My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

ازمایشها

سلاملیکم

خوب فردا بعد مدتها ازمایش خرگوشی دارم و امروز دارم میرم اخرین مراحل اماده سازی ازمایش را انجام بدم. ازمایشهای خرگوشی خیلی طولانیه اما نتایجش دست کمی از ازمایش روی خوک نداره. خوب پوست خوک بیشترین شباهت را به ادم داره اما اولا تیم بزرگی از دامپزشکها را میخواد دوم جا و مکان و دراخر هم خوک بدبخت باید قربانی بشه. خلاصه هم ازمایش هزینه بری هست حدود ۱۷۰۰۰ دلار برای هر ازمایش، هم من شخصا دلم برای خوکه میسوزه، درصورتیکه خرگوش خانم به خواب میره بعد هم که بیدار میشه تو قفسش هست. ارره میدونم اخرش اون هم زندگی سگی خرگوشی واری داره اما اگه شما راه حل دیگه ای برای پیشرفت علم پزشکی پیدا کردید لطفا به دنیا اعلام کنید چون بدون این ازمایشها هیچ دارو و درمان جدیدی نداریم. باید بگم خوشبختانه ازمایشهای ما اصلا اسیب زا نیستن، در واقع همین کرمها و پماد و زلهای توی بازار روی پوست گذاشته میشه و مقدار دارو توسط یک وسیله خیلی باریک اندازه مو تو پوست اندازه گیری میشه، حقیقتش هنوز توی دنیا وسیله استانداردی برای اندازه گیری میزان دارو تو پوست وجودنداره. این وسیله تو ازمایشهای انسانی هم استفاده میشه و درد نداره، منتها چون خرگوش و خوک متوجه نیستن تو ازمایشن خودشون را به در و دیوار میمالن یا کرم و پمادها را میخورن، برای همین به خواب میرن. البته طبق دستور اداره نظارت به ازمایشهای حیوانات، خوکها باید توی خواب خداحافظی کنن. خوشبختاته ما تا حالا ازمایشهای کمی روی خوک داشتیم. همه زمان موبور بود هرچند اف دی ای اصرار اصرار که باید تا اخر سال چندتا ازمایش روی خوک هم داشته باشیم. فکر کنم همین توضیحات خودش شد یک پست. 
پ.ن. خوب ازمایش بهم خورد، اونهم وسطش و بعد گذروندن قسمت سخت ماجرا یعنی ست اپ. علتش هم این بود لوله داخل دهن که گاز بیهوشی را به خرگوش میرسونه نشتی داشت و خرگوشه بعد چندساعت بیدار شد، البته جراحی نبود که بترسید بگید وااای. فقط بیدار شدنش باعث شد از بس ورجه وورجه میکنه همه بند و بساطهای ما بهم بریزه ،اخرش من تسلیم شدم و ازمایش را متوقف کردم. دامپزشک ما دوساعت اول کار میاد، اونهم بتازگی. چون الان ماشین گاز بیهوشی گرفتیم. به استادم هم نامه نوشتم اگه دوست داری از این دستگاه استفاده کنی من اکی هستم اما باید هزینه کنی ودامپزشک حداقل ۱۰-۱۲ ساعت اول کار حضور داشته باشه. و من دیگه این مدلی ازمایش نمیکنم که موافقت کرد. حالا قراره هفته بعد ازمایش تکرار بشه. احتمالا براتون سوال بشه پس قبلا چیکار میکردید؟۳ سالی داروی خواب اور خوراکی میدادیم، ۳ سالی هم داروی خواب اور تزریقی میدادیم. 

اکادمیک؟

وقت چیه، نوشتن، راستین ایرانه، خوشحاله و پدر و مادرش بشدت خوشحالتر، روز اول از دیدن اینکه ۵ سال با پدر و مادرش چه کرده حسابی جاخورده بود، حتی میگفت اضافه شدن مسئولیت پدر و مادر به مسئولیت خانواده رو تنها برادرش هم حسابی تاثیر گذاشته، روز اول نگران بود. اما الان فقط خوشحاله و داره از دیدارها لذت میبره. 
من هم خوبم و چون کارهای عملی ام شروع شده مشغول رفت و اومد به دانشگاه و ازمایشها. فکر میکنم این دوره  تقریبا زود بگذره چون خوشبختانه سرم گرمه، و البته اگه گرم نبود من هم سفر بودم. اسم سفر اوردم و میخوام بگم این زمان باز و ازلد دوره پست داک و احتمالا کار اکادمیک خیلی میچسبه اما با هرکی حرف زدم وعده پول بیشتر و حجم کار کمتر تو صنعت را بهم داد. البته اونهایی که میخواستم تو کنفرانس ببینم  و ازشون مشورت بگیرم را ندیدم و هنوز مونده تصمیممکامل بشه. تو فیلادلفیا که بودیم از طریق یک دختر ایرانی با همسر و دوستهاش که بتازگی ساکن فیلادفیا شده بودن اشنا شدیم. دو شبی دور هم جمع شدیم و حقیقتش خیلی خوش گذشت. بشدت ارزو کردم دوستان فیلادلفیاییش همچنان ساکن نیویورک بودن، اخه تا یکماه پیش نیویورک  بودن اما بخاطر شرایط کاریشون رفته بودن فیلادلفیا. اون دوست که پزشک جراح بود اما خودش هم گرنت داشت بهم گفت اگه دنبال کار اکادمیکی از سوپروایزرت بخواه تو را هم بعنوان نفر اصلی () کو اینوستیگیتور گرنت معرفی کنه ، اوه نوشته انگلیسی که اضافه میکنم تموم فونت بهم میریزه، اومدم و به استادم  گفتم و سریع موافقت کرد، چندسال پیش قرار بود یک دیزاینی را هم پتنت کنه که کامل کنار گذاشته بود و گفتم بیا شروع کنیم و موافقت کردو راستش شروع کردیم، البته استاد ازم خواست که سال دیگه هم پست داک بمونم که من هم قبول کردم، حقوق بدی نسبت به پست داک بودنم نمیگیرم و فرصتی هست که کار راستین هم ثابت بشه و من بهتر بدونم کجا باید دنبال کار بگردم. خلاصه میخواستم بگم همه اینها منرا داره به کار اکادمیک سوق میده اما واقعا سوال اینه ارزش داره که حقوق بالا و کار کم را فدای زمان فلکسیبل کنم؟ استاد دانشگاه شدن غیر از حس رییس خود بودن و  شاید رییس یک عده دانشجو چه حسن دیگه ای داره؟ اسم و رسم؟ چی داره؟

سفر

سلام به همه، 

ما رفتیم فیلادلفیا و برگشتیم. راستین هم این هفته عازم تهرانه. براش خیلی خوشحالم. البته یک مدت تنها میشم اما چون من قبل ازدواج مستقل زندگی میکردم هیچ مشکلی ندارم. راستین اما هم خوشحاله و هم ناراحت. قرار بود ما تابستون با هم بریم ایران، خانواده من تا مهر ماه صبر کردن بعد چون دیدن خبری از ما نشد و ویزای توریستی کانادا داشتن پاشدن رفتن کانادا. الان که کارت راستین اومده خانواده من تو کانادا بسر میبرن برای همین اون تنها میره ایران و اوایل دسامبر تنها میرم کانادا. هیچ کدوم نمیتونیم خانواده های همدیگه را ببینیم و خلاصه شیرینی اومدن کارتهامون ملس شد. بخشی از لذت دورهمی ها به حضور هردومونه. و این دیر اومدن زد تو کاسه کوزه همه برنامه هامون. برای رفتن به کانادا هنوز نمیدونم با هواپیمابرم یا خودم تا اونجا رانندگی کنم. ۶-۷ ساعت راهه و مسیر کاملا سرراست و امنه. فقط قضیه همون ۶-۷ ساعت رانندگی کردنه. واقعا نمیدونم و گذاشتم تا دسامبر برسه و ببینم کدوم برام راحتتره. 
برای رفتن به کانادا چون هنوز گرین کارتهامون نرسیده و فقط اجازه ورود به خاک امریکا را داریم باید ویزا میگرفتم، اوایل نوامبر هم انگشت نگاری کانادا را دارم. جالبه برای کریسمس همه امون خونه برادرم جمعیم، قدیمیها میدونن که برادرم تقریبا هم زمان با ما مهاجرت کرد رفت کانادا، الان خونه بزرگ خوبی گرفته، من که تا حالا کانادا نرفتم اما جمع شدن همه امون به وقت کریسمس توی یک خونه بزرگ سفید همیشه ارزوم بوده، حالا امسال خونه برادرم ایشالله یکبار هم خونه خودمون با حضور راستین. 
باز برگردیم سر داستان کاسه کوزه بهم ریخته. ما چون بیشتر از ۵ سال هست خانواده هامون را ندیدیم با ذوق و شوق کلی سوغاتی برای هرکدوم خریدیم بعد نصف لذت سوغاتی موقعی هست که شاد شدن اون عزیز را میبینی، حالا راستین جدا سوغاتی اونهایی که ایرانن را میبره من جدا سوغاتی اونها که کانادان را میبرم. نصف العیش. از اونطرف بهتر بود من یک IUI برای بچه داری انجام میدادم که میخواستم توی سفر ایرانم داشته باشم، چون اینجا هزینه اش خداتومنه، اونهم افتاد به زمان نامعلوم، پس بچه دارشدن هم پرید تو هوا. بازم غر بزنم یا از حالا به بعد ابراز شادی بکنم برای دیدن خانوادم و سفر راستین به ایران. اووه یک کوچولو دیگه. راستین نمیخواد بیشتر از دوماه بمونه و بصلاح هم نیست قبل اومدن گرین کارت زیاد خارج امریکا باشه، خلاصه وسط دسامبر میاد و حدس بزنید اون موقع من کجام؟ بله کانادا. چرا نمیاد کانادا، چون هزینه ویزا و بلیط و همه اینها زیاد میشه و ویزای کانادا گرفتن هم زمانبره. اخه اصلا قرار نبود ما قبل اومدن گرین کارت بریم کانادا اونهم وسط زمستون. اونهم زمستون مونترال. بعللله فکر کنم دیگه باید نقطه بذارم و شما تصور کنید با همه این اوصاف ما خیلی خوشحالیم:)

مسابقه

سلام سلام، 

کارت راستین هم درحال اومدنه و ما خیلی خوشحالیم، البته اونقدر دیر اومد که همه خانواده من رفتن یا دارن میرن سفر کانادا خونه برادرم و من بجای ایران میرم کانادا برای دیدنشون. اما سفر راستین همچنان برقراره. 
خوب بریم سر بحث جدید، بذارید از اینجا شروع کنم، هرسه شنبه کجا میرم؟ میرم یک کلاس فارماکولوژی بشینم و به درس گوش بدم. چرا؟ چون همش احساس میکنم باید بیشتر یاد بگیرم. البته وقتی دانشجو‌ نیستی همینطوری سرکلاس نشستن دردسر داره اما خوب حل شد و مساله این نیست.
چندوقته با چندتا پزشک ساکن امریکا تو اینستا درتماسم، اونها درگیر گذروندن تخصص اشون هستن. بعد همینطور احساس میکنم عقبم و باید بیشتر تلاش کنم. جالبه تو مخم هم نمیره که خوب تو رشته خودت به اخرین درجه رسیدی و فقط باید تو این محدوده علم ات را بالا ببری. حس میکنم توی یک مسابقه هستم ا. دقیقا حس میکنم مسابقه زندگی من تموم نشده و باید بیشتر تلاش کنم، باید بالاتر برم و اینه که اذیتم میکنه. مثلا همینطور تو ذهنم هست که باید امتحان های هم ارزی داروسازی را بدم درصورتی که عملا هیچ تاثیری تو پیشرفت کاری من نخواهد داشت و من تصمیم دارم کار اصلیم تحقیق باشه، بعد این که هیچی تازه جدیدا فکر میکنم رزیدنسی کلینیکال فارماسی راهم برم و  اینجاست که خودم متوجه میشم یک مشکلی هست. اخه اینهمه امتحان برای چی؟ واقعا برای چی؟ برای اینکه من همیشه خودم را کم میبینم؟ برای اینکه احساس میکنم هنوز خیلی خیلی باید جلو برم؟ باور میکنید گاهی حتی باور نمیکنم امریکام و هنوز وقتی میشنوم یک نفر مهاجرت کرده یک لحظه باید به خودم یاداوری کنم، نترس. تو هم مهاجرت کردی و امریکایی. 
امان از این روانشناسهای ایرانی که تا میفهمن خارج از کشوریم میخوان خداتومن از ادم پول دربیارن. فکر میکنم این مشکل را باید از طریق مشاور حل کنم

روزانه

خیلی وقت هست دانشگاه نرفتم، اما امروز برای شرکت تو یک کلاس فوق برنامه دارم میرم دانشگاه. تنبلیم میشد از خونه بکنم و پاشم. اما دیگه یواش یواش روزهای هرروز دانشگاه رفتن و ازمایش داشتن میرسه. دوسه هفته ای هست که برنامم با شروع کنفرانسها سنگین شده، تا اخر ماه اکتبر سنگینی برنامه ها به اوج خودش میرسه و احتمالا تا اخر نوامبر ادامه داره. بعد از اون واقعا نمیدونم که قراره اخرش ما این پاییز ایران بریم یا نه. هنوز کارت راستین نیومده، اما اونقدر زمان گذشته که داره همزمان میشه با صدور گرین کارتهامون. همچنان منتظریم و همچنان ذوق تغییرات بزرگ را داریم، بخصوص برای کار راستین. خوب حتما متوجه شدید علت کمتر پست گذاشتن را، چون تغییرات اونقدر کم بوده که عملا حرفی برای گفتن نذاشته. 

اهان بذارید از درگیری ذهنی جدیدم براتون بنویسم، تازگیها دارم به اینده شغلیم فکر میکنم، کار تو اف دی ای مزایایی داره اما دیگه اونقدر مورد علاقم نیست، بخصوص که باید به شهر بالتیمور نقل مکان کنیم، ساختمون اف دی ای توی شهری بین بالتیمور و واشنگتن قرارداره. جالبه بدونید نادوست او پی تی اش را توی یکی از مرکزهای اف دی ای شروع کرده. و جالبتر اینکه هنوز دفاع نکرده اوپی تی گرفته. و قراره همونجا استخدام بسه. خوب برگردیم به خودم، دارم فکر میکنم سال دیگه برم تو صنعت یا تو دانشگاه بمونم، دانشگاه موندن یعنی استاد دانشگاه شدن، استادها اینجا میتونن از شرکتها یا سازمانهای مختلف گرنت بگیرن و کار ریسرچ را تو ازمایشگاهشون داشته باشن، عین استاد من که گرنت از اف دی ای داشت. و چندتا کلاس هم درس بدن. حقیقتش استادم سال دیگه احتمالا بازنشست بشه. و جاش خالی میشه، از اونطرف تو دانشگاهمون منرا میشناسن و دین تحقیقات یکبار تو حرفهاش غیر رسمی افر داد، دین دانشکده هم که ایرانی هست، پس میتونم شانس داشته باشم تو دانشگاه خودم استخدام بشم اما ایا واقعا میخواهم بعد هفت سال توی این دانشگاه،  بازم بعنوان استاد همین جا ادامه بدم؟ حسن کار صنعت اینه حقوقش بیشتر از دانشگاه هست، احتمالا میزان قابل توجه بیشتر. اما ممکنه کارش تکراری باشه و نواوری چندانی توش نباشه. داره دوراهی سختی میشه. کاردانشگاه اونقدر امنیت شغلی هم داره که ممکنه برای همیشه توش گیر کنی و سالها بمونی. قصد دارم ماه بعد که رفتم کنفرانس حضوری، با یکی دوتا از ادمها که تجربه دارن مشورت کنم. اینهم از این. من رسیدم ایستگاه دانشگاه. 

روزانه

همیشه توی تنظیم و تعادل زمان کار مشکل دارم، یعنی وقتی کار از سر و‌کولم میریزه بهمون نسبت بازدهی ام بالاتر میره و وقتی کار نباشه انگیزه هم نیست. البته در مورد اخر باید بگم انگیزه نیست پس کار هم نیست و کارهای جانبی هم نیست. الان دوماه میشه که خونه نشستم و همچنان منتظر قرارداد و پرداخت حقوق معوقه ام هستم. بله الان ماه پنجم هست که بدون حقوقم. ماه پیش بنا به عادت روتین کار را حفظ کرده بودم اما الان کمتر و کمتر کار مفید میکنم تا جاییکه درنهایت روزی یکساعت ایمیلها را جواب بدم و یکی دوساعت هم رو پوستری مقاله ای گزارشی کار کنم. میتونم از این زمان و انتظار نهایت استفاده را برای کارهای دیگه ببرم مثلا مقاله بخونم برنامه های متفرقه یاد بگیرم ورزش کنم یابیرون برم و خوش بگذرونم اما عملا ترجیح میدم تموم هفته را تو خونه بمونم و حتی برای خرید هم بیرون نرم. عملا بیرون رفتن افتاده اخر هفته که با راستین برنامه ای میذارم. خوب علت اصلی اینه انگیزه ندارم، وقتی انگیزه نیست حوصله هم میپره. حتما میتونید حدس برنید چرا. بخاطر این انتظار برای گرفتن قرارداد و حقوق های قبلی. بخاطر انتظار برای رسیدن کارت کار و سفر راستین. بخاطر سفر به ایران که قراربود تابستون بریم و بخاطر اینکه هنوز کارت راستین نرسیده هی عقب می افته. بخاطر اینکه عملا دوساله مسافرت نرفتم، البته اگه سفر به شهر دیگه برای شرکت تو کنفرانس را که دوسال پیش داشتم بشه سفر حساب کرد. بخاطر اینکه با وجوداینکه سالمیم هنوز بچه دار نشدیم( هنوز حس مادرشدن ندارم اما منطقم میگه وقتشه) بخاطراینکه راستین هنوز مجبوره کار جنرال بکنه بخاطر نداشتن گرین کارت. خوب حالا که همه را نوشتم میبینم همچین بیراه هم نیست که بجای اینکه از صبح تا شب فعالیت کنم وقتم را تو تخت و به گوش کردن یا نکردن کلاب هاوس و داستانهای صوتی بگذرونم. بله هوا عالیه. همه چی خوبه اما وقتی بمیزان قابل توجهی از زمانت به انتظار گذشته عملا انگیزه میپره. اینهم روزانه من. 
راستی فکر میکردم اون مدل داستان نویسی را دوست داشته باشید، البته اصلا داستان نبود و هرخط و سطرش عین عین واقعیت بود، و کلی برای نوشتن اون متن احساسات اون روز را زنده کردم اما اکثرا استقبالی نکردید و خوب برگشتم به هنین سبک عادی نوشتن و غر زدن:)

هفت سال، بخش دوم

تپه ذغالها به خاکستر تبدیل شده بود، راستین و آسمان صندلیهایشان را به آتش نزدیک‌تر کردن تا از گرمای آن بیشتر لذت ببرند. همچنان سرو صدا از چادرهای اطراف شنیده میشد اما صداها کمتر و کمتر میشد، کمرنگ شدن صداهای اطراف توجه اسمان را به صدای باد متوجه کرد با هرنسیم امواج برگهایی  خروشان  بحرکت درمیامد، صدای جیرجیرکها خلسه اور بود. یاد اولین روز افتاد، دوم شهریور، هواپیما که به راه افتاد سعی کرد با مسافرالمانی بغل دستیش هم سخن بشه. مسافری که بقصد خوشگذرانی به ایران سفر کرده بود، از دوست دخترش میگفت و استخر پارتیها، ذهن اسمان مضطرب تر از این بود‌که حرفهای پسر خوشگذران را تحلیل کند، تنها هدفش این بود کمی به انگلیسی حرف بزند تا بلکه بخودش امید بدهد که میتواند، بسختی با هم مکالمه طولانی داشتن، پسر پرصحبت بود، اگه تنها نبود، اگه پروازی به اون طرف دریاها برای همیشه نداشت، ترجیح میداد وقتش را به سکوت و با دیدن فیلمی بگذراند، کاری که همیشه با لذت درمسافرتهای قبلی میکرد اما اینبار فرق میکرد، اینبار سفر نبود، حداقل سفری دوسه روزه نبود، سه چمدان همراهش که خواهر و مادرش بسختی وسایل را داخلشان پر کرده بودن سخن از سفر برای مدت نامعلوم میکرد، تو فرودگاه دبی،. اسمان متوجه پدر و دختری شد که همسفرش بودن دعا دعا میکرد که مقصد اونها هم نیویورک باشه اما تو ترانزیت شلوغ فرودگاه دبی گمشون کرد. یواش یواش سایه ترسناک مهاجرت بزرگ و بزرگ تر میشد. چندساعتی تا پرواز بعدی مونده بود. تموم این چندساعت به تلاشی ناامیدانه برای وصل شدن به اینترنت گذشت، میخواست با راستین تماس بگیرد اما اینترنتی وجود نداشت، زمان پرواز دوم رسید، صدای شکسته شدن ذغالی نگاه اسمان را بسمت تل خاکسترو ذغال برگرداند، از هجوم خاطره ها ترسید. احساس میکرد دیوار خاطره ها بزرگتر از اون هست که بتوند سنگینی اوارشون را روی ذهنش تحمل کند. اما خاطره روز اول اون را بدرون خودش میکشید. تمام صندلیهای اطرافش را مسافرانی از کشور هند دوره کرده بود. پیرمردی درکنار شیشه های فرودگاه با منظره هواپیماهای بزرگ نماز میخوندو چندبچه ای دراطرافش بازی میکردن. خاطره ای محو از زمان سوارشدن داشت، ردیف چپ هواپیما نشست، صندلی وسط از ردیفی سه تایی. صدای گریه بچه ها تو طول سفر بی امان بود. بعد از اون بود که دیگه نمیفهمید مهماندارها چی میگن، انگار به زبانی حرف میزدن که تو عمرش نشنیده بود، شبیه فیلمها. استرس و اضطرابش لحظه به لحظه بالاتر میرفت. اصلا نفمید کی وارد خاک امریکا شدن، حتی اگرهم  میخواست هم چیزی از لهجه غلیظ امریکایی کاپیتان و مهماندارها نمیفهمید. نزدیک فرود کارتهایی را بینشون پخش کردن. از قبل میدونست این کارتها برای اعلام مواد غذایی پول ووسایل بارزش به خاک امریکاست. پرکردن کارت را از قبل تمرین کرده بود و بی مشکل کارت را پرکرد، بعد از پرکردن کارتش پسرک کناردستیش ازش خواست به پرکردن کارت اونهم کمک کنه، عراقی بود، انگلیسی نمیدونست و فقط یک برگ کاغذ دستش بود که تموم مشخصات و ادرس جایی که باید بره توش با خودکاری ابی نوشته شده بود. به پسرک حسودی کردو همزمان دلش سوخت و کمکش کرد. چندلحظه بعد کاپیتان اعلام کرد که کمربندها را ببندید و داریم فرود می اییم. کمی بعد دشتی بزرگ که پراز دریاچه و برکه های پراز اب بود نمایان شد، بمانند مردابی بود که قصد بلعیدن اورا داشت. تا چشم کار میکرد مرداب بزرگ امتداد داشت و بعد اسفالت فرودگاه. راستین صداش کرد و اسمان از جاش پرید، بریم بخوابیم؟ بریم. 

باز هم مشکلات

خیلی وقته پیش نیومده از مشکلاتم بنویسم، بشدت خسته و عصبانیم. از چی یا از کی ؟ سیستم دانشگاه.  قرار بود از اول ژانویه پست داکم را شروع کنم، اما کارت ead نداشتم. مسئول اینترنشنال دانشگاه تاریخ دفاع از من میخواست که برای opt و گرفتن کارت اپلای کنم. از اونطرف همزمان شده بود با فایل کردن گرین کارت. اگه برای opt اپلای میکردم پروسه گرین کارت را باید سه ماه عقب مینداختم. تصمیم گرفتم گرین کارت را زودتر شروع کنم. الان میبینم بهترین تصمیم نبود. خوب کارت گرین کارت برخلاف تصورم خیلی دیر اومد. من بد تحقیق کرده بودم یا شانس بد من پروسه صدور کارت از دوماه رسید پنج ماه. تونستم تا ماه اپریل بعنوان ریسرچ اسیستنت کار و‌درنتیجه حقوق را حفظ کنم. اما از اول ماه می دانشگاه منرا فارغ التحصیل حساب کرد و حقوق قطع شد. با استادم یکی دوبار نامه نگاری کردم و میگفت پول را بهت میدیم، الان اوایل سپتامبر هستم و نه هنوز قرارداد دارم نه حقوق. کار هم که دارم میکنم. چرا؟ بخاطر یک مسئول بیکفایت منابع انسانی. اول که این خانم اصلا ایمیلها را جواب نمیده، حتی اگه همراه نامه سه چهارتا رییس ( دین) ریسرچ و استاد و مسئول گرنت هم پیوست شده باشن. یعنی کاملا بیتفاوت. یعنی دریغ از یک نامه. بلاخره وقتی کارت من تو جولای اومد تماس با استادم گرفتم که اماده قراردادم. استادم توضیح داد تاریخ ۱ ژانویه نمیشه و از وسط جولای قرارداد میبندیم اما صحبت کردیم و حقوقت را برای ماه می تا جولای میدیم. گفتم اکی. گذشت. تو این دوماه کلی نامه به اون مسئول منابع انسانی که قرارداد را بدید، مدارک چی میخواهی، حقوق! هیچی به هیچی. به استادم هم که می گفتم میگفت با اون مسئول تماس بگیر، با اینکه تو نامه پیوست بود و میدید طرف جواب نمیده. یا دفعه اخر محترمانه گفتم پس من دنبال کار دیگه ای بگردم، استاد گفت تااخرماه حقوقت را میدن چون کارهات شده( مشکل اصلی استاد اینه حرف مارا قبول نداره) . اخر این ماه شد و گفتم دیدی حقوق نریختن. گفت دوباره با فلانی تماس بگیر میگم جواب نمیده. اخرش خودش به مسئول حقوقها ایمیل زد‌و مسئول حقوق گفت قراردادی وجودنداره( استادم گوش نمیکنه و باورنمیکنه وقتی مثلا میگم من هیچی امضا نکردم، هیچی نیومده دستم تا امضا کنم، البته فقط من نیستم با ایکا هم همینطوره)، بلاخره مسئول منابع انسانی برام یک پیش قرارداد فرستاده، اما توش حرفی نه از نوع قرارداد هست و نه حقوقی که ازشون طلبکارم. محترمانه گفتم پس اون بخش حقوق چی؟ چون استادم قبلا گفته بود و هنوز هم میگه بهت میدیم. تازه پول از جیب دانشگاه درنمیاد و برای fda هست. هیچ خبری نیست. باز طرف رفت تو کما. جدا یا سیستم امریکا هم به داغونی ایرانه یا دانشگاه ما اینطوره. خلاصه اگه تا جمعه جواب نده میخوام وقت ملاقات از رییس دانشکده بگیرم برم مشکلم را طرح کنم. استادم هم که بی خاصیت وسط ایتالیا نشسته، چون خیالش راحت راحته من ازمایشگاه و همه چیز را دارم بخوبی کنترل میکنم. معمولا اگه چیزی براش منفعت نداشته باشه اقدام نمیکنه. پی نوشت هم اینه کارت راستین هنوز نیومده. بعله زندگی گل و بلبله اما خار هم کم نیست

هفت سال

چندمتر دورتر چادر کوچکی قرارداشت. کیسه های خواب باز شده دورتادور چادرپخش بود، تو اجاقی سنگی اتیش با شعله های رقصان روشن بود، هراز گاهی نسیمی ملایمی میامد و دود اتیش را بسمت اسمان و راستین که صندلیهاشون را کاملا کنار اتیش قرارداده بودن میاورد و چشمهاشون  را میسوزوند،  با اینجال این باعث نمیشد که از گرمای اتیش توی هوای خنک کمپ دل بکنند، راستین نوشیدنی باز کرده بود و انبری  دردست داشت و ذغالها وکنده های کوچیک چوب را جابجا میکرد، سعی میکرد اتیش را روشن نگه داره اما درحقیقت داشت با اتیش بازی میکرد. اسمان سکوت و تاریکی کمپ را بهونه کرده بود و زیر نور اتیش مشغول نوشتن بود، گرمای اتیش کف کفش کتوتی اش را گرم کرده بود. تموم روزش دو نفره و در ارامش گذشته بود، چندساعت قایق سواری روی یک دریاچه اروم که دورش حلقه ای از درختان بود و دوردستها بالای درختان مه چادرش را پهن کرده بود. سایه رنگی درختان در اب دریاچه و شنای بازیگوشانه اردکان در گوشه و کنار دریاچه طرحی رنگی بر افکارش زده بود. هفت سال از شروع سفرش گذشته بود. هفت سال در سرزمین جدید، سرزمینی که کم کم داشت بهش عادت میکرد، سرزمینی که داشت سفره خاطراتش را روش پهن میکرد. عدد هفت نهیبی میزد که به عقب تر برگرده، زندگیش با راستین دوبخش بود هفت سال قبل از اومدن و هفت سال بعد از اومدن. نوشتن  از هفت سال اول براش سخت تر از نوشتن از هفت ساله زندگی در سرزمین جدید بود، همینطور که هیچوقت توانایی گفتن از دهه قبل از اشنایی با راستین را پیدا نمیکرد. باز ذهنش چرخید و روی هفت سال قبل از اومدن ایستاد، ذهنش کمی معلق ماند، سالهای تعلیق، سالهای انتظار. سالهایی که تموم نمیشد، سالهایی که اون بود و ارزویی که نمیرسید. با اینحال نرسیدن جایی درقاموسش نداشت. هوا خنک تر میشد و اسمان بیشتر و بیشتر توی صندلی مچاله میشد، راستین دست از بازی با اتیش برداشته بود و هندزفری در گوشش گذاشته بود و از موسیقی لذت میبرد. چندجمله ای کوتاه بینشان رد و بدل شد. اسمان به تاریکی روبروش خیره شد، صدای کمپهای اطراف و خنده بچه ها بگوش میرسید اما تاریکی انقدر عمیق بود که چیزی دیده نمیشد، کم کم وقت خاموشی کمپ بود تا چندساعت دیگه با وجود حضور کلی ادم و بچه و سگ های بزرگ، کمپ به خواب میرفت و صدای جیرجیرکها غالب میشد. تاریکی و گرمای لذتبخش اتیش فکر کردن به هرنوع تاریکی هفت ساله قبل و بعد را میگرفت. قراربو‌د سیاهیها را به قلم بکشد اما تاریکی زیبای کمپ جایگزین سیاهی شد. اسمان لبخندی زد و به راستین که مشغول برهم زدن اتیش بود گفت میخواهی نوشته ام را برایت بخوانم، راستین چندبار دیگر چوبها را جابجا کرد و بعد درصندلیش جای گرفت و گفت بخوون. 

پایان قسمت اول

کابوس

کامشین نویسنده وبلاگ فیلم، شکلات و چایی داغ، گاها از کابوسهاش مینویسه، دیشب کابوسی دیدم که تعریف میکنم بیاد کابوسهای کامشین.

شما هم بمانند یک داستان کوتاه بخونیدش. این کابوس اسم هم داره
Elevator 
راهی جایی بودم، با اتوبوس شهری، توی راه دختر دیگه ای هم با من همراه شد. هردو بقصد یک ساختمان. جلوی ساختمان رسیدیم. ساختمانی متروک کاهگلی و چهارطبقه. با شیشه های شکسته و دیوارهای ریخته.
دختر دیگه ای داخل ساختمان بود، بازکردن در ورودی بخاطر خرابی غیر ممکن بود از ساختمان بغلی در را برامون باز کرد، درهمین حین چنددختر دیگه هم بهمون پیوستن، همه وارد اسانسوری شدیم و دکمه حرکت بسمت بالا را زدیم، وارد که شدیم به دخترها گفتم، من جونم را دوست دارم، اگه قراره مسابقه و‌چالشی برای بردن پول باشه، بیخیال من بشید و‌پول را برای خودتون بردارید، اسانسور چند طبقه بالاتر ایستاد، گروه دیگه ای از دخترها به ما پیوستن، یکیشون داشت بستنی میخورد،  گفتم منم بستنی میخوام، چندلحظه ای در اسانسور را باز نگه داشتم تا دختر ظرف بستنی هم برای من گرفت و وارد اسانسور شد، اسانسور شروع به بالارفتن کرد، بالا و بالاتر رفت، مثل این بود تهی برای ساختمان وجودنداره، دو کلید بیشتر نداشت، کلید بالا و پایین رفتن، در کشویی هم وجودنداشت و ما از هر طبقه که میگذشتیم دیوارها و گذشتن از طبقات را میدیدیم. هرچه بالاتر میرفتیم دخترها بیشتر هیجان زده میشدن، بقطار و بصف دورتا دور اسانسور میگشتن و من وسط ایستاده بودم و بستنی ام را میخوردم، همه مانتو و مقنعه سورمه ای داشتیم. طبقات بالاتر، دستها و انگشتهایی را میدیدیم که بیحرکت لای در اسانسور طبقات بجا موندن، کسی چیزی نمیگفت. بلاخره رسیدیم، طبقات اخر بود، دربسمت راهرویی تاریک و باریک بازشد. دخترها بیرون رفتن، فضا تاریک و وهم اور بود، چند نفری همون جلوی در ایستادن و جرات نکردن جلوتر برن، من داخل اسانسور موندم که بستنی ام را تموم کنم، ناگهان صدای جیغ و وحشت دخترها بلندشد، میتونستم ببینم راهرو پر از جنازه هایی بود که به بدترین وجه سلاخی شدن. دوسه نفری که جلو در ورودی بودن داخل اسانسور پریدن و دکمه حرکت بسمت پایین را زدیم. در بسته شد، بقیه دخترها پشت دررسیدن، همچنان جیغ میزدن و التماس میکردن تا در را باز کنیم اما میدونستیم که اگه در را باز کنیم ما هم به سرنوشت اونها دچار میشیم، اسانسور به اهستگی شروع به پایین رفتن کرد، انگار میدونست ما عجله برای پایین رفتن داریم و باید جلوی مارا میگرفت، پایینتر رفت، به طبقاتی رسیدیم که دستها بیحرکت لای درمونده بود، ادمهایی که پشت در اسانسور مونده بودن، سرعت اسانسور کم و کمتر شد تا بلاخره ایستاد، میدونستیم چاره ای جز پیاده شدن نداریم، خودمون را تو راه پله ها انداختیم و با احتیاط و ترس یک طبقه پایینتر رفتیم، اسانسور دیگه ای پیدا کردیم، وارد شدیم، مردی با کت و شلوار از جلوی دراسانسور عبور کرد، با عجله دکمه بسمت پایین را زدیم و اسانسور بکندی براه افتاد، هنوز مسافت زیادی تا طبقات پایین مونده بود. میدونستیم دیر یا زود، اسانسور می ایسته، اسانسور اجازه نمیداد ما به پایین برسیم. چشمهام را باز کردم و فهمیدم کابوس بود، ساعت ۷ صبح بود، باز چشمهام را بستم تا ادامه کابوس را ببینم، نمیخواستم وسط ساختمون جابمونم، میخواستم به امنیت برسم اما دیگه خوابم نبرد و احساس میکردم بین طبقات جا موندم درحالی که وحشت و ترس لحظه به لحظه دنبالمون بود و به ما نزدیکتر میشد و من نتونستم خودم را به جای امن برسونم، حسرت دیدن کابوس با من موند.