سریال میبینیم و کلا یکی دوبار پرزنت را برای خودم تکرار میکنم و منتظرم که سه شنبه برسه. کمی چالش زمان دارم، یعنی اگه حواسم نباشه و تو هراسلاید یکی دو جمله بیشتر بگم اوضاع خیط میشه. ایمیل زدم به استادم که پرزنت من  یکساعت و ده دقیقه طول میکشه، گفت نه max ۴۵ دقیقه هست، و اگه بیشتر طول بکشه و کمیته خوشش نیاد عواقبش با خودته. حالا خودم یادمه موبور پرزنتش یکساعت بود درصورتیکه مطلب من بیشتره، یعنی مدل حرف زدن استادم واقعا میره رو اعصاب، چه عواقبی!! خلاصه سعی میکنم همون یکساعت تمومش کنم اما برای اینکه یکساعت بشه خیلی باید حواسم باشه که نخوام یک مطلبی را توضیح بدم و روشن کنم چون زمان بیشترمیشه. 
اما درکل واقعا منتظرم که این دفاع تموم بشه. امیدوارم بعد از دفاع بعضی از رفتارهای رو‌مخی استادم هم تموم بشه. استادم قصد داره بازنشسته بشه و میخواد برگرده ایتالیا، شوهرش و خانوادش اونجان، اما چون گرنت را داره و چهار تا شاگردهاش هنوز دفاع نکردن باید یکی دوسالی صبر کنه اما بمن گفت از اردیبهشت میره ایتالیا و ریموت کار میکنه. با اینکه تموم گرنتش دست منه اما ممنون گذار نیست و وگاهی بد ضدحال میزنه. با اینحال اکثر مواقع خوب یا معمولی هست. و حسن پست داک هم اینه زمان کارم کاملا دست خودمه و چون به کار کاملا مسلطم برام راحته و استرس خاصی نداره. 
راستی موبور چطور ۶۰ بار پرزنت راتمرین کرد، جدا زیاده روی هست من نهایتش تا روز دفاع ۱۰ بار پرزنت کنم تازه مشکل زبان هم دارم، این ۱۰ بار هم بخاطر تنظیم زمانه
شنبه بعد الظهر ۶ مارچ
کلا خونه داری را دوست ندارم، امروز که بلند شدم گردگیری کردم یاد ایران افتادم, وقتی خونه را کامل خاک میگرفت و یک کمک داشتم که سه هفته یکبار میومد خونه ۸۰ متری را تمیز میکرد، سه هفته تموم خونه را خاک میگرفت تا تمیزکار بیاد و دستی روش بکشه، اون زمانی که همیشه غمگین و عصبانی بودم، زندگی میکردم اروم حرف میزدم اما یک غم خیلی خیلی بزرگ و خشم نهفته ته وجودم بود، امروز دیدم هرچند هنوز خونه داری را دوست ندارم اما رغبت میکنم دستی به خونه بکشم، گاز را تمیز کنم، و زندگی کنم، این یعنی امید به زندگی، یعنی ته وجودم نسبتا اروم گرفته. میگم نسبتا چون شاید باورتون نشه وقتی میشنوم فلانی کارهاش را کرده داره میره کانادا یا امریکا یک لحظه برق میگیرتم‌ چون اون اسمان اسیری که سالها درحسرت رفتن تو ایران به بند کشیده شده بود یک جایی اعماق قلبم گیر کرده و هنوز باور نکرده بندهاش باز شده، اتفاقا اون لحظه تکان خوبه تا بفهمم هنوز یک جای روحم زخم داره و احتیاج به مرمت. 
اوه متراژ خونه قبلی را نوشتم یادم رفت جدید را بنویسم، خونه اجاره ای ۳۵ متری. منظورم هم این بود متراژ خوشی نمیاره