My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

گرداب

کمتر از یک هفته هست که برگشتیم

سفر ونکوور خیلی خوب بود، هفته اخر راستین هم اومد و فکر کنم خستگی هردومون دررفت، اون هم با من درمورد شهر و محل زندگی موافقه، منتها میگه کار تو الویت هست، و الان با یک حقوق نمیتونیم جابجا بشیم و مشخص هم نیست تو کجا کار پیدا کنی. 
خلاصه یک جورهایی برگشتیم خونه اول با این تفاوت که اینبار هردو میدونیم نمیخواهیم هرشی بمونیم. ای کاش میشد برگردیم نیویورک، واقعا حیف اجاره اون خونه هست.
میدونید چیه؟! فکر کنم تو سیکل یک افسردگی خفیف افتادم. اینکه مدام پیدا کردن کار را پشت گوش میندازم، وقتی هرشی هستم به زندگی بی میلم و دلم تنهایی و پناه بردن به خواب را میخواد که با وجود پسرک غیر ممکنه و همین این فرایند را طولانی تر میکنه. پر خوری عصبی که دارم. رابطه سرد با همسرم. همه اینها نشونه هست. 
میدونم نمیشه این وضعیت را ادامه داد چون تا کار پیدا نکنم از این شهر نمیریم تا از این شهر نریم من حسم بهتر نمیشه، تا تلاش نکنم کار پیدا نمیکنم تا کار پیدا نکنم این غم و خشم و دلشکستگی و ناامیدی دست از سرم برنمیداره. تا این ناامیدی و غم هست نمیتونم برم سراغ تغییر، تا بخوام تغییر را شروع کنم پسرک وقت و انرژی ازم میگیره. کلا زندگیم از تعادل خارج شده و درست افتاده وسط یک گرداب که هی میچرخه و با اینکه ساحل را میبینم اما نمیتونم از توش دربیام. 
خوب ساعت ۱۲ شبه و برم بخوابم. خواب پسرک خیلی بد شده ۱۱-۱۲ شب میخوابه تا ۱۰ صبح. منم که برنامم شده دنباله رو پسرک. خود بخود صبحهام از دست میره. راستین هم که همچنان تا اخر سال شب کار هست، خوبه حالا من ادم ترسویی نیستم شبها تو این سکوت و طبیعت با پسرک تنهام. 
برم یک قسمت زن روز ببینم بخوابم. 

ونکوور

سلام به همگی.

خیلی ممنون بابت کامنتهای پست قبل و هم دلی اتون. چند تا کامنت مونده خوندم اما فرصت نشده جواب بدم. عذر میخوام. 
الان که دارم پست مینویسم روی مبل خونه خواهرم نشستم. پسرک خوابه و منم برنامه زن روز را میبینم . حدود ده روزی هست اینجام و حدود ده روز دیگه از سفرم مونده
هوا تا همین امروز کاملا گرم و افتابی بود و من خیلی از این شهر خوشم اومد تا حدی که دیدم را به شهر محل زندگیم تا حد زیادی تغییر داد.
خوب از کجا شروع کنم؟! چقدر حرف برلی گفتن دارم. 
چطوری همه را کوتاه و خلاصه بگم؟!
بذار از همین محل زندگی بگم. منظره ای که همین الان جلو رومه، رودخانه پهن( اقیانوسی هست که بدون مکث مرتب کشتیهای بزرگ  از روش رد میشن) اگه این شهر به پاییز و زمستونهای همیشه ابریش مشهور نبود و توی کانادا هم نبود میشد انتخاب اول من برای زندگی، علت: ترکیب خوب و شیک از کافه و رستوران و طبیعت. تقریبا همه چی را به اندازه داره. و ساحلش بخصوص بخش ونکوور غربی خیلی قشنگه. تقریبا فهمیدم شهرهای ساحلی  که به اقیانوس و دریا وصلن را دوست دارم. نگم براتون که این مدت چقدر پسرک کیف کرده. 
دیگه هفته اول کار پروژه ام سنگین بود اما الان دیگه تمومش کردم و چندتا امضا نهایی مونده که بکنم و پروژه والسلام. فقط موردی که هست دیروز مدیر این شرکت میگفت چندجلسه بذار بیا به ما و یک پسر جوون اینجا که  مسئول داده ها هست مدلینگ و شبیه سازی را یاد بده. عملا یعنی بیا به ما یاد بده این پسره همین کار تو را ادامه بده. نمیدونم چیکار کنم، بگم نه و دیگه خداحافظ. یا سمبل یک چیزی یاد بدم و این احتمال را بذارم که ممکنه باز هم برای پروژه بعدی رجوع کنن یا شایدم نکنن. میدونید حکم چیه؟ مثل این میمونه یکی بیاد بگه بیا به فلانی نکات نسخه پیچی را یاد بده، طرف هم نسخه بپیچه هم دارو به مریض بده بجای داروساز و پروانه داروسازی هم که لازم نیست. واقعا تکلیف چیه؟! 
دیگه گفتم دیدم نسبت به شهر محل زندگی عوض شد!! اول اینکه هرشی شهری نیست که بخوام بیشتر از یکسال توش بمونم. دوم نیویورک شهر خوبیه اما گرون بخصوص حالا که با یک حقوق اصلا نمیتوتیم توش زندگی کنیم پس کجا زندگی کنیم؟ یا سیاتل که نزدیک خواهرم باشم و مرتب بیام ونکوور یا کالیفرنیا که هوای گرم داره. 
درمورد سیاتل بخاطر هوای ابری مطمئن نیستم. این هفته قراره اینجا ابری باشه و فرصت خوبیه من روحیه ام را ببینم با هوای ابری جور میشه یا نه. واقعیت خیلی از اسمون همیشه ابری خوشم نمیاد.
دوم توی نوامبر یا دسامبر با پسرک ده روزی برم شهر وان ایر تو کالیفرنیا و شهر را ببینم و تحقیق کنم. البته قبلش با گوگل و چت جی پی تی قیمتها را دربیارم. راستین مرخصی نداره و نهایتا ۳-۴ روز میتونه بیاد و باید خودم بتونم درست تحقیق کنم و تصمیم گیری کنم. امیدوارم این تصمیمم درحد حرف نمونه و بتونم عملی لش کنم. 
حرف یکی مونده به اخر، صفحه اینستام داره میترکه. هرروز افت فالور دارم اما دست و دلم نمیره اونجا فعال شم. از یک طرف دیدن ترکیدنش هم سخته. این وسط شده سوهان روح.
و حرف اخر، هنوز بشدت لینکدین اذیتم میکنه بخصوص دیدن موفقیتهای هرروزه هم دوره ایهام. 
راستی از موقعی که جواب کنسلی jj را گرفتم تا الان افتادم  به پرخوری عصبی و ۵ کیلو تو این فاصله اضافه کردم. 

گوشت تلخ

یادمه دانشگاه ایران که بودم یک دوست نزدیک ازم تعریف کرد و گفت ندیدم تو حسادت کنی. درست میگفت، خیلی کم پیش میومد به کسی حسادت کنم، اگه بود غبطه بود. بعدا این غبطه خوردن بیشتر و بیشتر شد. به موقعیتها غبطه میخوردم که چرا نمیتونم بدست بیارم اما اگه کسی موقعیتی را داشت حسادت نمیکردم. فکر کنم تا همین ا‌واخر هم همینطور بودم اما این اواخر از یک جایی به بعد افسار حسادت را شل کردم. انگار به این باور رسیده ام که بعضی چیزها را هرکز بدست نمیارم. 

جدیدا حسادت میکنم مثلا به دختر داروسازی که تو اینستا دیدم که گرین کارت داره، زبان انگلیسی را مسلط حرف میزنه، ویدئوهای عاشقانه با همسر امریکاییش میسازه و داره زندگیش را میسازه. میدونم تلاش کرده اما اینکه هنوز ۳۰ سالش نشده و زندگی امن اش را ساخته حسادت میکنم. یا به دوستی که همسرش گرین کارت لاتاری برده، همسزش لیسانس داره اما کار ثابت پر درامد خوبی داره، خودش کار نمیکنه با بچه داچری اوقات میگذرونه و جدیدا با اون یکی دوستم که دایرکتور هست سفر کروز رفتن . از این سفر عکسها و فیلمهاش قسمت من شد. اول از همه نباید دوستهام را با هم اشنا میکردم، دوم جدیدا به این دوست هم حسادت میکنم چون از طریق ازدواج و لاتاری اومده و تا حالا هیچ زحمت کاری و تحصیلی نکرده اما خیلی از کشورها را دیده و نسبتا بی استرس و نگرانی زندگی میکنه. 
کلا احساس میکنم تو این سه سال اخیر، که همراه با ناامنی شغلی و استرس و بچه داری بوده تغییر کردم و تغییراتم کاملا منفی بوده . ادم غرغرویی شدم که اکثرا از زندگی ناراضی هست و هیچی راضیش نمیکنه. رابطه ام با همسرم هنوز به قبل بچه دارشدن برنگشته. لبخند میزنم اما کمتر میخندم، قلبا شاد نیستم و تو شادیها یاد مشکلاتم می افتم. از هیکلم ناراضیم و کلا ادم گوشت تلخی برای زندگیمون شدم. نمیدونم این اخلاق قراره دائمی بشه یا شایذ هم تا حالا شده. 
خوب امشب این حسها درجه اش بالا رفته و قاعدتا نباید این متن پست بشه چون ممکنه من فراموش کنم اما شما همیشه بیاد بیارید. اما بخشی از گوشت تلخیم وادارم میکنه این نوشته را هم پست کنم. 

دوباره

راستش چندماهی هست گاهی وقتها موقعی که فشار روحی روم زیادمیشه میرم و توی یک جا برای خودم متن مینویسم الان هم اومدم باز بنویسم اما کامنتهای شما و حضور همه شما دوستان که سالیان سال پا به پای من اومدید یادم اومد و ترجیح دادم به سنت قبل بد و خوب بیام دردو دل هام را بری شما بگم

اینبار که باز با بدشانسی محض، نه اشتباه از سمت من باز یک فرصت کاری خوب را از دست دادم دلم باز شکست. انگار از همون تابستون ۱۴۰۲ که با تولد پسرک باید همزمان دنبال شغل میگشتم یک چیزی تو من بشدت خورد شد. غرور، عزت نفس، اعتماد به نفس، امید، انگیزه تلاش، مفهوم با رنج گنج بدست اوردن. که همزمان شده بودن با اومدن پسرک و بیخوابی، کولیک سخت شش ماهه و روزهای پشیمونی از انتخاب بچه دار شدن.
اخ از اینکه باورت بشکنه. کمابیش تو پستهای متفرقه و درعرض سالیان گفته بودم که چقدر تحقیقم خاص بود، چندتا جایزه بردم. نمیدونم گفته بودم یا نگفته بودم اما موبور و من هم درسایه تو عرصه تخصص امون اسمهای شناخته شده بودیم. نه تنها تو امریکا، تو کل دنیا. از اروپا تا استرالیا. البته به لطف پروژه fda. تو سایه بودم چون استاد خودشیفته و مریضم به پسرها بیشتر اهمیت میداد. اصلا بطور عجیبی من و عزت نفس ام را بخاطر زبان ضعیفم بارها زیر سوال برد. حالا فکر نکنید زبان خودش خوب بود با اون لهجه شدیدش و تلفظ غلط کلماتش.
اما یواش یواش از موبور جلو زدم، عضو usp همون تخصص شدم، عضو بورد تخصصی aaps بودم. ادامه میدادم پرزیدنت میشدم. جای پای director fda تو همین تخصص.
اما اولین ضربه را کجا خوردم؟ ماه اول بدنیا اومدن پسرک بود، مصاحبه داشتم برای شرکت cerara تولید کننده نرم افزارهای فارماکوکینتیک و یکی از معتبرترین جاها برای تحقیقات مدلینگ. 
احتیاج به یک مدلر درمال داشتن و رد شدم. بخشی بخاطر مصاحبه تو ماه اول بچه دارشدن و بیخوابی و استرس و اماده نبودن صد در صد. جواب بعضی سوالها را با شک و تردید و نمیدونم دادم وقتی فیدبک خواستم گفتن تحقیقی را پرزنت کردی که انجام ندادی. منظورشون موبور بود. اونها تحقیقات ما را خوب میشناختن. سیلی بود، اصلا تندباد بود، طوفان بود روی صورتم و تمام روحم. لینک مقاله که من نویسنده اول بودم و موبور نویسنده دوم را فرستادم اما جه فایده، از نظر اونها من خوب نبودم. هرچند شاید باید میکفتم من تازه بچه دار شدم اما اونهم میشد دلیل شخصی و عذر بدتر از گناه.
بعد از اون تا سه چهار ماه دیگه روزانه دهها کار اپلای میکردم و رد میشدم نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. هول شده بودم برای  هرکاری مرتبط یا نامرتبط پایینتر از سطحم یا بالاتر از سطحم اپلای میکردم. نمیدونستم که فارما براساس ریفرال هست. نمیدونستم که اینطور شتابزده و ترسون و سرگردون ره به خرابات میبرد. وحشت فرصت نمیداد و با هر ریجکتی پشتم بیشتر خم میشد و پایه و تنه غرورم خوردتر. تا برگشتم به تیم fda و ازشون درخواست فلوشیپ کردم. بعد هم از تمام اون گروهها اومدم بیرون و غیر فعال شدم.
چی شد اینها را گفتم. گفتم که بگم اون درد زخمش بسته نشد، کهنه شد و عفونی موند و الان با این از دست دادن کار، هرچند بدون هیچ نقشی از من باز جای اون زخم درد گرفته. باز درد اون تندباد رو تنم رو حس میکنم. 
میدونید امروز سالگرد روزی هست که برادرم ضربه مغزی شد و دوشنبه سالگرد برادرم هست. 
برادرم ته تغاری بود، مادرم جور دیگه ای برادرم را دوست داشت و بهش دلبسته و وابسته بود. بعد از اون اتفاق فکر نمیکردم مادرم دوباره رو پا بیایسته اما ایستاد. میتونست مثل همه مادران قطعه ای که فرزندهاشون را از دست دادن، یک زندگی شبه نباتی کنه. زندگی کنه اما در واقع مردگی باشه اما انتخاب کرد دارو بخوره و وقتی فکر برادرم و غمش میاد بهش فکر نکنه چون قلبش طاقت این غم عظیم را نداشت و نتیجه این شد که داره کمابیش زندگی میکنه.
من هم دوانتخاب دارم یا بشینم و هربار با یاداوری این اتفاقات غصه بخورم از بیعدالتی دنیا بنالم. یا فراموش کنم، درواقع بگذرم و به اینده فکر کنم و باز تلاش کنم. 
درسته حالم از کلمه دوباره و تلاش و تلاش و بدشانسی بهم میخوره ، درسته که خیلی خیلی از هم دوره ایهام که ازمایشهاشون سمبل بود و یا کوتاه و یاده خیلی خیلی عقبم،  اما مگه چاره دیگه ای هم هست؟ وقتی غیر از این انتخابی ندارم پس چاره ای جز این ندارم. باید بزودی تلاش کنم، اما اینبار اگاهانه تر. 

بدشانسی اخر

همه چی تا دیروز داشت خوب پیش میرفت. درواقع عالی بود، تا دیروز.

خوب برگردیم به هفته ای که تازه رسیدیم شهر جدید. پسر هندی، دانشجویی که قبلا برام کار میکرد و از زرنگی اش همیشه تعریف کردم باهام تماس گرفت، گفت داره اینترنشیپ تو جانسون جانسون میگذرونه و دایرکتور بخش گفته میخوان یک پوزیشن جدید باز کنن. پرینسیپال ساینتیست تو رشته ما. فرداش با دایکتور مربوطه تلفنی حرف زدم و با ریفرال برای کار اپلای کردم. چندتا مصاحبه اولیه را دادم و حتی ریسرچم هم برای دایرکتپر پرزنت کردم و مصاحبه نهایی پرزنت برای تیم برای هفته دیگه زمان بندی شد. حتی شاگرد سابق، هفته پیش تماس گرفت و گفت داره اینترنشیپش تموم میشه و فقط دوتا کاندید برای پرزنتیشن نهایی هست اما تو کاندید قوی اشون هستی و همه نظرشون رو تو هست. دیگه حتی قلبی هم باور کرده بودم که دوره سختیها داره تموم میشه. با راستین درمورد اسباب کشی و جابجایی کار اون حرف میزدیم که دیروز یکهو یک نامه از شرکت گرفتم که متاسفانه این پوزیشن بسته شد و مصاحبه ات هم کنسل شد و تمام. وا رفتم. باورم نمیشد اما بهمین راحتی باز بدشانسی از راه رسیده بود. 
گذاشته بودم خبر قطعی بشه بیام و از خوشحالیم بگم اما نشد.
دیگه اینکه حدود یک ماه پیش یک شرکت خیلی کوچیک که ازمایشهای کلینیکال انجام میدن باهام تماس گرفت و قرار شد روی دوتا پروژه اشون کار کنم. یک پروژه را تموم کردم و یک پروژه دیگه مونده. احتمال خیلی کمی هست بعد این پروژه باز یکی دوتا پروژه دیگه داشته باشن اما واضحا این کار موقته. دوهفته دیگه میرم کانادا و بعد که برگشتم باید سفت و سخت دنبال کار بگردم.
بذارید یک چیز دیگه هم بگم. تازگی با یک دوست که دیگه برلی خودش دایرکتوری شده شنیدم که میگفت تو فارما امکان نداره کسی بدون ریفرال کار بگیره. این یعنی دوسال پیش یا حتی چندماه پیش که اینهمه کار اپلای کردم امید واهی و اپلای الکی بوده.
خوب دیگه از زندگی خودمون بگم. این شهر برای زندگی موقت خوبه. البته اگه کسی سابقه نیویورک تو نیویورک نداشته باشه میتونه بگه شهر خیلی خوبی هست. شهربازی که توش باغ وحش و پارک ابی داره، کلی دریاچه برای قایق رانی و جاهای مختلف برای هایک. یک مارکت عالی برای خرید، کلا تا همین دیروز که امید داشتم همه چی عالی بنظر میرسید. تو همین سه ماه کلی از دوستهامون اومدن و به ما سرزدن و درکل شادی تو زندگیمون میچرخید. یا بهتره بگم من خیلی شاد و امیدوار بودم اما الان باز دوباره غم و ناامیدی برگشته تو قلبم. خوب اینم از این. اتفاقاتی که گذشته بودم با خبر بود بیام و بگم که نشد،
راستی جند روز دیگه میشه سالگرد روزی که اومدیم امریکا. شد ۱۱ سال؟ کیا از همون اول با منن و اینجا را دنبال میکنن؟ اگه دوست داشتیدبگید چندساله منرا میشناسید 

اپدیت کوتاه

انقدر دیر به دیر پست مینویسم که الان که اومدم بنویسم اول یک دور نگاه کردم ببینم پست قبلی چی نوشته بودم. خوب دوهفته ای هست ما نیویورک نرفتیم و میخواهیم یک مدت نریم تا زندگی اینجا را بیشتر سر و سامون بدیم. اسباب کشی کامل تموم شد اما کیف وسایل ارایشی من تو این رفت و اومدها گم شده و هم دردسر و هم هزینه خرید وسایل رو دستم انداخته. کل خونه را هم تا حالا چندین بار کامل گشتیم.

یک مهد برای پسرک پسندیدیم اما لیست انتظار داره و تا پاییز هم جا نداره. ما هم فعلا تو این وضعیت مالی عجله نداریم
از وقتی اومدیم و هرسه تو یک شهریم زندگی خیلی راحت تر شده برای همه امون و پسرک هم بنظر خیلی خوشحال تر میرسه. البته تو این چند ماه هیچ پیشرفت زبانی هم نداشته. اکثر مطالب را به هردو زبان کامل میفهمه اما شروع به جمله ساختن نکرده.
احتمالا امسال تابستون یک سفر ونکوور هم برم برای دیدن خواهرم. بلیط ونکوور نسبتا گرونه و هنوز نمیدونم چه مدت میمونم. با اینکه کار ندارم اما مشخص نیست پسرک میتونه دوری از پدرش را برای سه چهارهفته دوام بیاره یا نه. برای همین شاید سفر کوتاه با راستین برم. 
فعلا همین. 

شهر جدید

خیلی وقته ننوشتم، یک مدت طولانی نمینوشتم چون اتفاق خاصی نیافتاده بود و همه چیز تکراری بود. دلیل دوم اینکه دوتا پست اخر با همون مطالب توجه زیادی از شما نگرفت دیگه نخواستم یک پست سوم عین اونها هم اضافه کنم. 

دیگه بعدش هم جنگ شد و همه ما اینجا از صبح تا شب پای اخبار بودیم و‌نگران مردم ایران. شما همه خوبید؟ زندگیهاتون چطوره؟ امیدوارم خودتون و خانوادتون و زندگیهاتون صحیح و سالم باشه. دوستان یاکن تهران که خیلی اذیت شدن. بلا از همه اتون دور.  اگه کاری هم از دست من برمیاد حتما بگید.
 الان سه هفته هست اومدیم شهر جدید با سبک زندگی جدید. با توجه به شرایط مالی و پسرک بهترین تصمیمی بود که باید میگرفتیم و انجام دادیم. پسرک خوشحاله از اینکه هرروز پدرش را میبینه. این اواخر بشدت سراغ پدرش را میگرفت و اذیت میشد. راستین مدیر شیفت شبه اما بهرحال حضور داره و همین برای پسرک و من خوبه. خوبی نیویورک این بود که هرروز پارک میبردمش و با بچه ها بازی میکرد. اینجا زمین بازی که میبرم همیشه خودمون دو نفریم و هیچ بچه ای نیست. مجتمع اینجا استخر روباز داره، فکر کنم اینجا اکثرا بچه ها را هرروز میبرن استخر. ما هنوز فرصت نشده پسرک را ببریم اما بزودی میبریم. حسن دوم این خونه، بزرگی نسبیش به اپارتمان تو نیویورک هست. دیگه لازم نیست لباسها و‌وسایل اشپزخونه را تو هم تو هم جا بدیم و کلی فضا داریم، و یا ماشین لباسشویی داخل خونه داریم و لازم نیست مثل نیویورک بریم لاندری طبقه و لباس بشوریم. این شهر یک شهربازی خیلی بزرگ و معروف هم داره که ما هنوز نرفتبم. مردم چند روز چندروز میان برای شهریازی اینجا. اسم شهر هرشی هست. شهر شکلات معروف امریکا. البته همه اینها تاحالا باعث نشده که زندگی اینجا را به نیویورک ترجیح بدیم. 
خونه را هم سابلت دادیم. یک اتاق یک دختر ایرانی که از یک شهرکوچیک از اطراف واشنگتن اومده و دومین اتاق یک زن و شوهر ایرانی هندی. دیشب دختر ایرانی تازه رسیده بود و مسیج داده بود چه منظره ای اناقها داره، تو دلم گفتم میدونیم میدونیم. 
تو این مدت اصلا دنبال کار نگشتم. تقریبا داره دوماه میشه که بدون کارم. از یک طرف خوبه که کار و استرس کار و پیداکردن کار و اماده سازی و درس خوندن نیست اما از یک طرف هم عذاب وجدان و نگرانی شدید بابت بیکاری و دنبال کار نگشتن و پیدا کردن کار دارم. خلاصه اگه کار دارید و‌ثبات کاری خوشا بحال شما، اگه خانه دارید و با اون هم حال کنید بازم خوشا بحال اتون. هنوز دو هفته دیگه ما باید بریم نیویورک و برگردیم یکی بخاطر اوردن ته مونده وسایل،  هفته بعد هم بخاطر چندتا نوبت دکتر. بعد از اون دوسه هفته ای نیویورک نمیرم تا جا بیافتیم، دنبال مهد برای پسرک بگردیم و ثبت نامش کنیم احتمالا هرروز نفرستیم. اما لازمه بره تا با بچه ها بازی کنه و فعالیتهای متنوع داشته باشه. امیدوارم یک مهد خوب مثل مهد نیویورکش پیدا کنیم. 
پسرک که مهد بره و زندگی ما هم رو نظم و روتین بیافته منم شروع میکنم دنبال کار گشتن. ایشالله بازار هم تا اون‌موقع تکون خورده. 


اخرین ماه در نیویورک

اواسط ماه می هست، چند روز پیش تولد راستین که همزمان با روز مادر بود را گرفتیم. اخرین مهمونی توی این خونه و یا شاید حتی نیویورک، دوهفته به اخر ماه می بیشتر نمونده و ما هنوز حتی یک کارتن هم جمع نکردیم. شاید بیشتر به این خاطر که کمپانی صاحب ساختمونمون  هنوز جواب نامه امون را که بهش گفته بودیم ما اخر ماه می میریم و اجازه سابلت خواسته بودیم نداده. البته ما هم دیر نامه زدیم. تقریبا بیخیال سابلت دادن شدیم. میدونیم عاقلانه هست دیگه به نیویورک برنگردیم. شهری که هزینه زندگی توش خیلی زیاده و اجازه پس انداز بهت نمیده، پس برای چی سابلت بدیم و استرس این را داشته باشیم که مستاجر بد دربیاد و اجاره نده وقتی اجاره خونه به نام ماست.

تو این دوسه هفته دوتا مصاحبه اولیه با منابع انسانی داشتم که قراره مصاحبه دوم با مدیر گروه باشه و بعد اگه اگه این مرحله را هم قبول بشم میرسم به بخش تکنیکال که مصاحبه ۵ ساعته هست. ببینیم این مصاحبه ها به بخش تکنیکال میرسه یا نه. یکیش برای سیاتل هست یکی برای کالیفرنیا.اونی که برای سیاتل هست  دولوپمنت فارماکوکینتیک ساینتیست هست که بلدم اما اون یکی مدل سازی هست که درحد مبتدی رو به متوسط بلدم، بیشتر راه انداختن مدل را بلدم تا ساختن یک مدل از اول تا اخر.
نمیدونم چندتا از این نوع مصاحبه ها باید بدم تا اخرش دوسه تاش منجر به مصاحبه تکنیکال بشه و دراخر یکیش منتهی به قرارداد. شما حدس میزنید چندتا؟
راستین هم چندتا اپارتمان اون طرف دیده، منظورم از اون طرف پنسیلوانیا هست. دوتاش را بیشتر پسندیدیم، تا اخر ماه یکیش را اجاره میکنیم میریم.
میدونید چطور برنامه ما پیچیده میشه؟ وقتی بریم پنسیلوانیا و در ظرف دویا سه ماه من قرارداد ببندم. اونوقت هست که هزینه اسباب کشی و فسخ قرارداد هم به مخارج اسباب کشی دوباره و نقل مکان دوباره اضافه بشه.
دارم پسرک را میخوابونم، ظاهرا خوابوندن بچه ها تو این سن یکی از معظلاته اما خوشبختانه تو این مورد بیشتر شانس اوردم. من چراغ را کاملا کم نور میکنم، صدای جنگل بعنوان وایت نویز میذارم. میشینیم و با موبایلم کار میکنم و پسرک حدود۱۰ دقیقه تا نیم ساعت تو تختش وول میخوره تا اخرش خوابش میبره. 
حرف زیادی ندارم بزنم. فعلا 


اردیبهشت ۱۴۰۴

تو متروام خط دی، بعد هم ار را میگیرم میرم تا ته بروکلین، بی ریج. جایی که قبلا خونه امون بود. اینبار برای دندونپزشکی. خط اشنا. محله اشنا.

از جمعه بیکار شدم و امروز دوشنبه هست. هنوز فرصت نکردم درست و حسابی بشینم ببینم چیکار میخوام بکنم و برنامه ریزی کنم. نوشتن، حتی اینجا کمک میکنه افکارم را سر و‌سامون بدم. یک ماه زمان تو نیویورک دارم. تولد راستین دوهفته دیگه هست  که تصمیم گرفتیم بگیریم اسباب کشی هم باید کامل بشه تا اخر ماه. پسرک را همچنان میفرستیم مهد، چون مهدش خوبه و میخواهیم استفاده کنه. اگه خونه باشه هم من روان بچه را میریزم به هم هم اون . پس برای  اینکه مادر خیلی خوبی باشم لازم دارم چند ساعت در روز برای خودم داشته باشم و نخوام همش بچه را سرگرم کنم. چون پدرش هم دور شده وابستگی اش به من زیاد شده و حتی برای سرسره دوست داره من همبازیش بشم و هربار باهم سربخوریم.
بگذریم. تو این یک ماه کار باید اپلای کنم و اگه وقت کردم درس خوندن را شروع کنم. وقت که زیاده اما چرا میگم اگه وقت کردم؟ چون میخوام کمی نیویورک گردی کنم و جاهایی را که دوست داشتم برم دوباره ببینم.
بعدا که رفتیم. احتمالا قبل اینکه پسرک را یک مهد بنویسم یک سفر سه هفته ای ونکوور برم. یکساله خواهرم ازم خواسته پسرک را ببرم ببینه نتونسته بودم. شاید همون موقع مادرم هم از ایران بیان تا پسرک را ببینن. 
بعد که برگشتم همه چی جدی میشه. یک مهد خپب باید برای پسرک شروع کنیم و من همه چیز را جدی تر دنبال کنم. 
وووووو….. چیزی که ذهنم را درگیر کرده ایا برم دنبال هم ارز کردن مدرک داروسازبم. این یعنی دوسال تلاش مضاعف. دوسال هرروز درس خوندن و اماده سازی. از امتحان تافل با نمره ۲۶ بگو تا سه تا امتحان دیگه. واقعا ارزش داره؟! این سوالی هست که باید به خودم جواب بدم. اگه قراره شروع کنم الان بهترین زمانه. وکرنه نه. کامل ببوسمش بذارمش کنار. باید تا میتونم اطلاعات بگیرم تا بتونم درست تصمیم بگیرم. نمیخوام شروع کنم ساعتها وقتم را روش بذارم و بعد وسط کار بدون هیچ دست اوردی ولش کنم. 
خوب من باید یک خط مترو دیگه عوض کنم. فعلا  
در راه برگشت: دنبال کار گشتن امسالم یک تفاوت بزرگ با دوسال پیش داره. اگه یادتون باشه دوسال پیش هم دنبال کار میگشتم اون موقع پر استرس وحشت زده ناامید و عصبانی و خسته بودم. تازه پسرک بدنیا اومده بود و بجای اینکه ارامش داشته باشم یکی از بدترین سالهای عمرم را تجربه میکردم.  امسال هم دنبال کارم اما تفاوتش اینه این بار راستین هم همزمان دنبال کار نیست و تکلیفش مشخصه و ماهم داریم از نیویورک میریم تا هزینه را کم کنیم. پس بااینکه میدونم بازار حتی از دوسال پیش هم بدتره اما عجله و استرس زود کار پیدا کردن را ندارم. 

اپریل فروردین ماه

اینبار تو ماشینم، ماشین جدیدی که خریدیم و بوی نویی میده. راستین بوی نویی اذیتش میکنه اما من دوست دارم. ماشین خوب و جاداریه. چون قبلا درمورد ماشین حرف زده بودیم و سر مدل حرف زده بودم مدلش را مینویسم. هوندا سی ار وی خریدیم. 

هوا داره گرم میشه و شهر بسیار زیبا. درختها شکوفه دادن و باغچه ها باگلهای بنفشه و لاله و نرگس پر شدن. ادمها از همه قشر و همه تیپی هستن. تنوع لباسها و بعضا خوش لباسی بعضی ادمها چشمهات را نوازش میده. میدونی این مناظر و این خوش پوشی مخصوص نیویورکه و هیچ جای دیگه نمیبینی. همین باعث میشه ته قلبت بخاطر ترک نیویورک بگیره. 
خوب میدونیم این روند بیشتر از این نمیتونه  ادامه پیدا کنه. رفت و اومد هفتگی راستین خسته اش کرده، 
مراقبت تک نفره از پسرک درکنار کار منرا هم خسته کرده. 
سه هفته بیشتر تا اخر کار fda من نمونده، حقیقتش بدم نمیاد زودتر تموم بشه، کار فشرده و سنگین وتکراری که توش یادگیری نیست. راستی یادم نمیاد گفتم ۳۵۰۰ نفر دیگه را هم از اف دی ای اخراج کردن؟ خلاصه بازار که خوابیده بود با این حجم ادم بیکار پروفشنال رفته یک جایی تو اعماق. 
یک هفته بعد،امروز شنبه هست، ماه اپریل گاهی هوا گرمه و گاهی سرد، امروز اخرین روز هوای سرد بود و فکر کنم از فردا هوا رو به گرمی میره. خلاصه اصلا  رو‌مووود( حس) نبودم که پسرک را ببرم بیرون و از صبح خونه موندیم. الان هم پسرک داره کارتون میبینه که میتونم بنویسم. 
همینطور که ترامپ یک سری عقب نشینی در مورد تعرفه ها کرد بنظرم یک کم سخت گیری را از اف دی ای هم داره کم میکنه مثلا بعد دوماه سخت گیری در مورد ۸ ساعت حضوری بودنشون، یکهو دیروز قانون جدید اومد میتونن دور کار بشن. یعنی حتی از قبل هم که یک روز در هفته کار بود راحت تر. منتها قانون راجع به پست داکها تغییر نکرده و و من دوهفته دیگه کارم تمومه. دیروز متوجه شدم همه پست داکهای بخش رفتن و فقط من موندم. هرچند دیگه تا اخر کار من هم زمانی نمونده. 
دیگه اینکه ذهنی اماده تغییراتم. خودم را اماده رفتن کردم ( ذهنی ). بنظرم مهمترین بخش تغییرات همین پذیرشه. من پذیرفتم که باید از نیویورک بریم. هنوز راستین فرصت نکرده خونه پیدا کنه. هرچند خوش بینه که راحت پیدا میشه. نمیدونم میتونیم خونه را سابلت بدیم یا نه. اگه بشه خوبه. انگار ته دل ادم میگه خوب برمیگردم اما داستان وسایل خونه ای میشه که ما ایران نگه داشتیم و میدونم دیگه هیچ وقت استفاده نمیکنیم.
بهرحال برنامه دارم حداقل یکسالی بریم، اگه کار ریموت پیدا کنم ۱-۲ سال را میمونیم تا کمی پس انداز کنیم. اگه هم کارم حضوری بود با راستین جابجا میشیم. تو ذهنم بیشتر کالیفرنیا هست. بریم جایی که ۱۲ ماه سال هوا گرم و خوب باشه. فلوریدا هم گرمه اما تابستونها از گرما جهنمه و البته شرکتهای دارویی هم نداره. حسن دیگه کالیفرنیا جماعت ایرانی اش هست. حالا من هی برای خودم خیال پردازی میکنم. 
البته بذارید یک چیزی را تعریف کنم. تو نیویورک نزدیک رودخانه هادسن جایی به هادسن یارد هست و های لاین. ۱۰ ساله های لاین باز بصورت پارک باز شده و دور و برش کلی برج خای نوسازه. اگه گوگل کنید عکسهاش را میبینید. خلاصه موقعی که دانشجو بودم و تو استودیو زندگی میکردیم هرموقع میرفتیم هادسن یارد و های لاین میگفتم یعنی میشه ما یک روزی اینجا زندگی کنیم! و خودم هم میدونستم احتمالش نیست و میدونید چی شد؟ اپارتمان الانمون که نوسازه نزدیک همون منطقه هست، یعنی یک ربع پیاده روی داره و تفریح عصرهای ما پیاده روی کنار رودخانه هادسن و رفتن به های لاین و هادسن یارد هست. خلا صه ارزوها میتونه همین قدر در دسترس باشه.
میگم کاشکی با ارزو کردن لاغر هم میشدم یا میلیاردر:)))
احتمال داره سال دیگه این موقع کار مناسب پیدا کرده باشم. البته شاید اون موقع با مشکلات جدید دست و پنجه نرم کنم. 
شاید هنوز پنسیوانیا باشیم شایدم یک ایالت دیگه شایدم کالیفرنیا. 
اگه بخوام نیمه پر لیوان را ببینم بهتره بگم ببینیم زندگی چی برای ما در چنته داره.
خوب من برم تلویزیون را خاموش کنم که دیگه پسرک زیاد کارتون دیده. اوه اوه عزا گرفتم چطور تا وقت خواب سرگرمش کنم. سخت ترین بخش مادر شدن اینه مجبوری بچه را سرگرم کنی اما دلت میخواد لم بدی و خودت تلویزیون ببینی یا اصلا تو سکوت و ارامش بدون بچه باشی.