My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

My White House

من اینجام تا بنویسم، از خودم، افکارم ،گذشته ،اینده، خطاها وارزوهایم. من اینجام تا به تحریردراورم زیباترین مسیررابرای زندگیم. مینویسم برای پرواز، برای به اواز کشیدن تک تک حروف نگرانی. از من نخواهید به رقص دربیاورم عروسک زندگی را، که من تنها تصویرگر چشمانم.

سلام به همگی. 
این پست حاوی مقدار زیادی غر هست اگه حوصله غر شنیدن ندارید لطفا نخونید 
چندروز قبل نوشتم ((چند روز تا تولد دوسالگی پسرک بیشتر نمونده و قراره براش جشن تولد بگیرم البته چون هنوز مفهوم تولد را کامل نمیفهمه، جشن با حضور بزرگترهاست. دو سه تابچه هم هستن. تم تولدش ماشینه و  چند تا بادکنک به شکل ماشین از امازون خریدم و چندتا ماشین تزیینی برای روی کیک. زحمت غذا هم با شف راستینه. کیک هم به سنت همیشه از پاریس بگت.  هرکی را هم دعوت کردم گفته میاد و نه نگفته و برای همین مهمونی شلوغی میشه. راستین شیفت شنبه شبش را مرخصی گرفته تا بتونیم بموقع همه چی را برای تولد اماده کنیم. 
کلاس پسرک عوض شده و مثل همیشه براش خیلی سخته، اما این کلاسش خیلی متنوع تر شده. کلاس علمی دارن و ورزش و فعالیتهاشون هم خیلی بیشتره. انصافا مهد خوبی میره.
راستین هم مطابق معمول تو کارش خوب پیش میره. میدونستم روابط عمومی عالی داره و بمحض اینکه کار پیدا کنه توش رشد میکنه. از حالا میتونم ببینم چطور داره با رییس بزرگ و تک تک کارگرها رابطه میسازه. )
برگردیم به حال و الان قسمت غرغر. بازصبح پسرک ساعت ۵ بیدار شد، سرحال و از ساعت ۵-۶ فقط میدویید و شادی میکرد، انقدر سرحال بود اما من عصبانی و پیش خودم میگفتم چرا یک بچه تو این سن و حتی یکسال کوچکتر نهایتا ۸ ساعت درشب میخوابه و بقیه بچه ها ی هم سنش ۱۱ ساعت میخوابن و صبحها پدر و مادرهاشون بزور بیدارشون میکنن. بعد حتی فکر کردم بخشی از عصبانیت این دوساله من بخاطر کم خوابی پسرک و بدخوابی خودمه. انقدر عصبانی بودم که هیچ جوره نمیتونستم اروم بشم و تا خود ظهر عصبانی بودم.
 امروز روز سومی هست که پسرک کلاسش عوض شده و کل این سه روز بهش سخت گذشته عملا دیروز و امروز اکثر وقت فقط و فقط گریه کرده. کار این هفته من هم خیلی سنگین بوده و همه جوره خسته ام. مغزی و روحی و جسمی. پرخوری ام همچنان ادامه داره. حال بازی با پسرک ندارم، اصلا اگه میدونستم مجبورم روزی چند ساعت با بچه بازی کنم و مشغولش کنم از خیر بچه دار شدن میگذشتم.
کلا دارم فکر میکنم روزهام این طوری شده. صبح با صدای پسرک ساعت ۵-۶ بیدار بشی و بدون اینکه وقت کنی ده دقیقه تو تخت دراز بکشی باید بیایی با پسرک چک و چونه بزنی که به محض باز کردن چشممون تلویزیون نمیبینیم. و کلا خواب صبح زهرماری داری، بهتره بگم نداری. بعد هم دوسه ساعتی پسرک را مشغول کنی تا وقت مهد رفتنش بشه. یعنی شکنجه.
بعد بدو بدو از مهد برگردی و بشینی سرکارت تا دوباره ساعت ۴ بشه بری دنبال پسرک و بعد چند ساعت مشغول نگهش داری تا ساعت ۹ و وقت خوابش بشه. این وسط هیچ وقت قشنگی برای خودت نداری. نه وقت خواب بعد الظهر نه وقت یادگیری، چرا فرصت بشه بجای چرخ زدن تو اینستاگرام از تو موبایل فیلم چند دقیقه ای فیلم و سریال میبینم. پسرک که خوابید یکساعت باز فیلم میبینم و بعد بدو بدو میخوابم که حداقل ۷ ساعتی خواب شبانه کرده باشم
کارم هم که شده فقط جمع اوری اطلاعات برای این منتور و اون منتور، عملا هیچ یادگیری تو مدلینگ ندارم. وقت مطالعه ازاد هم ندارم. یعنی اگه بخوابم اونرا هم تو برنامه فشرده مزخرفم بذارم زندگیم از این هم مزخرف تر میشه. 
کلا نه مسافرتی نه استراحتی نه ریلکسی نه مهمونی نه استفاده از امکانات امریکا و نیویورک، مثلا تاتر و موزه و رستوران های خفن نیویورک رفتنی. نه کمپی، نه اجاره کابین تو برفی، نه سفر به هاوایی. نه سفر به کانادا و برنامه سورتمه سواری با سگهای هاسکی. نه الاسکا رفتنی و دیدن شفق قطبی. نه سالی یکی دوبار سفر به جزایر کاراییب. نه سفر به اروپا و پاریس و لندن و اینالیا و اسپانیا دیدنی بعد از اونور به نیمه ۴۰ رسیدی و همچنان داری مثل سگ برای یک کار میدوی.
میدونید چیه. امسال سال اخره نیویورکم بعد هرجا کار پیدا کردم میرم. هر ده کوره ای که شده. 
با راستین حساب کتاب میکردیم. باکار جدیدش  بزور شاید بتونیم هزینه های زندگی را بدیم. خرید ماشین هم به کنار. راستین میگه تو همین ماه جابجا شیم و من برم شهر کوچیک. میگم اگه تو شش ماه کار پیدا کردم چی. میگه باز دوباره جابجا میشیم. اما بنظر من خیلی سخت میشه. بهش میگم صبر کنیم تا من کار پیدا کنم بعد جابجا بشیم میگه چشمم اب نمیخوره تو به این زودی کار پیدا کنی.
هفته پیش دو روز وقت کردم چند تا کار اپلای کردم برای یکیش مصاحبه گرفتم، اما شغل برای کسی هست که شبیه سازی بکنه، یعنی همین فیلد جدید که من دانش ندارم، فقط برای ازمایشهای پری کلینیکاله( حیوان) ولی برای داروهای مولکول بزرگ( که تجربه ندارم). خلاصه چشمم اب نمیخوره از پس مصاحبه تکنیکالش بربیام. شهرش هم بی اریا تو سن فرانسیسکو هست. جالبه هفته دیگه راستین هم یک سفر کاری به سن فرانسیسکو داره. 
خوب پسرک خوابیده و حدود ساعت ۱۰ هست. ده دقیقه فرصت دارم فیلم ببینم و بعد برم مسواک و خواب و روزم را تموم کنم. 
نظرات 5 + ارسال نظر
سمیه جمعه 17 اسفند 1403 ساعت 23:55

سلام با احترام به نظر آقای دکتر والا الان که دخترم من 8 سالشه حتی یه لحظه هم دلم واسه بچگیاش تنگ نشده و کاملا احساس تونو درک می کنم سرگرم کردن و بازی کردن با بچه خیلی کار سختیه اگه علاقه نداشته باشی به این کار من حاضرم کل خونه رو بسابم تمیز کنم آشپزی کنم یه ساعت نشینم خاله بازی کنم شکنجه اس راستی مجدد با کمال احترام به پزشکان و روانشاسان و کارشناسان رشد و ... بجای 9 ده یازده بخوابونین پسر جان شاید صبح ها کمی دیرتر بیدار شه خدایی از 5 صبح پاشدن خیلی ستمه

سلام سمیه عزیز
میدونی فکر کنم مشکل اصلی دست تنها بودنه، اگه هرروز و روزی چند ساعت مجبور باشیم تنها بچه را سرگرم کنیم خیلی سخت میشه. من خودم هم ترجیح میدم روز هفته باشه و پسرک بره مهد تا اینکه صبح تا شب دست تنها با پسرک باشم. اما مثلا شنبه راستین خونه بود و دوتایی با هم بردیمش بیرون و مشغولش کردیم و به هر سه تامون خوش گذشت. در مورد خواب ببین سمیه، برای رشد مناسب لازمه بچه ها روتین خواب داشته باشن و زود بخوابن. دیروقت خوابیدن توصیه نمیشه. خواب پسرک از روزی ۸ ساعت و بیپار شدن ساعت ۵ صبح رسیده به ۹ ساعت خوابیدن و معمولا ساعت ۶ بیدار شدن. البته من خودم هم واقعا نمیکشم خیلی دیر بخوابم. خود پسرک هم همینطور و ساعت ۹ دیگه خوابش میگیره. خوشبختانه خیلی راحت میخوابه و برای خوابوندنش دردسر نداریم فعلا

مهشید شنبه 11 اسفند 1403 ساعت 22:35

آسمان عزیز
تولد پسرتون خیلی خیلی مبارک باشه، آخی من یادم میاد شما اون اوایل که پسرتون دنیا اومده بود نوشتید حرکاتش خیلی آگاهانه است و باهوشه، احتمالا کم خوابی اش هم از هوش زیادش ناشی میشه، خدا را شکر، ماشاالله بهش. واقعا بچه داری سخت و طاقت فرساست بخصوص که شما از خانواده دور هستید و حالا هم همسرتون شهرمحل کارشون دور هست شرایط شما سخت تر هم شده، حق دارید خسته و عصبی باشید، بخصوص که نگران کار پیدا کردن و جابجایی از نیویورک هم هستید، اما حتما براتون بهترین ها اتفاق می افته.
وای یاد تولد دو سالگی دخترم افتادم چقدر برای جشن تولدهاش برنامه ریزی می کردم ، انگار همین دیروز بود دو ساله بود، الان ۱۵ سال از اون زمان گذشته شما هم سعی کن این روزها را با حس بهتری بگذرونی، هر چند سخته ولی زندگی مهمون همین بالا و پایین ها را کم و بیش داره عزیزم.

سلام مهشید عزیز،
ارره خوشبختانه پسرک هوش و حواسش خوبه. و درکل شخصیتی فکر کنم خوابش کم باشه، برعکس مامانش که عاشق خوابه.
میدونی مهشید الان که دوباره دنبال کارم و استرس کار سر و کله اش پیدا شده میگم حاضرم همه بیخوابیها و سختیها را تحمل کنم اما شغل ثابت خوبی داشته باشم. از پروسه استرس زای کار پیدا کردن خسته ام.
مهشید جان : فکر نمیکردم دختر بزرگ داشته باشی. البته منم چشم بهم بزنم زود به اونروز میرسم.
ممنونم از ارزوی قشنگت. :گل

نگار جمعه 10 اسفند 1403 ساعت 17:09 https://javaneidardelesang.blogsky.com/

آسمان جان تولد کلی بهتون خوش بگذره. فرصت خیلی خوبیه برای شادبودن و لذت بردن از زمان حال. میتونم تصور کنم که وقتی پسرت بزرگ بشه از دیدن این عکسها چقدر لذت می بره! امیدوارم شرایط کاری هم زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی بهتر بشه.

نگار عزیزم، خیلی ممنونم. ایشالله که روز خوبی بشه. من کلا ادمی هستم که کهمونی رفتن و مهمون را دوست دارم هرچند کدبانوی خوبی نیستم. ایشالله که خیلی خیلی زود پستبذارم بگم کار پیدا کردم

مریم جمعه 10 اسفند 1403 ساعت 10:00

آسمان جان تو فقط خسته ای! بهت قول میدم چند وقت دیگه همه چی خیلی خیلی خوب میشه و کارات رو روال می‌افته. تولد پسرک مبارک واقعا خسته نباشی

مریم جان، مرسی. ارره درست میگی خیلی خسته ام. الان میبینم حتی یادم رفته عنوان برای پست بذارم.
یعنی میشه چندوقت دیگه مشکلات بزرگ تموم بشه و نگرانیها و خستگیها کمتر و برای مسائل کوچیک باشه؟ واقعا بههمچین روزی احتیاج دارم.
ممنونم بابت تبریک تولد
میدونی مریم این کامنتت همینطور داره تو سرم میچرخه. فکر کنم تو درست حدس زدی من فقط خیلی خیلی خسته ام. این سه سال پشت سرهم خیلی سخت بوده

ربولی حسن کور جمعه 10 اسفند 1403 ساعت 00:11 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام

ببخشید که ناامیدتون میکنم. اما وقتی پسرتون بزرگتر بشه حسرت این روزها را هم میخورین!

سلام
درست میگید وقتی عکسهای پارسالش را میبینم دلم برای اون سنش حسابی تنگ میشه امابعد سعی میکنم احساسات و خستگیم را هم بیاد بیارم.این خستگی هم واقعی هست.
کلا اگه همین شیرینی و خوشمزگی بچه ها هم نبود و فقط فقط سختیها بود همه کار بچه تبدیل به سختی محض میشد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد