My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

بدشانسی اخر

همه چی تا دیروز داشت خوب پیش میرفت. درواقع عالی بود، تا دیروز.

خوب برگردیم به هفته ای که تازه رسیدیم شهر جدید. پسر هندی، دانشجویی که قبلا برام کار میکرد و از زرنگی اش همیشه تعریف کردم باهام تماس گرفت، گفت داره اینترنشیپ تو جانسون جانسون میگذرونه و دایرکتور بخش گفته میخوان یک پوزیشن جدید باز کنن. پرینسیپال ساینتیست تو رشته ما. فرداش با دایکتور مربوطه تلفنی حرف زدم و با ریفرال برای کار اپلای کردم. چندتا مصاحبه اولیه را دادم و حتی ریسرچم هم برای دایرکتپر پرزنت کردم و مصاحبه نهایی پرزنت برای تیم برای هفته دیگه زمان بندی شد. حتی شاگرد سابق، هفته پیش تماس گرفت و گفت داره اینترنشیپش تموم میشه و فقط دوتا کاندید برای پرزنتیشن نهایی هست اما تو کاندید قوی اشون هستی و همه نظرشون رو تو هست. دیگه حتی قلبی هم باور کرده بودم که دوره سختیها داره تموم میشه. با راستین درمورد اسباب کشی و جابجایی کار اون حرف میزدیم که دیروز یکهو یک نامه از شرکت گرفتم که متاسفانه این پوزیشن بسته شد و مصاحبه ات هم کنسل شد و تمام. وا رفتم. باورم نمیشد اما بهمین راحتی باز بدشانسی از راه رسیده بود. 
گذاشته بودم خبر قطعی بشه بیام و از خوشحالیم بگم اما نشد.
دیگه اینکه حدود یک ماه پیش یک شرکت خیلی کوچیک که ازمایشهای کلینیکال انجام میدن باهام تماس گرفت و قرار شد روی دوتا پروژه اشون کار کنم. یک پروژه را تموم کردم و یک پروژه دیگه مونده. احتمال خیلی کمی هست بعد این پروژه باز یکی دوتا پروژه دیگه داشته باشن اما واضحا این کار موقته. دوهفته دیگه میرم کانادا و بعد که برگشتم باید سفت و سخت دنبال کار بگردم.
بذارید یک چیز دیگه هم بگم. تازگی با یک دوست که دیگه برلی خودش دایرکتوری شده شنیدم که میگفت تو فارما امکان نداره کسی بدون ریفرال کار بگیره. این یعنی دوسال پیش یا حتی چندماه پیش که اینهمه کار اپلای کردم امید واهی و اپلای الکی بوده.
خوب دیگه از زندگی خودمون بگم. این شهر برای زندگی موقت خوبه. البته اگه کسی سابقه نیویورک تو نیویورک نداشته باشه میتونه بگه شهر خیلی خوبی هست. شهربازی که توش باغ وحش و پارک ابی داره، کلی دریاچه برای قایق رانی و جاهای مختلف برای هایک. یک مارکت عالی برای خرید، کلا تا همین دیروز که امید داشتم همه چی عالی بنظر میرسید. تو همین سه ماه کلی از دوستهامون اومدن و به ما سرزدن و درکل شادی تو زندگیمون میچرخید. یا بهتره بگم من خیلی شاد و امیدوار بودم اما الان باز دوباره غم و ناامیدی برگشته تو قلبم. خوب اینم از این. اتفاقاتی که گذشته بودم با خبر بود بیام و بگم که نشد،
راستی جند روز دیگه میشه سالگرد روزی که اومدیم امریکا. شد ۱۱ سال؟ کیا از همون اول با منن و اینجا را دنبال میکنن؟ اگه دوست داشتیدبگید چندساله منرا میشناسید 

اپدیت کوتاه

انقدر دیر به دیر پست مینویسم که الان که اومدم بنویسم اول یک دور نگاه کردم ببینم پست قبلی چی نوشته بودم. خوب دوهفته ای هست ما نیویورک نرفتیم و میخواهیم یک مدت نریم تا زندگی اینجا را بیشتر سر و سامون بدیم. اسباب کشی کامل تموم شد اما کیف وسایل ارایشی من تو این رفت و اومدها گم شده و هم دردسر و هم هزینه خرید وسایل رو دستم انداخته. کل خونه را هم تا حالا چندین بار کامل گشتیم.

یک مهد برای پسرک پسندیدیم اما لیست انتظار داره و تا پاییز هم جا نداره. ما هم فعلا تو این وضعیت مالی عجله نداریم
از وقتی اومدیم و هرسه تو یک شهریم زندگی خیلی راحت تر شده برای همه امون و پسرک هم بنظر خیلی خوشحال تر میرسه. البته تو این چند ماه هیچ پیشرفت زبانی هم نداشته. اکثر مطالب را به هردو زبان کامل میفهمه اما شروع به جمله ساختن نکرده.
احتمالا امسال تابستون یک سفر ونکوور هم برم برای دیدن خواهرم. بلیط ونکوور نسبتا گرونه و هنوز نمیدونم چه مدت میمونم. با اینکه کار ندارم اما مشخص نیست پسرک میتونه دوری از پدرش را برای سه چهارهفته دوام بیاره یا نه. برای همین شاید سفر کوتاه با راستین برم. 
فعلا همین. 

شهر جدید

خیلی وقته ننوشتم، یک مدت طولانی نمینوشتم چون اتفاق خاصی نیافتاده بود و همه چیز تکراری بود. دلیل دوم اینکه دوتا پست اخر با همون مطالب توجه زیادی از شما نگرفت دیگه نخواستم یک پست سوم عین اونها هم اضافه کنم. 

دیگه بعدش هم جنگ شد و همه ما اینجا از صبح تا شب پای اخبار بودیم و‌نگران مردم ایران. شما همه خوبید؟ زندگیهاتون چطوره؟ امیدوارم خودتون و خانوادتون و زندگیهاتون صحیح و سالم باشه. دوستان یاکن تهران که خیلی اذیت شدن. بلا از همه اتون دور.  اگه کاری هم از دست من برمیاد حتما بگید.
 الان سه هفته هست اومدیم شهر جدید با سبک زندگی جدید. با توجه به شرایط مالی و پسرک بهترین تصمیمی بود که باید میگرفتیم و انجام دادیم. پسرک خوشحاله از اینکه هرروز پدرش را میبینه. این اواخر بشدت سراغ پدرش را میگرفت و اذیت میشد. راستین مدیر شیفت شبه اما بهرحال حضور داره و همین برای پسرک و من خوبه. خوبی نیویورک این بود که هرروز پارک میبردمش و با بچه ها بازی میکرد. اینجا زمین بازی که میبرم همیشه خودمون دو نفریم و هیچ بچه ای نیست. مجتمع اینجا استخر روباز داره، فکر کنم اینجا اکثرا بچه ها را هرروز میبرن استخر. ما هنوز فرصت نشده پسرک را ببریم اما بزودی میبریم. حسن دوم این خونه، بزرگی نسبیش به اپارتمان تو نیویورک هست. دیگه لازم نیست لباسها و‌وسایل اشپزخونه را تو هم تو هم جا بدیم و کلی فضا داریم، و یا ماشین لباسشویی داخل خونه داریم و لازم نیست مثل نیویورک بریم لاندری طبقه و لباس بشوریم. این شهر یک شهربازی خیلی بزرگ و معروف هم داره که ما هنوز نرفتبم. مردم چند روز چندروز میان برای شهریازی اینجا. اسم شهر هرشی هست. شهر شکلات معروف امریکا. البته همه اینها تاحالا باعث نشده که زندگی اینجا را به نیویورک ترجیح بدیم. 
خونه را هم سابلت دادیم. یک اتاق یک دختر ایرانی که از یک شهرکوچیک از اطراف واشنگتن اومده و دومین اتاق یک زن و شوهر ایرانی هندی. دیشب دختر ایرانی تازه رسیده بود و مسیج داده بود چه منظره ای اناقها داره، تو دلم گفتم میدونیم میدونیم. 
تو این مدت اصلا دنبال کار نگشتم. تقریبا داره دوماه میشه که بدون کارم. از یک طرف خوبه که کار و استرس کار و پیداکردن کار و اماده سازی و درس خوندن نیست اما از یک طرف هم عذاب وجدان و نگرانی شدید بابت بیکاری و دنبال کار نگشتن و پیدا کردن کار دارم. خلاصه اگه کار دارید و‌ثبات کاری خوشا بحال شما، اگه خانه دارید و با اون هم حال کنید بازم خوشا بحال اتون. هنوز دو هفته دیگه ما باید بریم نیویورک و برگردیم یکی بخاطر اوردن ته مونده وسایل،  هفته بعد هم بخاطر چندتا نوبت دکتر. بعد از اون دوسه هفته ای نیویورک نمیرم تا جا بیافتیم، دنبال مهد برای پسرک بگردیم و ثبت نامش کنیم احتمالا هرروز نفرستیم. اما لازمه بره تا با بچه ها بازی کنه و فعالیتهای متنوع داشته باشه. امیدوارم یک مهد خوب مثل مهد نیویورکش پیدا کنیم. 
پسرک که مهد بره و زندگی ما هم رو نظم و روتین بیافته منم شروع میکنم دنبال کار گشتن. ایشالله بازار هم تا اون‌موقع تکون خورده. 


اخرین ماه در نیویورک

اواسط ماه می هست، چند روز پیش تولد راستین که همزمان با روز مادر بود را گرفتیم. اخرین مهمونی توی این خونه و یا شاید حتی نیویورک، دوهفته به اخر ماه می بیشتر نمونده و ما هنوز حتی یک کارتن هم جمع نکردیم. شاید بیشتر به این خاطر که کمپانی صاحب ساختمونمون  هنوز جواب نامه امون را که بهش گفته بودیم ما اخر ماه می میریم و اجازه سابلت خواسته بودیم نداده. البته ما هم دیر نامه زدیم. تقریبا بیخیال سابلت دادن شدیم. میدونیم عاقلانه هست دیگه به نیویورک برنگردیم. شهری که هزینه زندگی توش خیلی زیاده و اجازه پس انداز بهت نمیده، پس برای چی سابلت بدیم و استرس این را داشته باشیم که مستاجر بد دربیاد و اجاره نده وقتی اجاره خونه به نام ماست.

تو این دوسه هفته دوتا مصاحبه اولیه با منابع انسانی داشتم که قراره مصاحبه دوم با مدیر گروه باشه و بعد اگه اگه این مرحله را هم قبول بشم میرسم به بخش تکنیکال که مصاحبه ۵ ساعته هست. ببینیم این مصاحبه ها به بخش تکنیکال میرسه یا نه. یکیش برای سیاتل هست یکی برای کالیفرنیا.اونی که برای سیاتل هست  دولوپمنت فارماکوکینتیک ساینتیست هست که بلدم اما اون یکی مدل سازی هست که درحد مبتدی رو به متوسط بلدم، بیشتر راه انداختن مدل را بلدم تا ساختن یک مدل از اول تا اخر.
نمیدونم چندتا از این نوع مصاحبه ها باید بدم تا اخرش دوسه تاش منجر به مصاحبه تکنیکال بشه و دراخر یکیش منتهی به قرارداد. شما حدس میزنید چندتا؟
راستین هم چندتا اپارتمان اون طرف دیده، منظورم از اون طرف پنسیلوانیا هست. دوتاش را بیشتر پسندیدیم، تا اخر ماه یکیش را اجاره میکنیم میریم.
میدونید چطور برنامه ما پیچیده میشه؟ وقتی بریم پنسیلوانیا و در ظرف دویا سه ماه من قرارداد ببندم. اونوقت هست که هزینه اسباب کشی و فسخ قرارداد هم به مخارج اسباب کشی دوباره و نقل مکان دوباره اضافه بشه.
دارم پسرک را میخوابونم، ظاهرا خوابوندن بچه ها تو این سن یکی از معظلاته اما خوشبختانه تو این مورد بیشتر شانس اوردم. من چراغ را کاملا کم نور میکنم، صدای جنگل بعنوان وایت نویز میذارم. میشینیم و با موبایلم کار میکنم و پسرک حدود۱۰ دقیقه تا نیم ساعت تو تختش وول میخوره تا اخرش خوابش میبره. 
حرف زیادی ندارم بزنم. فعلا 


اردیبهشت ۱۴۰۴

تو متروام خط دی، بعد هم ار را میگیرم میرم تا ته بروکلین، بی ریج. جایی که قبلا خونه امون بود. اینبار برای دندونپزشکی. خط اشنا. محله اشنا.

از جمعه بیکار شدم و امروز دوشنبه هست. هنوز فرصت نکردم درست و حسابی بشینم ببینم چیکار میخوام بکنم و برنامه ریزی کنم. نوشتن، حتی اینجا کمک میکنه افکارم را سر و‌سامون بدم. یک ماه زمان تو نیویورک دارم. تولد راستین دوهفته دیگه هست  که تصمیم گرفتیم بگیریم اسباب کشی هم باید کامل بشه تا اخر ماه. پسرک را همچنان میفرستیم مهد، چون مهدش خوبه و میخواهیم استفاده کنه. اگه خونه باشه هم من روان بچه را میریزم به هم هم اون . پس برای  اینکه مادر خیلی خوبی باشم لازم دارم چند ساعت در روز برای خودم داشته باشم و نخوام همش بچه را سرگرم کنم. چون پدرش هم دور شده وابستگی اش به من زیاد شده و حتی برای سرسره دوست داره من همبازیش بشم و هربار باهم سربخوریم.
بگذریم. تو این یک ماه کار باید اپلای کنم و اگه وقت کردم درس خوندن را شروع کنم. وقت که زیاده اما چرا میگم اگه وقت کردم؟ چون میخوام کمی نیویورک گردی کنم و جاهایی را که دوست داشتم برم دوباره ببینم.
بعدا که رفتیم. احتمالا قبل اینکه پسرک را یک مهد بنویسم یک سفر سه هفته ای ونکوور برم. یکساله خواهرم ازم خواسته پسرک را ببرم ببینه نتونسته بودم. شاید همون موقع مادرم هم از ایران بیان تا پسرک را ببینن. 
بعد که برگشتم همه چی جدی میشه. یک مهد خپب باید برای پسرک شروع کنیم و من همه چیز را جدی تر دنبال کنم. 
وووووو….. چیزی که ذهنم را درگیر کرده ایا برم دنبال هم ارز کردن مدرک داروسازبم. این یعنی دوسال تلاش مضاعف. دوسال هرروز درس خوندن و اماده سازی. از امتحان تافل با نمره ۲۶ بگو تا سه تا امتحان دیگه. واقعا ارزش داره؟! این سوالی هست که باید به خودم جواب بدم. اگه قراره شروع کنم الان بهترین زمانه. وکرنه نه. کامل ببوسمش بذارمش کنار. باید تا میتونم اطلاعات بگیرم تا بتونم درست تصمیم بگیرم. نمیخوام شروع کنم ساعتها وقتم را روش بذارم و بعد وسط کار بدون هیچ دست اوردی ولش کنم. 
خوب من باید یک خط مترو دیگه عوض کنم. فعلا  
در راه برگشت: دنبال کار گشتن امسالم یک تفاوت بزرگ با دوسال پیش داره. اگه یادتون باشه دوسال پیش هم دنبال کار میگشتم اون موقع پر استرس وحشت زده ناامید و عصبانی و خسته بودم. تازه پسرک بدنیا اومده بود و بجای اینکه ارامش داشته باشم یکی از بدترین سالهای عمرم را تجربه میکردم.  امسال هم دنبال کارم اما تفاوتش اینه این بار راستین هم همزمان دنبال کار نیست و تکلیفش مشخصه و ماهم داریم از نیویورک میریم تا هزینه را کم کنیم. پس بااینکه میدونم بازار حتی از دوسال پیش هم بدتره اما عجله و استرس زود کار پیدا کردن را ندارم. 

اپریل فروردین ماه

اینبار تو ماشینم، ماشین جدیدی که خریدیم و بوی نویی میده. راستین بوی نویی اذیتش میکنه اما من دوست دارم. ماشین خوب و جاداریه. چون قبلا درمورد ماشین حرف زده بودیم و سر مدل حرف زده بودم مدلش را مینویسم. هوندا سی ار وی خریدیم. 

هوا داره گرم میشه و شهر بسیار زیبا. درختها شکوفه دادن و باغچه ها باگلهای بنفشه و لاله و نرگس پر شدن. ادمها از همه قشر و همه تیپی هستن. تنوع لباسها و بعضا خوش لباسی بعضی ادمها چشمهات را نوازش میده. میدونی این مناظر و این خوش پوشی مخصوص نیویورکه و هیچ جای دیگه نمیبینی. همین باعث میشه ته قلبت بخاطر ترک نیویورک بگیره. 
خوب میدونیم این روند بیشتر از این نمیتونه  ادامه پیدا کنه. رفت و اومد هفتگی راستین خسته اش کرده، 
مراقبت تک نفره از پسرک درکنار کار منرا هم خسته کرده. 
سه هفته بیشتر تا اخر کار fda من نمونده، حقیقتش بدم نمیاد زودتر تموم بشه، کار فشرده و سنگین وتکراری که توش یادگیری نیست. راستی یادم نمیاد گفتم ۳۵۰۰ نفر دیگه را هم از اف دی ای اخراج کردن؟ خلاصه بازار که خوابیده بود با این حجم ادم بیکار پروفشنال رفته یک جایی تو اعماق. 
یک هفته بعد،امروز شنبه هست، ماه اپریل گاهی هوا گرمه و گاهی سرد، امروز اخرین روز هوای سرد بود و فکر کنم از فردا هوا رو به گرمی میره. خلاصه اصلا  رو‌مووود( حس) نبودم که پسرک را ببرم بیرون و از صبح خونه موندیم. الان هم پسرک داره کارتون میبینه که میتونم بنویسم. 
همینطور که ترامپ یک سری عقب نشینی در مورد تعرفه ها کرد بنظرم یک کم سخت گیری را از اف دی ای هم داره کم میکنه مثلا بعد دوماه سخت گیری در مورد ۸ ساعت حضوری بودنشون، یکهو دیروز قانون جدید اومد میتونن دور کار بشن. یعنی حتی از قبل هم که یک روز در هفته کار بود راحت تر. منتها قانون راجع به پست داکها تغییر نکرده و و من دوهفته دیگه کارم تمومه. دیروز متوجه شدم همه پست داکهای بخش رفتن و فقط من موندم. هرچند دیگه تا اخر کار من هم زمانی نمونده. 
دیگه اینکه ذهنی اماده تغییراتم. خودم را اماده رفتن کردم ( ذهنی ). بنظرم مهمترین بخش تغییرات همین پذیرشه. من پذیرفتم که باید از نیویورک بریم. هنوز راستین فرصت نکرده خونه پیدا کنه. هرچند خوش بینه که راحت پیدا میشه. نمیدونم میتونیم خونه را سابلت بدیم یا نه. اگه بشه خوبه. انگار ته دل ادم میگه خوب برمیگردم اما داستان وسایل خونه ای میشه که ما ایران نگه داشتیم و میدونم دیگه هیچ وقت استفاده نمیکنیم.
بهرحال برنامه دارم حداقل یکسالی بریم، اگه کار ریموت پیدا کنم ۱-۲ سال را میمونیم تا کمی پس انداز کنیم. اگه هم کارم حضوری بود با راستین جابجا میشیم. تو ذهنم بیشتر کالیفرنیا هست. بریم جایی که ۱۲ ماه سال هوا گرم و خوب باشه. فلوریدا هم گرمه اما تابستونها از گرما جهنمه و البته شرکتهای دارویی هم نداره. حسن دیگه کالیفرنیا جماعت ایرانی اش هست. حالا من هی برای خودم خیال پردازی میکنم. 
البته بذارید یک چیزی را تعریف کنم. تو نیویورک نزدیک رودخانه هادسن جایی به هادسن یارد هست و های لاین. ۱۰ ساله های لاین باز بصورت پارک باز شده و دور و برش کلی برج خای نوسازه. اگه گوگل کنید عکسهاش را میبینید. خلاصه موقعی که دانشجو بودم و تو استودیو زندگی میکردیم هرموقع میرفتیم هادسن یارد و های لاین میگفتم یعنی میشه ما یک روزی اینجا زندگی کنیم! و خودم هم میدونستم احتمالش نیست و میدونید چی شد؟ اپارتمان الانمون که نوسازه نزدیک همون منطقه هست، یعنی یک ربع پیاده روی داره و تفریح عصرهای ما پیاده روی کنار رودخانه هادسن و رفتن به های لاین و هادسن یارد هست. خلا صه ارزوها میتونه همین قدر در دسترس باشه.
میگم کاشکی با ارزو کردن لاغر هم میشدم یا میلیاردر:)))
احتمال داره سال دیگه این موقع کار مناسب پیدا کرده باشم. البته شاید اون موقع با مشکلات جدید دست و پنجه نرم کنم. 
شاید هنوز پنسیوانیا باشیم شایدم یک ایالت دیگه شایدم کالیفرنیا. 
اگه بخوام نیمه پر لیوان را ببینم بهتره بگم ببینیم زندگی چی برای ما در چنته داره.
خوب من برم تلویزیون را خاموش کنم که دیگه پسرک زیاد کارتون دیده. اوه اوه عزا گرفتم چطور تا وقت خواب سرگرمش کنم. سخت ترین بخش مادر شدن اینه مجبوری بچه را سرگرم کنی اما دلت میخواد لم بدی و خودت تلویزیون ببینی یا اصلا تو سکوت و ارامش بدون بچه باشی.  

زندگی منصف نیست

دنیا عادل نیست، دنیا و زندگی نه عادله نه منصف. نه در حد زحمت تو میبخشه نه به دلت نگاه میکنه و ازت میگیره. میبینی یکی تو اوج موفقیت و جوانی سرطان میگیره، یکی دیگه بچه اش را از دست میده. دلیل نمیشه چون این بدبختی سرت اومده دنیا بهت رحم کنه و دیگه اذیت نکنه. از اونطرف یکی پشت هم شانس میاره، بدون زحمت خاصی دستاورد داره. گاهی هم به اندازه زحمت میکشی همون قدر به دست میاری.

وقتی قصد مهاجرت داشتم ۷ سال تمام پشت درهای بسته کانادا موندم. ۷ سال. پرونده برگشت خورد. گیر وکیل شارلاتان افتادم و اون زمان نیروی مهاجر داروساز هم نمیخواستن. از کانادا بریدم و گفتم اصلا تحصیلی میرم امریکا و اومدم امریکا. درحالی که ادمها راحت برنده لاتاری گرین کارت میشدن و امریکا میومدن. یا حتی برادر خودم چون خانمش پرستاری خونده بود بدون نمره زبان و هیچ دردسری رفتن کانادا و خداراشکر الان هم زندگی خوبی داره.
تو ازمایشگاه که بودم سخت کار میکردم از جون و دل مایه میذاشتم، روزی ۱۲ ساعت کار میکردم، ارزوهای بزرگ داشتم، حتی میخواستم ثبت اختراع کنم. فکر میکردم از دانشگاه که بزنم بیرون راحت کار پیدا میکنم، شاید هم میشد اما فرصتها را ندیدم، شانس را نقاپیدم و نتیجه اش این شد که دوسه سال تو این وضعیت گیر کردم. همکلاسیهام حتی اونها که سالها نمیتونستن تزشون را جمع کنن الان توی یک کمپانی مشغولن. اونها که شاگرد زرنگ تر بودن پله های ترقی را رفتن بالا و پیشرفت کردن. 
تو زندگی نمیتونی خودت را باکسی مقایسه کنی چون دنیا و روزگار شرایط یکسان بهتون نمیده. یکی خوش شانسی میاره و یکی بدشانسی و مسیر سخت تر میشه براش . یکی هم راه خودش را میره. 
برای همین سعی میکنم خودم را با هم دوره ایهام مقایسه نکنم اما نمیتونم حسرت و غمی که به دلم هست را هم نادیده بگیرم. نمیگم قراره وضعیت من همین طور بمونه من ممکنه سه ماه دیگه شش ماه دیگه یا نهایتا یکسال دیگه کار بگیرم و شرایطم به ثبات برسه. بلاخره یک کاری پیدا میشه اما از اینکه باز داستان مهاجرتم داره تکرار میشه و سالها پشت در بسته گیر کردم ناراحتم.
راستی قانون جدید اومدو قرارداد من اخر ماه دیگه تمومه. بعد از اون نهایتا تا اخر ماه می نیویورک میمونیم و بعد میریم. میرم کمی از این شرایط فاصله بگیرم. چندماهی تو ارامش کار اپلای کنم و فیلمهای اموزشی که لازمه را ببینم و دوره کنم. دیگه نمیشه بیشتر از این پشت این دربسته موند وقتشه که برم سراغ راه دوم 

۱۴۰۴

سلام به همه 

عیدتون مبارک، خوش گذشته تا الان؟ 
ما هم خوبیم، سال تحویل ساعت ۵ صبح بود و ما ده دقیقه قبلش بیدار شدیم و بیدار سال را تحویل کردیم. راستین روز قبل و روز اول حسابی مریض بود اما ما که عیدی اینجا نداریم بگیم عیدمون خراب شد. درعوض براتون بگم که خواهرم که ونکووره حسابی داره از مراسمهای مختلف لذت میبره مثلا برای چهارشنبه سوری فقط سه تا مارکت بوده که خواننده مرتضی و سپیده و شهرام شبپره را داشته. اونهم مجانی و تو فضای باز. یا مراسم عید نوروز جدا. خلاصه اگه قصد مهاجرت به کامادا را داربد ونکوور را دریابید.
خوب حالا بریم سر زندگی خودمون. هفته پیش همه پست داکهای های بخش خداحافظی کردن و رفتن. منم دیگه قطعی رفتنی ام. بازار کار هم خراب. با اینکه اپلای میکنم اما مصاحبه نگرفتم. کارم هم سنگینه،  پروژه را باید تموم کنم و تموم روز مشغول کار رو پروژه ام. 
تقریبا دوماه تا اخر قراردادم مونده و بعد تمام. و چون کار پیدا نکردم و بعید میدونم با این بازار کار کساد به این زودی کار پیدا کنم باید بریم. بریم یکی از شهرهای پنسیلوانیا. میگم یکی از شهرها، چون عین ده یا شهرک، این شهرها کنار همه و ما تو هرکدوم خونه مناسب پیدا کنیم همون را میریم. شهر هرشی از همه سبزتره و توریست داخلی داره اما اجاره خونه هاش بالاست، حتی در حد یک چیزی مثل خونه الانمون. و چون هدف ما صرفه جویی هست بعید میدونم اون شهر را بریم. شهر هرشی یک شهربازی بزرگ داره که از ایالتهای همچوار برای شهربازی اش میان. کارخونه شکلات سازی هرشی هم اونجاست. برای همین میگم توریست داخلی داره. 
خلاصه این یعنی نهایتا سه ماه تو این خونه و نیویورک باشیم. هم من، هم راستین بینهایت ناراحتیم چون میدونیم چی را داریم از دست میدیم اما حقیقتش هیچ چاره ای نداریم. هرجا بریم قرارداد شش ماهه میبندیم چون احتمال زیاد تو این فرصت کار پیدا کنم و  بریم. پنسیلوانیا کمپانی های داروسازی زیادی نداره. میدونید بعد از اون اگه کار ریموت یا کار تو نیویورک یا نیوجرسی پیدا کنم خیلی دلم میسوزه چون خونه نیویورک را از دست دادیم. 
خلاصه اگه از حال و روز ما میپرسید غمگینیم ولی سعی میکنیم خودمون را برای اینده ای قشنگ دلداری بدیم، مثلا اینکه هرسه با همیم، احتمالا طبیعت گردی و شهربازی و‌ بازی ابی زیاد بریم. خودم هم کمی استراحت میکنم و البته درس میخونم و برای کار اپلای میکنم. حتی پیش خودم میگم خوبه امتحان ایلتس بدم و برای امتحانهای داروسازی بخونم و حتما حتما ورزش کنم. یکم نگران مهد پسرک هستیم. کلاس ۲-۳ سالش را خیلی دوست داره. زنگهای ورزش و تاتر و‌موسیقی دارن و حسابی به مهدش عادت کرده. احتمال زیاد تغییر خونه و شهر هم خیلی اذیتش کنه اما ما هستیم و بلاخره عادت میکنه. 
 هنوز به دوستهامون نگفتیم داریم میریم. عملا فاصله دوستیها را از بین میبره چون غیر از یکی از دوستهامون که از اول مهاجرت باهاشون بودیم و احتمالا زیاد بیان پیشمون بعید میدونم دیگه بیشتر از سالی یکی دوبار بقیه را ببینیم. 
خلاصه بعد از حدود ۱۱ سال مثل این میمونه یک مهاجرت دیگه داریم.
راستی یک چیزی بگم. هرچند با رد افر اف دی ای تو این سه ساله خیلی سختی کشیدم اما اگه قبول کرده بودم هیچوقت منهتن نیومده بودیم و زندگی توی منهتن  که خیلی دوستش داریم را تجربه نکرده بودیم. پس شاید سختی که کشیدیم به این تجربه  می ارزیده. 

بعد تولد بچه

موزه کودکان بودیم پسرک حسابی بازی کرد، توی موزه بازی برای هرسنی هست و وسایل متنوعی برای بازی داره. چون خواب ظهرش را کامل نرفته بود توی راه خوابید و من و راستین هم هم از یک فود تراک غذای مکزیکی گرفتیم و اومدیم توی مک دونالد بخوریم. 

توی این هفته سه نفر پست داک گروه ما قرارداشون تموم میشه و باید برن. قراره تکلیف منم اخر ماه مشخص بشه. قرارداد من تا اخر ماه می هست اما برای منم محرز شده منم باید برم. از اونجا که احتمال خیلی زیاد توی این مدت کار پیدا نمیکنم و منبع درامد من یکهو قطع میشه دوراه بیشتر نداریم. یا پسرک مهد نره و با من تو خونه بمونه تا چندماه که من کار پیدا کنم یا توی خرداد اسباب کشی کنیم و بریم یک خونه ارزون تو شهر محل کار راستین بگیریم و چندماه بمونیم تا وضعیت کار من مشخص بشه. هردوحالت بده و اصلا مطلوب نیست.  یا با احتمال خیلی خیلی کمی قرارداد من  تمدید بشه. پولی هم نمونده که بگم چندماهی از پس انداز بخوریمتا من دوباره برم سرکار. یا من یک مدت برم کار جنرال که کمی از هزینه ها را پوشش بده اما حتی کار جنرال پیدا کرده که مد نظر من کار داروخانه هست به این راحتی ها پیدا نمیشه. 
هردومون این خونه، محله که شامل قسمت غربی منهتن هست را خیلی دوست داریم، دلمون میخواست سالیان سال اینجا بمونیم. اما انگار نمیخواد بشه:(
میتونید تو این پست حدس بزنید که اخر و عاقبت ما چی میشه، به کسی که حدس درست بزنه جایزه میدیم الکی.  
راستی بچه داری وقتی راستین هست و دو نفریم خیلی راحت تر و شیرین تره. نوبتی باهاش بازی میکنیم هم اون کیف میکنه هم ما لذت میبریم و چون اجبار نیست خستگی کمتره، بنظرم خیلی خیلی تفاوت هست بین بچه داری تک نفره و دونفره. حالا فکر کن اونها که کمک پدر و مادرها و بستگانشون را هم دارن تو چه نعمتی هستن و قدرش را نمیدونن. بغیر از اون  تو این سن بچه ها بلدن محبت را برگردونن و عشقشون را به ما نشون بدن و خلاصه جایزه میدن. 
ببخشید هنوز کامنتهای پست قبل مونده که جواب بدم، اما بدونید که همون موقع که کامنت میاد میخونم

سلام به همگی. 
این پست حاوی مقدار زیادی غر هست اگه حوصله غر شنیدن ندارید لطفا نخونید 
چندروز قبل نوشتم ((چند روز تا تولد دوسالگی پسرک بیشتر نمونده و قراره براش جشن تولد بگیرم البته چون هنوز مفهوم تولد را کامل نمیفهمه، جشن با حضور بزرگترهاست. دو سه تابچه هم هستن. تم تولدش ماشینه و  چند تا بادکنک به شکل ماشین از امازون خریدم و چندتا ماشین تزیینی برای روی کیک. زحمت غذا هم با شف راستینه. کیک هم به سنت همیشه از پاریس بگت.  هرکی را هم دعوت کردم گفته میاد و نه نگفته و برای همین مهمونی شلوغی میشه. راستین شیفت شنبه شبش را مرخصی گرفته تا بتونیم بموقع همه چی را برای تولد اماده کنیم. 
کلاس پسرک عوض شده و مثل همیشه براش خیلی سخته، اما این کلاسش خیلی متنوع تر شده. کلاس علمی دارن و ورزش و فعالیتهاشون هم خیلی بیشتره. انصافا مهد خوبی میره.
راستین هم مطابق معمول تو کارش خوب پیش میره. میدونستم روابط عمومی عالی داره و بمحض اینکه کار پیدا کنه توش رشد میکنه. از حالا میتونم ببینم چطور داره با رییس بزرگ و تک تک کارگرها رابطه میسازه. )
برگردیم به حال و الان قسمت غرغر. بازصبح پسرک ساعت ۵ بیدار شد، سرحال و از ساعت ۵-۶ فقط میدویید و شادی میکرد، انقدر سرحال بود اما من عصبانی و پیش خودم میگفتم چرا یک بچه تو این سن و حتی یکسال کوچکتر نهایتا ۸ ساعت درشب میخوابه و بقیه بچه ها ی هم سنش ۱۱ ساعت میخوابن و صبحها پدر و مادرهاشون بزور بیدارشون میکنن. بعد حتی فکر کردم بخشی از عصبانیت این دوساله من بخاطر کم خوابی پسرک و بدخوابی خودمه. انقدر عصبانی بودم که هیچ جوره نمیتونستم اروم بشم و تا خود ظهر عصبانی بودم.
 امروز روز سومی هست که پسرک کلاسش عوض شده و کل این سه روز بهش سخت گذشته عملا دیروز و امروز اکثر وقت فقط و فقط گریه کرده. کار این هفته من هم خیلی سنگین بوده و همه جوره خسته ام. مغزی و روحی و جسمی. پرخوری ام همچنان ادامه داره. حال بازی با پسرک ندارم، اصلا اگه میدونستم مجبورم روزی چند ساعت با بچه بازی کنم و مشغولش کنم از خیر بچه دار شدن میگذشتم.
کلا دارم فکر میکنم روزهام این طوری شده. صبح با صدای پسرک ساعت ۵-۶ بیدار بشی و بدون اینکه وقت کنی ده دقیقه تو تخت دراز بکشی باید بیایی با پسرک چک و چونه بزنی که به محض باز کردن چشممون تلویزیون نمیبینیم. و کلا خواب صبح زهرماری داری، بهتره بگم نداری. بعد هم دوسه ساعتی پسرک را مشغول کنی تا وقت مهد رفتنش بشه. یعنی شکنجه.
بعد بدو بدو از مهد برگردی و بشینی سرکارت تا دوباره ساعت ۴ بشه بری دنبال پسرک و بعد چند ساعت مشغول نگهش داری تا ساعت ۹ و وقت خوابش بشه. این وسط هیچ وقت قشنگی برای خودت نداری. نه وقت خواب بعد الظهر نه وقت یادگیری، چرا فرصت بشه بجای چرخ زدن تو اینستاگرام از تو موبایل فیلم چند دقیقه ای فیلم و سریال میبینم. پسرک که خوابید یکساعت باز فیلم میبینم و بعد بدو بدو میخوابم که حداقل ۷ ساعتی خواب شبانه کرده باشم
کارم هم که شده فقط جمع اوری اطلاعات برای این منتور و اون منتور، عملا هیچ یادگیری تو مدلینگ ندارم. وقت مطالعه ازاد هم ندارم. یعنی اگه بخوابم اونرا هم تو برنامه فشرده مزخرفم بذارم زندگیم از این هم مزخرف تر میشه. 
کلا نه مسافرتی نه استراحتی نه ریلکسی نه مهمونی نه استفاده از امکانات امریکا و نیویورک، مثلا تاتر و موزه و رستوران های خفن نیویورک رفتنی. نه کمپی، نه اجاره کابین تو برفی، نه سفر به هاوایی. نه سفر به کانادا و برنامه سورتمه سواری با سگهای هاسکی. نه الاسکا رفتنی و دیدن شفق قطبی. نه سالی یکی دوبار سفر به جزایر کاراییب. نه سفر به اروپا و پاریس و لندن و اینالیا و اسپانیا دیدنی بعد از اونور به نیمه ۴۰ رسیدی و همچنان داری مثل سگ برای یک کار میدوی.
میدونید چیه. امسال سال اخره نیویورکم بعد هرجا کار پیدا کردم میرم. هر ده کوره ای که شده. 
با راستین حساب کتاب میکردیم. باکار جدیدش  بزور شاید بتونیم هزینه های زندگی را بدیم. خرید ماشین هم به کنار. راستین میگه تو همین ماه جابجا شیم و من برم شهر کوچیک. میگم اگه تو شش ماه کار پیدا کردم چی. میگه باز دوباره جابجا میشیم. اما بنظر من خیلی سخت میشه. بهش میگم صبر کنیم تا من کار پیدا کنم بعد جابجا بشیم میگه چشمم اب نمیخوره تو به این زودی کار پیدا کنی.
هفته پیش دو روز وقت کردم چند تا کار اپلای کردم برای یکیش مصاحبه گرفتم، اما شغل برای کسی هست که شبیه سازی بکنه، یعنی همین فیلد جدید که من دانش ندارم، فقط برای ازمایشهای پری کلینیکاله( حیوان) ولی برای داروهای مولکول بزرگ( که تجربه ندارم). خلاصه چشمم اب نمیخوره از پس مصاحبه تکنیکالش بربیام. شهرش هم بی اریا تو سن فرانسیسکو هست. جالبه هفته دیگه راستین هم یک سفر کاری به سن فرانسیسکو داره. 
خوب پسرک خوابیده و حدود ساعت ۱۰ هست. ده دقیقه فرصت دارم فیلم ببینم و بعد برم مسواک و خواب و روزم را تموم کنم.