My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

بعد تولد بچه

موزه کودکان بودیم پسرک حسابی بازی کرد، توی موزه بازی برای هرسنی هست و وسایل متنوعی برای بازی داره. چون خواب ظهرش را کامل نرفته بود توی راه خوابید و من و راستین هم هم از یک فود تراک غذای مکزیکی گرفتیم و اومدیم توی مک دونالد بخوریم. 

توی این هفته سه نفر پست داک گروه ما قرارداشون تموم میشه و باید برن. قراره تکلیف منم اخر ماه مشخص بشه. قرارداد من تا اخر ماه می هست اما برای منم محرز شده منم باید برم. از اونجا که احتمال خیلی زیاد توی این مدت کار پیدا نمیکنم و منبع درامد من یکهو قطع میشه دوراه بیشتر نداریم. یا پسرک مهد نره و با من تو خونه بمونه تا چندماه که من کار پیدا کنم یا توی خرداد اسباب کشی کنیم و بریم یک خونه ارزون تو شهر محل کار راستین بگیریم و چندماه بمونیم تا وضعیت کار من مشخص بشه. هردوحالت بده و اصلا مطلوب نیست.  یا با احتمال خیلی خیلی کمی قرارداد من  تمدید بشه. پولی هم نمونده که بگم چندماهی از پس انداز بخوریمتا من دوباره برم سرکار. یا من یک مدت برم کار جنرال که کمی از هزینه ها را پوشش بده اما حتی کار جنرال پیدا کرده که مد نظر من کار داروخانه هست به این راحتی ها پیدا نمیشه. 
هردومون این خونه، محله که شامل قسمت غربی منهتن هست را خیلی دوست داریم، دلمون میخواست سالیان سال اینجا بمونیم. اما انگار نمیخواد بشه:(
میتونید تو این پست حدس بزنید که اخر و عاقبت ما چی میشه، به کسی که حدس درست بزنه جایزه میدیم الکی.  
راستی بچه داری وقتی راستین هست و دو نفریم خیلی راحت تر و شیرین تره. نوبتی باهاش بازی میکنیم هم اون کیف میکنه هم ما لذت میبریم و چون اجبار نیست خستگی کمتره، بنظرم خیلی خیلی تفاوت هست بین بچه داری تک نفره و دونفره. حالا فکر کن اونها که کمک پدر و مادرها و بستگانشون را هم دارن تو چه نعمتی هستن و قدرش را نمیدونن. بغیر از اون  تو این سن بچه ها بلدن محبت را برگردونن و عشقشون را به ما نشون بدن و خلاصه جایزه میدن. 
ببخشید هنوز کامنتهای پست قبل مونده که جواب بدم، اما بدونید که همون موقع که کامنت میاد میخونم

سلام به همگی. 
این پست حاوی مقدار زیادی غر هست اگه حوصله غر شنیدن ندارید لطفا نخونید 
چندروز قبل نوشتم ((چند روز تا تولد دوسالگی پسرک بیشتر نمونده و قراره براش جشن تولد بگیرم البته چون هنوز مفهوم تولد را کامل نمیفهمه، جشن با حضور بزرگترهاست. دو سه تابچه هم هستن. تم تولدش ماشینه و  چند تا بادکنک به شکل ماشین از امازون خریدم و چندتا ماشین تزیینی برای روی کیک. زحمت غذا هم با شف راستینه. کیک هم به سنت همیشه از پاریس بگت.  هرکی را هم دعوت کردم گفته میاد و نه نگفته و برای همین مهمونی شلوغی میشه. راستین شیفت شنبه شبش را مرخصی گرفته تا بتونیم بموقع همه چی را برای تولد اماده کنیم. 
کلاس پسرک عوض شده و مثل همیشه براش خیلی سخته، اما این کلاسش خیلی متنوع تر شده. کلاس علمی دارن و ورزش و فعالیتهاشون هم خیلی بیشتره. انصافا مهد خوبی میره.
راستین هم مطابق معمول تو کارش خوب پیش میره. میدونستم روابط عمومی عالی داره و بمحض اینکه کار پیدا کنه توش رشد میکنه. از حالا میتونم ببینم چطور داره با رییس بزرگ و تک تک کارگرها رابطه میسازه. )
برگردیم به حال و الان قسمت غرغر. بازصبح پسرک ساعت ۵ بیدار شد، سرحال و از ساعت ۵-۶ فقط میدویید و شادی میکرد، انقدر سرحال بود اما من عصبانی و پیش خودم میگفتم چرا یک بچه تو این سن و حتی یکسال کوچکتر نهایتا ۸ ساعت درشب میخوابه و بقیه بچه ها ی هم سنش ۱۱ ساعت میخوابن و صبحها پدر و مادرهاشون بزور بیدارشون میکنن. بعد حتی فکر کردم بخشی از عصبانیت این دوساله من بخاطر کم خوابی پسرک و بدخوابی خودمه. انقدر عصبانی بودم که هیچ جوره نمیتونستم اروم بشم و تا خود ظهر عصبانی بودم.
 امروز روز سومی هست که پسرک کلاسش عوض شده و کل این سه روز بهش سخت گذشته عملا دیروز و امروز اکثر وقت فقط و فقط گریه کرده. کار این هفته من هم خیلی سنگین بوده و همه جوره خسته ام. مغزی و روحی و جسمی. پرخوری ام همچنان ادامه داره. حال بازی با پسرک ندارم، اصلا اگه میدونستم مجبورم روزی چند ساعت با بچه بازی کنم و مشغولش کنم از خیر بچه دار شدن میگذشتم.
کلا دارم فکر میکنم روزهام این طوری شده. صبح با صدای پسرک ساعت ۵-۶ بیدار بشی و بدون اینکه وقت کنی ده دقیقه تو تخت دراز بکشی باید بیایی با پسرک چک و چونه بزنی که به محض باز کردن چشممون تلویزیون نمیبینیم. و کلا خواب صبح زهرماری داری، بهتره بگم نداری. بعد هم دوسه ساعتی پسرک را مشغول کنی تا وقت مهد رفتنش بشه. یعنی شکنجه.
بعد بدو بدو از مهد برگردی و بشینی سرکارت تا دوباره ساعت ۴ بشه بری دنبال پسرک و بعد چند ساعت مشغول نگهش داری تا ساعت ۹ و وقت خوابش بشه. این وسط هیچ وقت قشنگی برای خودت نداری. نه وقت خواب بعد الظهر نه وقت یادگیری، چرا فرصت بشه بجای چرخ زدن تو اینستاگرام از تو موبایل فیلم چند دقیقه ای فیلم و سریال میبینم. پسرک که خوابید یکساعت باز فیلم میبینم و بعد بدو بدو میخوابم که حداقل ۷ ساعتی خواب شبانه کرده باشم
کارم هم که شده فقط جمع اوری اطلاعات برای این منتور و اون منتور، عملا هیچ یادگیری تو مدلینگ ندارم. وقت مطالعه ازاد هم ندارم. یعنی اگه بخوابم اونرا هم تو برنامه فشرده مزخرفم بذارم زندگیم از این هم مزخرف تر میشه. 
کلا نه مسافرتی نه استراحتی نه ریلکسی نه مهمونی نه استفاده از امکانات امریکا و نیویورک، مثلا تاتر و موزه و رستوران های خفن نیویورک رفتنی. نه کمپی، نه اجاره کابین تو برفی، نه سفر به هاوایی. نه سفر به کانادا و برنامه سورتمه سواری با سگهای هاسکی. نه الاسکا رفتنی و دیدن شفق قطبی. نه سالی یکی دوبار سفر به جزایر کاراییب. نه سفر به اروپا و پاریس و لندن و اینالیا و اسپانیا دیدنی بعد از اونور به نیمه ۴۰ رسیدی و همچنان داری مثل سگ برای یک کار میدوی.
میدونید چیه. امسال سال اخره نیویورکم بعد هرجا کار پیدا کردم میرم. هر ده کوره ای که شده. 
با راستین حساب کتاب میکردیم. باکار جدیدش  بزور شاید بتونیم هزینه های زندگی را بدیم. خرید ماشین هم به کنار. راستین میگه تو همین ماه جابجا شیم و من برم شهر کوچیک. میگم اگه تو شش ماه کار پیدا کردم چی. میگه باز دوباره جابجا میشیم. اما بنظر من خیلی سخت میشه. بهش میگم صبر کنیم تا من کار پیدا کنم بعد جابجا بشیم میگه چشمم اب نمیخوره تو به این زودی کار پیدا کنی.
هفته پیش دو روز وقت کردم چند تا کار اپلای کردم برای یکیش مصاحبه گرفتم، اما شغل برای کسی هست که شبیه سازی بکنه، یعنی همین فیلد جدید که من دانش ندارم، فقط برای ازمایشهای پری کلینیکاله( حیوان) ولی برای داروهای مولکول بزرگ( که تجربه ندارم). خلاصه چشمم اب نمیخوره از پس مصاحبه تکنیکالش بربیام. شهرش هم بی اریا تو سن فرانسیسکو هست. جالبه هفته دیگه راستین هم یک سفر کاری به سن فرانسیسکو داره. 
خوب پسرک خوابیده و حدود ساعت ۱۰ هست. ده دقیقه فرصت دارم فیلم ببینم و بعد برم مسواک و خواب و روزم را تموم کنم. 

چاقک

وقته خوابه اما مغزم مشغوله، دلم بخاطر پرخوری درد میکنه. این هفته پرخوری عصبی داشتم. پرخوری عصبی من روی کاکائو هست اما این چندوقته غیر از کاکائو کلی هم غذا خوردم. کلا این یک ماهه که راستین دور بوده وضعیت خورد و خوراک من بهم ریخته. بیشتر اشپزی خونه ما را راستین انجام میده و تو این مدت یخچال را با انواع و اقسام غذاها پر کرده تا ما بی غذا نمونیم و نتیجه شده پرخوری. البته فکر نکنید من اصلا غذا نمیپزم، من هفته ای یک بار اشپزی میکنم و بقیه با راستینه. تو همین مدت وزنم سه کیلو هم بالا رفته که همین بیشتر عصبیم میکنه و برعکس بیشتر میخورم.

اما علت اصلی پرخوری ام نگرانی بخاطر کاره. بهتره بگم میدونم چه خبره. هیچی بلدنیستم و اوضاعم خیته، کار در حد مبتدی هم پیدا نمیشه. اوضاع اف دی ای بهم ریخته. سه تا فلو هم گروهی من تا اخر ماه دیگه قراردادشون تمومه و بهشون گفتن بخاطر قوانین جدید نمیتونن تمدید کنن. رییس بمن هم خبر داد که بهتره دنبال کار باشم و احتمالا همین اتفاق برای منم میافته. کلا اف دی ای دیگه نمیتونه تمدید فلوشیپ داشته باشه. موج موج کارمندهاش هم دارن اخراج میشن. البته بیشتر از گروه رگولاتوری و رادیولوژی و تجهیزات پزشکی. هنوز موج به بخش ما که تایید دارو هست نرسیده. اما لینکدین پر شده از ادمهای جویای کار بخصوص از اف دی ای. کلا وضعیت ترسناکی شده و همه ادمهایی مه بخاطر قوانین ترامپ اخراج شدن ترسیدن. چاره ای ندارم جز اینکه تو همین فیلد شبیه سازی که ریاضی و امار داره خودم را قوی کنم. فیلد قبلی ام هم که مربوط به اندازه گیری دارو تو پوست بود بدرد نمیخوره، سه ساله که دارم دور خودم میچرخم و نه تنها پیشرفت نکردم بلکه با تصمیمهای احمقانه عقب گرد هم کردم. راستی اینبار فلوشیپ تموم بشه نمیتونم برای بیمه بیکاری اقدام کنم چون فلوشیپ جز قوانین بیمه بیکاری نیست. دوستانی که ممکنه بگن بیمه بیکاری نگیر( این بیمه دولتی نیست و پولی از دولت نمیگیریم)
با این حساب تا اخر ماه می که چیزی بهش نمونده کار من تمومه. تا اون موقع احتمالا کار پیدا نمیکنم. دو راه حل دارم. پسرک مهد نره و پول مهد بشه کمک خرج. دوم جمع کنم از نیویورک برم شهر کوچیک پیش راستین. فکر کنم راه دوم برخلاف میل قلبیم منطقی تره. دلم برای نیویورک خیلی خیلی تنگ میشه. اما تصمیمات و گردش روزگار کاری به قلب و دل ما نداره
کلی کامنت از پست قبل مونده که خوندم اما جواب ندادم 

اینده نامعلوم

سلام به همه،

شنبه هست و من و پسرک تنهاییم. تو این یک ماه که راستین کارش را شروع کرده و من و پسرک بیشتر اوقات با هم تنهاییم، میزان کارتون دیدن پسرک در روز خیلی بیشتر شده که براش ضرر داره. از طرفی خوب خاله و دایی و عمو و مادربزرگ دور و برش نیست که یکی دوساعت در روز مشغولش کنن. خودمونیم و خودمون. سخته برای خودم و خوب نیست زیاد هم کارتون بذارم. 
و البته دوری از پدرش رو خواب پسرک تاثیر میذاره و کم خواب میشه. کلا کم خوابی پسرک دهن ما را سرویس کرده. شبها خیلی خیلی راحت میخوابه. تا میذاریمش تو تخت، شیرش که تموم میشه خوابش برده اما مثلا دیشب ساعت ۳ بیدار سد و تا ۴ خوابش نبرد بعد هم ۶:۳۰ صبح بیدار شد و دست منرا گرفته و تلویزیون را نشون میده که براش کارتون بذارم. حالا ساعت ۶:۳۰ صبح چطپر بهش حالی کنم بچه برو بخواب. بچه برو بازی کن. چطور خودم انرژی داشته باشم که باهاش بازی کنم؟ نتیجه این شد بعد نیم ساعت سر و کله زدن ساعت ۷-۸ صبح براش کارتون گذاشتم الان هم ۱۰-۱۱. اینطور پیش بره امروز ۳-۴ ساعتی کارتون میبینه که ۴ ساعت در روز برای یک بچه خیلی زیاده. هوا هم خیلی سرده و مناسب پارک نیست. البته امروز حتما میبرمش کنار رودخانه که ۵ دقیقه ای خونه هست کمه بدوه و کشتیها و ادمها را ببینه.
دیگه براتون بگم میخواستیم خرید ماشین را دوسه ماهی به تعویق بندازیم که کردیت کارتهامون بیشتر بشه. اما ماشین افتاده به دود کردن. راستش میخواستیم تسلا لیز کنیم اما هنوز امکانات ماشینهای برقی مناسب ما نیست. مثلا اینکه راستین ببره جایی تا ۲-۳ ساعت ماشین را شارژ کنه. خلاصه باید یک ماشین دست دو دوسه سال کار کرده بخریم. هردومون مخالفیم ماشین نو بخریم و پول اضافی فقط برای نو بودنش بدیم( مثلا من دست دوم لگزوس را به خرید نو تویوتا ترجیح میدم) دوست دارید شما هم نظرتون را بگید. 
یکی از دوستهام که دیتا انالیست هست و شوهرش دوتا پی اچ دی داره و تو امازون کار میکنه میگفت. خیلی برای راستین خشحاله و خودش تا حالا دوبار مصاحبه با امازون داشته اما نتونسته کار را بگیره و ورود به امازون خیلی سخته. 
فقط مشکل این دو شهره شدن ما هست. نگم براتون که اوضاع اف دی ای چقدر خرابه. از پریروز اخراجها شروع شده اول قراردادیها و یکی دوسال استخدام شده ها. هرچند میگن بخش اپرو داروها که منم توی بخش هستم کمترین اخراجی را خواهد داشت و بیشتر بخشهای رگولیتوری و اینها اخراجی دارن. براتون بگم اخراج شدن هم اینطوریه که بلافاصله دسترسی به اف دی ای براشون قطع میشه و فقط یک ماه حقوق براشون میریزن.  
یک عده میگن فلوشیپها که قانونا زیر نظر یک سازمان دیگه هستن فلوشیپشون تمدید میشه یک عده میگن نه، فلوشیپها هم تمدید نمیشن. خلاصه تا وسطهای فروردین میفهمم تکلیفم چیه. اما واضحه که دیگه استخدامی در کار نیست. 
بلاتکلیفی بدی هست. فرصت هم نمیکنم کار اپلای کنم. بمحض روشن کردن لپ تاپ جلوی پسرک میاد سراغ کیبورد. فقط و فقط موقعی میتونم اپلای کنم که پسرک مهده که اون موقع هم درگیر کارم. خلاصه باز دوباره وضعیت ما پیچیده شده و اینده شش ماه امون نامعلوم. انصافا شما که از اول همراه زندگی من بودید بگید همه زندگیها همینطوره یا واقعا زندگی من هی پیچ میخوره. برم با پسرک بازی  و سرگرمش کنم
پ.ن اینرا هم اضافه کنم که اگه فلوشیپ را تمدید نکنن من نهایتا تا اول خرداد کار و حقوق دارم بعد چندحالته. اگه کار ریموت یا کار تو نیویورک نیوجرسی پیدا کنیم همین خونه میمونیم راستین باید انتقالی بگیره
اگه کار ایالت دیگه مثلا کالیفرنیا پیدا کنم باید با نیویورک خداحافظی کنیم و هردو جمع کنیم بریم یک شهر دیگه. 
اگه فلوشیپ تموم بشه و تا خرداد کار پیدا نکنم، باید این خونه را ول کنیم بریم یک شهر کوچیک تو پنسیلوانیا تا تو هزینه هامون صرفه جویی بشه تا من کار پیدا کنم حالا میتونه این کار نیویورک باشه یا نیوجرسی یا ایالت دیگه و دوباره باید جابجایی بشیم، با این تفاوت که خونه نیویورک را از دست دادیم و دیگه نمیتونیم برگردیم سر اپارتمانمون. ( بدترین حالت) 
یا فلوشیپ شش ماه دیگه تمدید بشه و همه این حالتها بیافته به دی ماه سال دیگه، البته شاید تو این فاصله راستین بتونه انتقالی برای نیویورک یا نیوجرسی بگیره.
یک مورد دیگه هم هست مدارس که از ۲/۵-۳ سالگی شروع میشه توی نیویورک مجانیه. یعنی اگه نیویورک بمونیم شهریور سال دیگه هزینه مهد پیرک که خیلی زیاده(۲۵۰۰$) در ماهه حذف میشه اما اگه بریم ایالت دیگه باید پول مدرسه بدیم. 

روزمرگی

سلام به همه،

از اینجا به بعد اگه از مشکلات و سختی ها میگم، بدونید جنس سختیها و نگرانیها از درجه دوم اهمیته. بسیار بسیار راضی هستیم که راستین بموقع و دقیقه ۹۰ کار مناسب پیدا کرد و فعلا دغدغه کار پیدا کردن راستین را نداریم پس از این به بعد درجه غر و ابراز نگرانی تو پستها درجه دو هست.
سه هفته از شروع کار راستین گذاشت، اگه قرار بود مبنا این سه هفته باشه باید بگم دست تنها بچه داری خیلی سخت بود و باید میرفتم شهر دیگه. ولی امید دارم شاید اگه شیفت اصلیش شروع بشه چون ۴ روز درهفته بیشتر نیست و اونهم شده سه روز کامل و دوتا نیم روز سختی کمتر حس بشه. بهرحال تا یکماه دیگه مشخص میشه اوضاع چطوره. البته هنوز مشکل مالیات را هم حل نکردیم. 
مفصل درمورد نگرانیم برای پیدا کردن کار تو پست قبل توضیح دادم. چیز زیادی ندارم اضافه کنم جز اینکه وقت نمیکنم برای کار اپلای کنم. 
چند شب بود به ذهنم رسید بیشتر از ده ساله ما نیویورک هستیم و شاید تا پنج سال اینده وقتش باشه برم دنبال خونه سفید. البته یک ایالت گرم مثل کالیفرنیا. شاید دیگه وقتشه یواش یواش ذهنی براش اماده بشم.
دیگه اینکه براتون گفتم چقدر احساس بیکفایتی تو زمینه علمی میکنم؟ حس مزخرف بدیه. همش میگم اگه فلان ازمایشگاه کار کرده بودم یا زمینه تزم چیز دیگه ای بود چقدر الان بدردم میخورد. یا این فلوشیپ که هنوز که هنوزه نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. گاهی میگم باید تو همون بخش درمال فعالیت میکردم و ولش نمیکردم بیام سراغ ازمایشهای کلینیکال.
دیگه اینکه خودم را دوست ندارم. همه جوره، اخلاقی ظاهری رفتاری. و باید دنبال یک مشاور خوب باشم که بتونم به خودم کمک کنم.
همین، برم سراغ کار

چالشهای کاری

این هفته راستین سیاتل هست. فقط یک روز مونده به تموم شدن این هفته. از اونجا که دوشنبه روز کاری بود و مهد پسرک هم تعطیل ، هفته سختی را شروع کردم و کم کم انرژی هم دارم کم میارم و به روزهای استراحت بیشتری احتیاج دارم. هفته دیگه شیفت کاری راستین از یکشنبه شروع میشه و عملا فقط روز شنبه راستین خونه هست. و از یکی دوهفته دیگه شیفتهای اصلی راستین شروع میشه. چون تازه کاره بدترین شیفتها را به این گروه دادن. شیفت شب که از چهارشنبه شروع میشه و تا یکشنبه صبح ادامه داره. اینطور عملا اخر هفته راستین خونه نیست و من و پسرک تنهاییم. هنوز هیچ براوردی از سختی زندگی تو دوشهر ندارم. اگه قرار بود شیفتها کل هفته باشه مسلما کم می اوردم و چاره ای جز انتقال به پنسیلوانیا نداشتم اما الان امید دارم که سه روز درهفته راستین خونه هست و کارم سبکتر میشه. 

اما نظر راستین چیز دیگه ای هست. امروز که چک حقوقی اش را دیده بود و متوجه شده بود مالیات دوشهر را میده نظرش اینه کلا بریم پنسیلوانیا. مالیات ۷۰۰ دلار بخاطر زندگی تو نیویورک و ۴۰۰ دلار برای پنسیلوانیا داره از حقوقش کم میشه. میگه باید به فکر اینده باشیم و اینجور هزینه را کم کنیم.
 از اونطرف با اومدن ترامپ اوضاع اف دی ای بهم ریخته. ترامپ به کارمندان اف دی ای تا شهریور فرصت بازخرید داده و احتمالا بعد این فرصت ممکنه بخواد تعداد کارمندان دولتی را کم کنه و موج عظیم این کارمندان که دربرابر من دانش و توانایی بیشتری دارن وارد بازار کاریابی میشه. میتونید تصور کنید تا یکسال دیگه احتمالا هیچ فرصت شغلی گیر نمیاد و پیدا کردن کار از این هم سخت تر میشه. بنظرم باید زودتر فلوشیپ را جمع کنم و برم دنبال کار. یا اونقدر طولش بدم که این موج تموم بشه. پس با این اوصاف احتمالا کار ریموت هم نایاب بشه و منم باید برم ایالت دیگه برای کار. و بهتره راستین انتقالی بگیره اما کی و کدوم ایالت، معلوم نیست. 
کلا فکر کنم تو این یکسال اینده باید جابجا بشیم، اما خدا میدونه کجا و کدوم ایالت. بعد ده سال مهاجرت همچنان زندگی ما رو هوااست و اصلا نمیدونیم شش ماه یا یکسال بعد چی میشه، دلم خوش بود که اپارتمان خوبی داریم و نیویورک میمونیم اما انگار نمیخواد بشه.  فقط امیدوارم شرایط بد نشه و یهتر شه.  
پ.ن. کلی کامنت از پست قبل مونده که یواش یواش جواب میدم. ممنون

اولین هفته کار راستین

سلام به همه،

پروژه جدید گرفتم و اول از همه باید تو کلی سند و مدرک اف دی ای بگردم اطلاعات پیدا کنم. چون این اطلاعات را باید پرزنت کنم باید چکیده مطالب باشه و خلاصه این بخش کار خیلی مزخرف هست. بخصوص که ددلاین خیلی کوتاه داره و تا هفته دیگه باید همه چی اماده بشه. میدونید حقیقتش اصلا کار و فیلدی که توش فلوشیپ میگذرونم را دوست ندارم. فکر کنم فیلد را اشتباه انتخاب کردم. حالا کامنت میگیرم که تو فقط دغدغه ات اینه چه رشته ای کار میکنی! باور کنید وقتی کاری را که هرروز میکنی، دوست نداری برات مهم و پر دغدغه میشه. بخصوص که مجبوری ادامه بدی.  اصلا بیخیال. باید برنامه ریزی کنم که زودتر با برنامه و هدفمند شروع به پیدا کردن کار تا ماه می بکنم. از این فلوشیپ زده شدم. هرچند اگه کار پیدا نکنم باید تمدید فلوشیپ را رو چشمم بذارم.
خوب تقریبا اولین هفته کار راستین و تنها بودن من و پسرک داره به اخر میرسه. پسرک بچه خوبی بود و اذیتی درکار نبود اما عصرها بشدت کش میاد. بخوص که زمستونه و هوا هم بشدت سردو بعد از مهد باید بلافاصله خودمون را به خونه برسونیم. خلاصه از ساعت ۵ تا ۹ شب که وقت خواب پسرک هست تموم نمیشه و هی زمان کش میاد. بعد هم که پسرک میخوابه من بلافاصله میخوابم. هرچند این چند شب اصلا خوب نخوابیدم و شبی ۷-۸ بار بیدار میشم. نمیدونم استرس پروژه جدیده یا تاثیر وضعیت جدید اما درکل باعث شده خوب نخوابم. هفته دیگه راستین میره سیاتل و باز کل هفته تنهام. کلا باید این سیستم را ۱-۲ ماهی ادامه بدیم تا ببینیم دست اخر چیکار میشه کرد. راستین از کارش راضیه. و منم تشویقش میکنم همین راه را ادامه بده و بره جلو. ۲ نفر دیگه هم همزمان باهاش کار را جدید شروع کردن و تو اموزشن. البته یکیشون یک سطح مدیریتی بالاتره. راستین میگه وقتی سابقه کار اونها را میبینم تعجب میکنم چطور این کار را گرفتم. البته بعد خودش اضافه میکنه چون مصاحبه را خیلی خوب داده بود. مصاحبه راستین از نوع مصاحبه لیدرشیپی بود. من که کلا مدیر خوبی نیستم و علاقه هم ندارم و فکر نمیکنم هیچوقت همچین مصاحبه ای بگیرم. ای کاش یک کار ساده روتین صنعتی پیدا کنم. بی دردسر، بی چالش. جدیدا حتی دارم فکر میکنم کاش پروانه داروسازی ام را برای اینجا هم گرفته بود میرفتم داروخانه کار میکردم. بعد که وضعیتم را پشت میز کامپیوتر و لم داده بدون حضور و غیاب میبینم پشیمون میشم میگم همین کار ساینتیستی و دورکاری عالیه . 
راستی یکی از شما به اسم خواننده پیام گذاشته بود و گفته بود بیشتر از نیویورک بگم.
خواننده عزیز، چون پیام داده بودی نمیشه مستقیم جواب بدم ، باید کامنت میذاشتی که بتونم تایید کنم و جواب بدم. اما چشم حتما. یک پست مختص خودت مینویسم.

فعلا میمونم

سلام به همه شما دوستان خوب

براتون بگم ما اخر هفته هتل گرفتیم و رفتیم پنسیلوانیا چندتا شهر و چندتا خونه دیدیم. اگه قدیمی باشید یادتون میاد چندسال پیش من دوماه برای اینترنشیپ رفتم کمپانی نوارتیس تو نیوجرسی. اکثر ایالت نیوجرسی سرسبزه و اون بخش که من یک اتاق از خونه یک پیرزن را گرفته بودم خیلی قشنگ بود و خونه های بزرگی داشت. خلاصه با این دید رفتم پنسیلوانیا. و فاجعه بود. انگار شهرها، شهرهای بین راهی بود‌که فقط برای برطرف کردن نیاز مردم به چندتا خونه اون منطقه ایجاد شده بود. دوتا کاندو دیدیدم و یک خونه. کاندوها یکیش خوب بود اما چسبیده به بزرگراه بین شهری. خونه هم که فاجعه. و حس غربتی که اونجا حس میکردی. هوا هم بینهایت سرد. یعنی برای هرپیاده سوار ماشین شدن عزا میگرفتیم.  خلاصه طوری بود که یکشنبه ساعت شماری میکردیم زودتر برسیم. هنوز که هنوزه این حس غربت با منه. حسی که خیلی کم تو مهاجرت داشتم. خلاصه یک جورهایی از خودم میپرسم خونه و جایی که من بهش حس تعلق کنم کجاست؟! تو پرانتز بگم. هم من هم راستین این حس را به ایران هم نداریم و انگار دچار بی خونگی و بی وطنی شدیم. بگذریم. محصول این سفر هم مریضی پسرک بود که همچنان ادامه داره. 
خلاصه چه تصمیمی گرفتیم؟ اینکه فعلا یکی دوماه راستین بره و بیاد تا هردو امتحان کنیم. اینطوری راستین ۴ روز و سه شب پنسیلوانیا خواهد بود و بقیه اش میاد پیش ما. من نگران خودم نیستم. ناراحت پسرکم که نه تنها فامیل و اشنا را ازش گرفتیم الان نصف هفته پدرش را که خیلی هم بهش وابسته هست نداره. مشکل بعدی اینه که اینطوری هزینه هامون هم بیشتر میشه. هزینه بنزین و اجاره اتاق برای راستین. البته خیلی زیاد نیست. ماشین را هم که درهرصورت باید عوض کنیم. یک چیز دیگه هم مطمئنیم که پنسیلوانیا ایالتی نیست بخواهیم زندگی کنیم. اگه به فرض بریم نهایتا راستین یک سال بمونه و دوبار اسباب کشی تو یکسال داریم و دوبار تغییر محل زندگی و مهد پسرک تو یکسال که اسون نیست. راستین قراره یک دوره اموزشی یک ماهه داشته باشه که یک هفته اش سیاتل هست و یک هفته سانفراسیسکو. قرار شد رفت سیاتل بره حسابی شهر را بگرده و اگه فرصت کنه بره تا ونکوور کانادا که ۳ ساعت فاصله داره. دارم به سیاتل برای زندگی فکر میکنم چون نزدیک خواهرمه و ونکوور هم شهری با محیط کاملا ایرانی هست. دیگه اینکه امروز درخواست یک میتینگ با رییس گروهمون داشتم. گفت که تو سال میلادی جدید  استخدام ندارن و اگه هم بخوان فلوشیپ را تمدید کنن اواسط مارچ تصمیم میگیرن. خلاصه من هم یواش یواش باید سیستماتیک بگردم دنبال کار. یا تنبلی کنم و اگه موافقت کنن ۶ ماه دیگه فلوشیپ را تمدید کنم. اینم از این. فعلا تا اپدیتی بعد از زندگیم. 

تغییرات داره میاد

صبح یکشنبه هست و روی تخت دراز کشیدم و به اسمون زیبای نیویورک نگاه میکنم. با اینکه وسط منهتنیم اما نمای جلوی پنجره امون بازه و هیچ ساختمون بلندی نیست تا یک ردیف اسمانخراشهای دور سنترال پارک. حتی عکس و فیلم نمیتونه زیبایی اسمان ابی و اسمونخراشها را نشون میده چون مقیاس بزرگی ساختمونها را به درستی نشون نمیده. غروبها که شیشه های ساختمانها نور طلایی و نارنجی خورشید را برمیگردونن و انگار طلایی شدن و شبها که چراغه روشن میشه و میبینی هزاران اپارتمان تو دل این ساختمانها وجود داره و این نما جلوه دیگه ای پیدا میکنه. دلم تنگ میشه. اپارتمان ما خیلی خوبه. حتی دوست پولدارمون که دوبرابر این اجاره را میده همچین نمای قشنگی نداره. سعی داریم خونه را سابلت بدیم. یعنی اجاره زیر اجاره. برای یکسالی که داریم میریم. صد در صد فقط یکسال میریم چون شهری که میریم خیلی کوچیکه. کلا تو امریکا بجز چند شهر بزرگ اصلی، بقیه شهرها خیلی کوچیکه. مثل روستاهای ایران که بغل هم قد کشیدن. فقط با منظره سبز و خونه های بزرگ تر. چندتا شهر نزدیک محل کار راستین هست. هفته دیگه دو روزه میریم شهرها را میبینیم چندتا خونه ببینیم و یکیش که مهد خوب داشته باشه و خونه اش را بپسندیم اجاره میکنیم. جالبه بدونید اجاره ها چندان از اجاره فعلیمون کمتر نیست. همیشه این را بهتون گفتم اما خیلی باور نکردید. یک ماشین قراضه داریم که  تو بروکلین خوابوندیم. چون سیستم حمل و نقلی شهرهای کوچیک نداره باید ماشین دوم را هم بگیریم تا من بتونم پسرک را ببرم مهد و بیام. خداکنه بتونیم خونه را سابلت بدیم. یعنی سال دیگه بازم به این شدت دوست داریم برگردیم نیویورک. اگه اپارتمان الانمون را از دست بدیم شانس گرفتن اپارتمان با اجاره مناسب را نداریم و احتمالا دیگه برنگردیم. درضمن همه اینها بستگی داره من کجا کار پیدا کنم! یعنی میشه یک کار مناسب ریموت بگیرم؟ کار اصلی اف دی ای ریموت نیست. یا راستین میتونه تو امازون جابجا بشه؟ کجا میریم؟ 
الان که احساس میکنم داریم تبعید میشیم مثل کسی که سالها زندگی تو یکی از شهرهای بزرگ ایران زندگی کرده و بعد مجبوره بره یک شهر خیلی کوچیک تو شمال ایران. 
راستی یادم رفت بگم از جمعه مریض هستم. لرز و بدن درد خیلی شدید. انگار که پام گرفته باشه و هر چهارساعت مجبورم قرص ضد درد بخورم. قرص متوکاربامول هم اینجا بدون نسخه نمیدن. 
هوا هم پنجشنبه یکهو سرد شده.و  تا دوماه دیگه هم همینطور سردتر میشه. پنسیلوانیا موازی نیویورک هست و هوای اونجا هم مثل نیویورکه. همین دوستان

نقطه عطف در سال یازدهم مهاجرت

ساعت حدود ۱۲ شبه، پسرک اخرین شیشه شیر شبش را داره میخوره و اماده خواب میشه، راستین موبایل را کنار گذاشته و بالای سر پسرک نشسته و همینطور که نوازشش میکنه با مادرش حرف میزنه. پدر و مادر من اتاق دیگه خوابن. فردا دارن برمیگردن اصفهان. امسال فقط تهران موندم و پدر و مادرم اومدن پیشم. تجربه خوبی بود و دفعات بعد هم تصمیم دارم فقط تهران بمونم. اینبار عجیب نرفته دلتنگم. حقیقتش دفعات پیش روزشماری میکردم که برگردم امریکا، اما اینبار دلم نمیخواد برم. 

پسرک ساعت خوابش به ۱۲ رسیده اما همچنان کوتاه میخوابه، حتی کوتاهتر.حدود ۷-۸ ساعت خواب شب. 
احساس میکنم این سفر نقطه عطف دیگه ای از زندگی ما هست. برگردیم باید اماده رفتن از نیویورک بشیم. بله کار جدید راستین شغل مدیریتی و تو شرکت امازون هست اما ایالت پنسیلوانیا. رفتن موقت و احتمالا یکساله هست. خوبی کار تو امازون اینه که میشه راحت تر جابجا شد، چه در سطح شهر و ایالت، چه در سطح شغل و تخصص. حسن رفتن اینه که میتوتیم یک سال تجربه زندگی به سبک امریکایی را داشته باشیم و با زندگی تو نیویورک مقایسه کنیم. بدیش اینه ما عاشق نیویورکیم و اپارتمانمون را هم خیلی دوست داریم که باید ازشون خداحافظی کنیم. امیدوارم خداحافظی موقتی باشه.
دندونم یک کمی درد میکنه، چندناه اخیر اونقدر حجم کارم تو اف دی ای سنگین بود که حتی فرصت نکردم برم دندونم را پر کنم و الان بخاطر عمل بینی دوسه ماه نمیتونم کار دندون پزشکی انجام بدم. به این فکر میکنم دوسه ماه دیگه هنوز نیویورکم؟ احتمالش هست راستین یک ماه زودتر بره و شرایط را بسنجه بعد بریم خونه اجازه کنیم. 
مامانم رختخوابم را کنار خودش پهن کرده، و راستین هم داره رختخوابش را پایین تخت مامانش پهن میکنه.  برم کنار مامانم بخوابم. چه لذتی داره کنار مامان خوابیدن و دستش را تو دست گرفتن.