سلام به همه شما دوستان،
مدتهاست دارم فکر میکنم باید بنویسم یا ننویسم، کدوم حس بهتری بهم میده، کدوم برای حالم بهتره و حقیقتش فکر میکردم با ننوشتن بار کمتری رو شونه هامه، اما این سوال هرچند روز برمیگشت توی ذهنم و تکرار میشد، پس موقت برمیگردم.
بعد از جنگ، میهن بلاگ قطع شد و تا ماهها بعد برنگشت. اوایل هرروز چک میکردم و منتظر برگشتن بودم اما بعد برعکس شد، میخواستم دور باشم.
از جنگ ماههای زیادی گذشته، همه ما بعد دی و جنگ تغییر کردیم، و شاید خیلی از ماها دیگه مثل قبل نشدیم. من مدتها غمگین بودم وخشمگین، هرروز ساعتها اخبار و تحلیلها گوش میکردم تا جاییکه همه برگشتن سر زندگی عادی اما من نمیتونستم . بالاخره بعد از ماهها خشم و غم، یک سفر طولانی رفتم ونکوور کانادا، تا کنار مادرم که از ایران اومده بودن باشم، سالها بود که مدت طولانی در کنار پدر و مادرم نبودم. حضور خانواده بخصوص مادر انگار مرهمی بود رو خستگیهام، انگار من را به خودم برگردوند. دوماه درکنارشون بودم، نهایت زمانی که میشد بمونم، اما بهم قدرت داد، آرامش داد، حس بهتر داد. تونستم با خودم و زندگیم و شرایطم صلح برقرار کنم. خوش بحال شما که پدر و مادرتون کنارتونن و با ارزوی سلامتی برای همه اشون….
الان میدونم چی میخوام، پسرک بزرگ تر شده و بچه داری هم برای من راحت تر. ماههاست سمت اپلای کار بصورت جدی نرفتم، فاصله گرفتم چون لازم داشتم. اما وقتشه دوباره برگردم.
و برمیگردم.