My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

روند کار پیدا کردن یک مادر

سلام به همگی

و ممنونم بابت پیامها، خیلی دلگرم کننده هست که بعد از کلی غیبت برمیگردی و میبینی دوستان همچنان هستن :)
دوتا مطلب تو نظرم دارم که درمودش بنویسم یکی سبک زندگی تو شهر کوچیک تو امریکا و دومی اپدیتی از کار و بار. 
فکر کنم بهتره اول اپدیت از زندگیم بدم
خوب تو یک جمله بگم من همچنان درگیر پیدا کردن کارم. اما درواقع بهتره بگم تو مسیر پیدا کردن کارم. این سفر با ناامیدی زیادی همراه بوده اما درسهای زیادی هم گرفتم و پیشرفت کردم. 
اول باید واقعیت و حقیقت تلخ را میپذیرفتم، اینکه سالهایی که بعنوان پست داک و فکالتی تو دانشگاه موندم عبث بود. اینکه نه تنها دانشی بهم اضافه نکرد بلکه دوسال مفید از وقت و انرژیم و مهمتر بهترین فرصت وارد شدن به صنعت بعد از کرونا که همه هم کلاسیهام وارد کارشدن را هم از من گرفت.
بعد از اون رفتم fda و تغییر فیلد دادم. تصمیم درستی بود اما عملا بخاطر جدید بودن مطلب، احتیاج سنگین به کدنویسی و سوپروایزر اماتور چیزی یاد نگرفتم، تنها زمانی که شروع کردم به یادگیری دوسه ماهی بود که پروژه داشتم و به اصطلاح پریدم تو استخر و مجبور شدم پروژه را تک و تنها انجام بدم. اما ایا واقعا این دانش برای ورود به صنعت کافی هست؟ بله میتونه کمک کنه اما همچنان مطالب زیادی هست که من باید یاد بگیرم. مطالب زیادی هست که با این حافظه ماهی وارم، از زمان دانشگاه فراموش کردم و باید بخونم. پس به شدت تو مصاحبه ها ضعیف عمل میکنم. درواقع به خاطر تجربه کار با fda مصاحبه میگیرم اما هنوز نتونستم به افر برسونم. 
این روند خیلی انرژی بر هست. مثلا الان حدود یک ماهی هست باز شروع به اپلای کردم. این یعنی از  وقت ازادی که برای خودم دارم بزنم بشینم دنبال کار بگردم، رزومه را تغییر بدم و نامه cover letter. بزنم، خوشبختانه AI کمک زیادی میکنه بعد از حدود دو هفته ممکنه یکی دوتا مصاحبه اولیه بگیری، بعد از اون معمولا میرم برای راند دوم مصاحبه با hiring manager اینجا معمولا از هر سه چهار تا مصاحبه که میکنم یکیش میره برای راند اخر، راند اخر مجموعه ای از مصاحبه ها با اعضای تیم ( پنل) و پرزنتیشن هست که ساعتها وقت میگیره. غیر از اون تصور کنید برای هرکدوم باید بشینی کلی راجع به کمپانی و پوزیشن اطلاعات جمع کنی، تا میتونی اطلاعاتت را اپدیت کنی. برای هرکدوم از این مصاحبه ها کلی وقت بگذاری. تصور کنید یک دونه امتحان شفاهی دارید که نتیجه اش خیلی براتون مهمه، چقدر برای اماده سازیش انرژی میذارید و خوب خودتون را بذارید تو این موقعیت ببینید چقدر انرژی و وقت میگیره. 
مثلا من این هفته دوشنبه یک مصاحبه راند دوم با یک کمپانی داشتم که بخاطر کمبود دانشم رد شدم ( کاملا عادلانه)  بعد دیروز و امروز کلی مصاحبه راند سوم برای یک کمپانی دیگه داشتم. حالا تصور کنید دو روزه پسرک را ساعتهای بیشتری پای اسکرین میذارم تا درس بخونم. نمیرسم خونه را تمیز کنم. کلی ظرف کثیف مونده و خونه نامرتبه. اشپزی با راستینه و چون شیفت شب کار میکنه، تو روز نمیتونه خواب مرتب داشته باشه چون بیدارش میکنم از پسرک مراقبت کنه من مصاحبه بدم و حتی زمان اینکه یک قهوه تو ارامش بخورم را ندارم، استرس ناخوداگاه تو وضعیت خوابم تاثیر میذاره و بیخوابی میافته به جونم، و تموم مدت مغزم درحال پایش اطلاعات یا مصاحبه میگذره و یکبار هم مثل امروز بعد از کلی وقت گذاشتن و امادگی مصاحبه کنسل میشه. 
امید و اضطرابی که تو این مدت تحمل میکنی، و ناامیدی شدید که بعد از هرریجکتی عین یک اوار رو سرت میریزه. استرس یادگیری و اموختن مسائل جدید. و یک زندگی بهم ریخته و نامرتب که محورش  میشه اماده سازی  من برای مصاحبه. پسرک و راستین هم این وسط اذیت میشن. این روند با بچه کوچیک انقدر پرفشاره که معمولا بعد از سه ماه اپلای یک دوره استراحت به خودم میدم تا کمی عادی زندگی کنیم چون ادامه اش برای طولانی مدت غیر ممکنه و بعد دوباره از نو. حتما اگه بچه کوچیک نداشتم این مسیر کوتاه تر میشد، همونطور که اگه فیلد دانشگاهیم چیز دیگه ای بود این همه سختی نداشتم. حتمااگه کار و ریسرچم مطلب به درد بخور صنعت بود هیچ دردسری نداشتم و سریع استخدام میشدم،  حتما اگه حافظه درست و حسابی داشتم انقدر اذیت نمیشدم، اگه انقدر بدشانس نبودم و بعضی مصاحبه ها که مثبت پیش رفته بود قبل افر بسته نمیشد و خیلی فاکتورهای دیگه. 
اما واقعیت زندگیم همینه و هیچ چاره ای ندارم و باید ادامه بدم

سلامی دوباره

سلام به همه شما دوستان،

مدتهاست دارم فکر میکنم باید بنویسم یا ننویسم، کدوم حس بهتری بهم میده، کدوم برای حالم بهتره و حقیقتش فکر میکردم با ننوشتن بار کمتری رو شونه هامه، اما این سوال هرچند روز برمیگشت توی ذهنم و تکرار میشد، پس موقت برمیگردم. 
بعد از جنگ، میهن بلاگ قطع شد و تا ماهها بعد برنگشت. اوایل هرروز چک میکردم و منتظر برگشتن بودم اما بعد برعکس شد، میخواستم دور باشم.
از جنگ ماههای زیادی گذشته، همه ما بعد دی و جنگ تغییر کردیم، و شاید خیلی از ماها دیگه مثل قبل نشدیم. من مدتها غمگین بودم وخشمگین، هرروز ساعتها اخبار و تحلیلها گوش میکردم تا جاییکه همه برگشتن سر زندگی عادی اما من نمیتونستم . بالاخره بعد از ماهها خشم و غم، یک سفر طولانی رفتم ونکوور کانادا،  تا کنار مادرم که از ایران اومده بودن باشم، سالها بود که مدت طولانی در کنار پدر و مادرم نبودم. حضور خانواده بخصوص مادر انگار مرهمی بود رو خستگیهام، انگار من را به خودم برگردوند. دوماه درکنارشون بودم، نهایت زمانی که میشد بمونم، اما بهم قدرت داد، آرامش داد، حس بهتر داد. تونستم با خودم و زندگیم و شرایطم صلح برقرار کنم. خوش بحال شما که پدر و مادرتون کنارتونن و با ارزوی سلامتی برای همه اشون….
الان میدونم چی میخوام، پسرک بزرگ تر شده و بچه داری هم برای من راحت تر. ماههاست سمت اپلای کار بصورت جدی نرفتم، فاصله گرفتم چون لازم داشتم. اما وقتشه دوباره برگردم. 
و برمیگردم. 

فعلا پست جدیدی از روال زندگی نداریم

دوستان، 

هم وطنهای عزیزم. چهلم کشته شدگان نزدیکه. اما دل ما همچنان مالامال از غم و خشم عظیم هست. فعلا به احترام خانواده های عزادار و شما دوستان پستی از روال و زندگی معمولی ندارم. 

شما بگید. من سنگ صبور

سلام به همه شما دوستان،

چه شمایی که داخل ایرانید چه اونها که خارج از ایرانید. اخرین پستی که گذاشتم تازه تظاهرات شروع شده بود و هیچ کدوم فکر نمیکردیم تو این فاصله کوتاه چنین تجربه وحشتناکی را داشته باشیم. روزهای پرغم، خشم، عصبانیت، نگرانی، و پر استرس.
مخصوصا شما دوستان داخل ایران.
 ما ایرانیهای خارج کشور هم که فقط اخبار میخوندیم و دنبال راهی بودیم با ایران تماس بگیریم و با دیدن فیلمهایی که میرسید یک ایران دیگه می دیدیم. دروغ نگم من حتی جرات نمیکردم خیلی از فیلمها را باز کنم. صحنه ها ورای تحمل من بود. بگذریم امروز که متوجه شدم وبلاگ را میشه باز کرد و کامنتهاتون را دیدم انگار بعد مدتهای مدید دوستهای قدیمیم را دیدم. چقدر دلتنگتون بودم و منتظر که وبلاگ باز بشه. 
خوب توی این پست قرار نیست من از خودم بگم. این پست برای شماست. خصوصا شما دوستان داخل ایران. از خودتون بگید؟ خوبید؟ احتمالا جوابتون نه باشه. میدونم عصبانی هستید خشمگین، نگرانید و منتظر. 
اینبار من گوش میدم و سنگ صبور شمام

سال ۲۰۲۶

سال نو هم شد و ما وارد سال ۲۰۲۶ شدیم

امروز که مینویسم ایران شلوغه، یادمه باردار بودم ۶-۷ ماهه و انقلاب مهسا بود و من فقط اینستا فعالیت میکردم و اینجا پستی در این مورد نذاشتم و یکی از شما فالورهای قدیمی منرا زیر سوال برد.
خواستم به اون دوست اگه هنوز من را میخونه بگم الان هم همینطوره.
خوب بریم سراغ زندگی. راستش اصلا حوصله نوشتن نداشتم اما گفتم شما دوستهای خوب وفادار شاید منتظرید.
دو هفته تعطیلات کریسمس به خوبی تموم شد. تقریبا خوش گذشت. امسال خیلی کریسمسی تر بود. شاید چون بخاطر پسرک فعالیتهای این مدلی بیشتر کردیم.
همین یکشنبه یعنی اخرین روز تعطیلات بعد یک مهمونی داشتیم از نیویورک برمیگشتیم که دیدم منیجر مرک بهم نامه زده و بعد از تعریف ریجکت کرده. خوب حالم خیلی گرفته هست. اکتبر و نوامبر سفت و سخت نشستم پای اپلای، با ریفرال. سه تا به مصاحبه رسید. یکی اش که با بدشانسی تموم شد و دوتای دیگه ریجکت شدم. الان خیلی برام سخته دوباره شروع کنم. مخصوصا اینکه مهره های ریفرال محدوده و اگه یکی دو دور دیگه از این ریفرال ها استفاده کنم ، دیگه عملا تمومه. از دوشنبه هرکاری میکنم شروع به اپلای کنم نمیتونم، خودم را با دیدن سریال دارم خفه میکنم. خیلی امیدم کم شده. واقعیت اینه دوباره ناامیدم. یعنی حتی اگه شروع کنم که حتما شروع میکنم دیگه امید ندارم کار پیدا کنم، حتی شیطونه میگه برم دنبال امتحانهای داروسازی. اماغلطه چون ۱-۲ سال زمان میبره و من راحسابی از مدرکی که الان دارم دور میکنه و وقفه میندازه.
دلم برای زندگی تو نیویورک تنگ شده، امیدوار بودم سه ماهه برگردیم بعد شش ماهه الان وارد نهمین ماه شدیم و من به این فکر میکنم که هرگز میشه من کار پیدا کنم؟
همین. شب بخیر

اخر سال میلادی

سلام،

خوبید؟ خوب فکر میکنید چرا من سر و کله ام اینجا پیدا شده. درست حدس زدید اومدم غر بزنم.
اما خوب انصاف نیست بذار اول این را بگم که چندوقته دارم از زندگی اینجا لذت میبرم و فکر میکردم واقعا اگه تکلیفم مشخص بود، یعنی میدونستم قراره مثلا سه ماه یا شش ماه دیگه سرکار باشم خیلی هم از این دوران لذت میبردم. بهرحال، درسته بچه داری میکنم اما یک جور استراحت هم حساب میشه. فقط همین بلاتکلیفی، همین نگرانی از آینده، همین که وقتی میرم تو لینکدین پیامهای ارتقا شغلی هم کلاسیها و حتی دانشجوهای دوره های بعد از من را میبینید اذیتم میکنه، میترسونتم، نگرانم میکنه. این فاصله بین شغلی هم که داره هی بزرگ میشه. 
بذار از یک بدشانسی جدید دیگه هم بگم، فایزر یک فرصت شغلی خوب مناسب من گذاشته بود، اتفاقا شوهر ایکا که همکلاسی سابق خودم هم حساب میشه تو فایزر جایگاه خوبی داره و ازش ریفرال خواستم، سرش شلوغ بود و دیشب درست موقعی که پسرک را میخوابوند ریفرال اش اومد. گفتم امروز که یکشنبه باشه اپلای میکنم و امروز که رفتم دیدم بستن. بعله، اینهم شانس مزخرف من هست دیگه حتی از شانسم تعجب هم نمیکنم فقط خیلی دلم میسوزه.
خوب این هفته قراره بریم نیویورک برای یلدا، یک روز هم با یکی از دوستان پارک ابی سرپوشیده گرفتیم و بقیه اش را هم نیویورکیم. هفته بعد هم دوستهامون دارن میان پیشمون و هفته بعدش باز نیویورک خونه دوستمون دعوت داریم. حسابی سرمون شلوغه. اگه این فایزر حالگیری نشده بود احتمالا با حس خوب هفته را شروع میکردم.
از مرک هم هنوز خبری نیست اما خبر منفی هم نیست. هایرینگ منیجر کفت که تا امروز خبر میده که نداد. این جور چیزها پیش میاد. مهم اینه نامه ریجکت نگرفتم.
راستی شرکت ابوی بود نامه ریجکتی گرفته بودم دوباره نامه دعوت به مصاحبه با هایرینگ منیجر گرفتم، مصاحبه را دادم اما فعلا از اون هم خبری نیست. 
دیگه این دو هفته هم مثل دو هفته اخر سال خودمون حسابی تق و لقه. 
منم دوباره شروع به خوردن کردم منتظرم مهمون بازیها تموم بشه برم تو رژیم. اخ چقدر دلم میخواد ورزش را شروع کنم. 

دسامبر ۲۰۲۵

معمولا توی ناامیدترین حالت دست به قلم میشم اما الان تو روز روشن وسط استراحت مینویسم.

اول که خیلی از دوستان محبت کردن و برای پست قبلی کامنت گذاشتن، مرسی. دوم تعدادی درخواست رمز کردن، خدمت دوستان بگم که اصلا پست تحفه ای نبود، سراسر غر بود و چون غر بود نمیخوام زیاد بمونه. همین پست میتونه اینه ای از پست قبلی باشه. 
سوم میون اون کامنتها، یک کامنت بود که میگفت چقدر از زندگی گله میکنی و منفی میبینی و زندگی همه بالا پایین داره. جواب ایشون را دادم که امیدوارم دیده باشن اما گفتم ممکنه همین موضوع برای شما هم سوال باشه یک توضیح هم اینجا بدم. 
اول از همه اینجا وبلاگه، رسم این وبلاگ هم اینه که فقط رو افکار درهم و برهم بنده و نگرانیها متمرکز میشه، این وسط ممکنه با روند زندگی من هم همراه بشید. اصلا یک معرفی اون بالای وبلاگ هست که میگه قراره اینجا چی بخونید. بذارید بک طور دیگه بگم من وقتی ز افکار منفی و نگرانیهام مینویسم کمی از بارشون رو شونه هام کم میشه. مثل ژورنال نویسی که الان خیلی مد شده. برای همینه که این وبلاگ ۱۲ ساله هست و قراره تا من هستم هم بمونه. پس اگه دوستانی هستن که اینجا دنبال انرژی مثبت و زندگی زیبا میگردن به اینستا سر بزنن. خود من کلی پستهای گوگولی مگولی و چقدر همه چی زیباست اونجا دارم.
خوب بریم یک جور دیگه هم جواب اون کامنت را بدیم. اگه من اینجا غرغر میکنم و بخشهای منفی را میگم به این معنی نیست که بخش خوب وجود نداره. بخش کاملا سیاه زندگی من زمان فوت برادرم و سالهای قبل مهاجرت بود و تابستون دوسال و نیم پیش. یعنی شانس همون تابستونی که پسرک بدنیا اومده بود، اونهم نه بخاطر پسرک، بلکه بخاطر شرایط بد کاری من و راستین. اصلا شما فهمیدید که چقدر اون تابستون برای من سخت بود؟! دیگه بعد از اون زندگی سفید و خاکستری بوده، گاهی سفیدی بیشتر گاهی خاکستری بیشتر. 
این تابستون من شغل نداشتم اما راستین داشت، از شهر محبوبمون هم زدیم بیرون و اومدیم یک شهر کوچیک. بدون دوست و آشنا.من نگران کار هستم اما اصلا قابل مقایسه با دوسال و نیم پیش نیست. چون اینبار نگران اجاره خونه و خرج زندگی نیستم. اتفاقا یک جورهایی هم خوبه، چندماهه (۲-۸ ماهه) تو خونه ام و فشار و استرس کار ندارم، پسرک که مهد نمیره خیلی خیلی خوشحاله و زندگی آرومی داریم. حالا چرا پس نگران کارم؟! چون بایدد برگردم سر کار. ما با یک حقوق هیچ پس اندازی نمیتونیم داشته باشیم. اینجا برای بازنشستگی و حتی خرج کالج بچه ها باید پس انداز کرد. یک مسافرت درست نمیتونیم بریم. و مهمتر هیچ کدوم روحیه زندگی تو شهر کوچیک را نداریم. پس باید کار پیدا کنم ولی بدشانسی به شدت بازار کار خرابه و گپ کاری من هم داره بیشتر و بیشنر میشه. 
دیگه غیر از بدشانسی همگانی خرابی بازار کار، بدشانسی های متفرقه هم پیش میاد. اول کار شرکت جانسون جانسون که تقریبا داشت قطعی میشد که یکهو خود پوزیشن بسته شد، بعد شرکت استرازنیکا بعد از مصاحبه اولیه اشتباهی بهم نامه ریجکتی زد و خود منابع انسانی بهم مسیج زد که ما اشتباهی بهت ایمیل زدیم، اما بعد نتونست من را تو لیست انتخابی ها برگردونه. 
دوتا مصاحبه دیگه هم داشتم یکی مرک یکی ابوی. که ابوی با اسکیل من جور درنیومد اما برای مرک منتظرم.
این ماه، ماه اخر سال هست و همه جا تق و لقه و مردم پی مسافرت و کریسمس بازی. من هم دوباره تو اپلای شغل شل شدم و یکی دوهفته هست ول کردم اما از حالا استرس شروع سال و بی شغلی را گرفتم. 
چون درخواست رمز برای پست قبل زیاده، یک هفته دیگه پست را باز میذارم اما بعد کامل میبندم.
روز و روزگارتون خوش

اخر پاییز

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شروع مصاحبه

سلام یادتونه چند سال پیش اکثر پستهام را تو مترو موقع رفتن به دانشگاه مینوشتم، الان شده موقع خوابوندن پسرک. پسرک که میره تو تخت، نیم ساعت تا یکساعت طول میکشه خوابش ببره، تو این فاصله من تو سکوت کنارش میشینم و میرم تو موبایلم. و البته بهترین فرصته برای نوشتن.

خوب الان وقت چیه؟ هالوین! نه نمیخوام از هالوین بگم میخوام از کار بگم.
دفعه پیش که مصاحبه شرکت جانسون جانسون پیش اومد گفتم اینجا چیزی نگم تا کار قطعی بشه. هرچی میگذشت بیشتر و بیشتر مطمئن میشدم که کار را میگیرم و دیگه رسیده بودیم به برنامه ریزی، اما نشد و ضدحال. 
اما این سری میخوام از همین اول شما را درجریان بگذارم. فکر کنم الان حدود ۲۰ روزی هست که دارم برای کار اپلای میکنم. تاحالا فقط ۴ تا کار اما تو شرکتهای بزرگ اپلای کردم اونهم فقط و فقط با ریفرال. بعلاوه همون یک دونه کار اکادمیک. 
امروز از یکی از این شرکتها نامه مصاحبه با منابع انسانی را گرفتم. اولین قدم و اولین مصاحبه. چون ریفرال دارم احتمالا از همشون درخواست مصاحبه را بگیرم اما این که مصاحبه نهایی را قبول بشم و به کار برسه، بقولی خدا داند.
از امروز عصر که نامه را گرفتم واقعا هول کردم چون فقط و فقط خودم میدونم چه پروسه سنگینی هست. از همین دوشنبه باید سوالهای منابع انسانی را تمرین کنم، بعد از اون پروژه تابستونم  اسلاید پرزنتیشن بسازم بعد سعی کنم کل اسلایدهام را خلاصه و جمع و جور و مناسب مصاحبه کار بکنم. این که کدوم ریسرچم را پرزنت کنم، چطور ریسرچهای حجیم را تو دوسه تا اسلاید خلاصه کنم همش چالشه اما از همه مهمتر دوباره باید درس بخوانم. من حافظه خوبی ندارم و هربار قبل هر مصاحبه ای باید مطالب اصلی را مرور کنم. 
یکبار یکی از شما کامنت گذاشته بود که شما دانش را دارید و فقط احتیاج به شانس دارید. اما متاسفانه باید بگم نه دانش کافی دارم نه شانس. بخصوص که بازار کار الان اصلا مقطع اولیه ورود نداره و یکهو باید از سطح سنیور ساینتیست با این دانش ناقص فلوشیپ دومی شروع کنم. یادتون میاد اون مصاحبه توی ایران را، که چقدر خراب کردم و چقدر تا مدتها حالم بد بود. برای همون مقطع هست و کمابیش همون زمینه.  فقط الان تجربه ام یکم بیشتر شده ولی متاسفانه رزومه ام خیلی قلنبه تر از دانش خودم هست. یعنی احتمالش هست به مصاحبه نهایی برسم اما بعد تو سوالهای پیچیده و سخت تکنیکال گیر کنم. خلاصه خیلی خیلی برام ترسناکه و خیلی هول دارم. اگه تو مصاحبه نهایی هرکدوم از این شرکتها ریجکت بشم، عملا شانس ورود دوباره به اون شرکت را از دست میدم. مثل همون شرکتی که تو مصاحبه ایران از دست دادم. 
یا اون یکی شرکتی که یک ماه بعد از بچه دار شدن مصاحبه کردم و و با اینکه کاملا رشته دانشگاهم بود( از موارد استثنا) مفت و مسلم از دست دادم( اخ اخ یاد اون مصاحبه و حماقتم افتادم، چطور من بهشون توضیح ندادم تازه بچه دار شدم و ذهنم و مغزم خسته اسن و نخواستم تا مصاحبه را عقب بندازن)
بیخیال، توی بعضی شکستها هیچ درسی نیست و فقط و فقط حسرت هست و پشیمانی.
خوب امشب پسرک خیلی سرحاله و از خواب خبری نیست.   

اپلای

سلام به دوستهای خوب و همراهان عزیز،

خوب حدود یک هفته ای هست که من اپلای برای شغلها را شروع کردم. 
این دفعه تقرییا درسم را از دوسال پیش خوب یاد گرفتم و اصلا کیلویی اپلای نمیکنم. اول میگردم دنبال ریفرال بعد اپلای میکنم. برای همین تاحالا فقط یکجا اپلای کردم اما دونفر دیگه هم وعده ریفرال دادن اما هنوز لینک را نفرستادن. یاد اون شغلی می افتم که چندوقت پیش ایران بودم و مصاحبه اش را دادم. با ریفرال بود و موبور و یکی دیگه از بچه های دانشگاه ریفرال داده بودن و دانشم کافی نبود و رد شدم. علت کم بودن دانشم هم مجموعه ای از عوامل بود. انتخاب اشتباه فلوشیپ  تو اف دی ای که علاقه ام را کشت، هرچند چون وارد رزومه ام شده بخشی از تخصص ام حساب میشه، نقش شانس: داشتن سوپروایزری که من اولین تجربه اش بودم و خیلی محتاط بود و با سیستم اشتباه میخواست مطلب را به من یادبده. و سومین اشتباه: اپلای برای شغلی که هرچند یکسال فلوشیپ توش داشتم اما دانش کافی و لازم را نداشتم.هرچند بعد مجبور به ادامه دادن شدم و حتی پروژه های که بعنوان مشاور گرفتم درهمون رشته هست اما با نرم افزاری کار کردم که کدینگ نداره. متاسفانه اف دی ای و بعضی از کمپانی ها از نرم افزاری استفاده میکنن که فقط کدینگ هست که من توش ضعیفم و گیج میشم. دیگه دقت کرده باشید کلمه تقریبا را بالا استفاده کردم، چون که با اینکه دیگه برای هر شغلی اپلای نمیکنم و دقت میکنم که ۸۰-۹۰درصد به بالا اون شغل را بلد باشم اما مثلا چند روز پیش یک شغل اکادمیک ( استاد دانشگاهی تو دانشگاه فلوریدا بود) که کسی تو لینکدین پست کرده بود. بهش مسیج دادم و رزومه فرستادم و طرف استقبال کرد و برام ارزوی موفقیت کرد، امروز اپلای کردم درحالیکه شغل صنعت را بیشتر دوست دارم و علاقه زیادی به استاد دانشگاه شدن ندارم. فقط وسوسه شدم و اپلای کردم. تازه فلوریدا را برای زندگی هم دوست ندارم هرچند برای صنعت هم تقریبا برای همه ایالتها اپلای میکنم، اما امید دارم بعد چندسال از اون ایالت میرم اما شغل استادی یعنی موندگاری، چون ثبات شغلی زیادی داره و معمولا ادمها جابجا نمیشن. 
منطقم برای اپلای هم این بود که احتمالا تو مصاحبه ها پذیرفته نشم چون ادم پرحرفی برای درس دادن نیستم. کلا برای درس دادن یا حتی رشته های مدیریتی یعنی قادر باشی یک مطلب را کلی توضیح بدی و باز کنی و راجع بهش حرف بزنی که من این قابلیت را ندارم. درعوض قابلیت ساده سازی را دارم، یعنی یک مطلب پیچیده را به آسون ترین شکل درمیارم. 
خلاصه مطمئن نیستم اپلای کردنم برای شغل دانشگاهی درست بوده باشه. اما مهم نیست.  خوب ببینیم از الان چند ماه طول میکشه تا من یک روزی شغل بگیرم. و ایا اون شغل، شغل دلخواهم تو ایالتی که دوست داشته باشم میشه؟!